هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 348 : گریه مؤمن

یکی از آیات هشدار دهنده قرآن مجید این آیه است: یا ایها الذین آمنوا قوا انفسکم و اهلیکم نارا و قودها الناس و الحجاره علیها ملائکه غلاظ شداد لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون**تحریم/ 6، ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده اید خود و خانواده خویش را از آتشی که هیزم آن انسان ها و سنگهاست نگه دارید آتشی که فرشتگانی برآن گمارده شده که خشن و سختگیرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمی کنند و آنچه را فرمان داده شده اند (به طور کامل) اجرا می نمایند. *** هنگامی که این آیه نازل گردید شخصی از مؤمنان سخت تحت تأثیر قرار گرفت به گونه ای که در گوشه ای نشسته و گریه می کرد و می گفت: من از نگهداری خود (و کنترل هوای نفسم) ناتوانم در عین حال (طبق این آیه) نگهداری اهل و بستگانم از انحرافات، به من تکلیف شده است. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: همین اندازه برای تو کافی است که همان گونه که خود را امر به نیکی ها و نهی از بدیها می کنی، آنان را امر به خوبی ها و نهی از بدی ها کنی (و وظیفه واجب تو از این حد، بیشتر نیست**ر.ک: داستانهای صاحبدلان 2/ 169 168 به نقل از: تفسیر المیزان 19/ 395 به نقل از کافی. ***.)

حکایت 349 : فقیه

شخصی وارد مسجد پیامبر شد و به پیامبر عرض کرد: ای رسول خدا به من قرآن بیاموز. پیامبر او را به یکی از یارانش سپرده. او دست این شخص را گرفت و به کناری برد و سوره زلزال را برای او خواند تا به این آیه رسید: فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره**زلزال/ 8 7، ترجمه: پس هر کس هموزن ذره ای کار خیر انجام دهد آن را می بیند و هر کس هموزن ذره ای کار بد کرده آن را می بیند. ***. آن شخص اندکی به فکر فرورفت سپس به خواننده آیه گفت: آیا این جمله، وحی است؟ او در جواب گفت: آری. آن شخص گفت: من درس خود را از همین آیه آموختم (یعنی: همین آیه برای موعظه و نشان دادن خط و راه راست و پیمودن آن کافی است.)
سپس آن صحابی به حضور رسول خدا رسید و جریان را برای حضرت نقل نمود. پیامبر فرمود: دعوه فانه فقه او را آزاد بگذارید که حقیقت را دریافت و شناخت**ر.ک: داستانهای صاحبدلان 2/ 61 60 به نقل از تفسیر قرطبی 10/ 527 ذیل تفسیر سوره زلزال. تفسیر نمونه 27/ 232 231 به نقل از روح البیان، 10/ 495، نور الثقلین 5/ 650. ***.

حکایت 350 : مرد شیفته خدا

سلمی یکی از رجال معروف بصره گوید: در بعضی از راههای بصره عبور می کردم ناگهان صدای نعره ای شنیدم به سوی صاحب صدا رفتم دیدم مردی است که بیهوش برزمین افتاده است. از چند نفر که آنجا حاضر بودند پرسیدم که جریان چیست))؟
گفتند: این مرد از افرادی است که حضور قلب و توجه زیادی به معنویات دارد. آیه ای از قرآن را که شخصی تلاوت می کرد. شنید و ناگهان فریاد زد و بی هوش بر زمین افتاد گفتم: آن آیه کدام است؟
گفتند: این آیه: الم یأن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکرالله و ما نزل من الحق**حدید/ 16، ترجمه: آیه وقت آن نرسیده است که دلهای مؤمنان در برابر ذکر خدا و آنچه از حق نازل شده است خاشع گردد. *** من آنجا با حاضران صحبت می کردم ناگهان آن مرد شیفته خدا، به هوش آمد وقتی گفتار ما را شنید این اشعار جانسوز را گفت:
اما آن للهجران ان یتصرما وللغصن غصن البان ان یتبسما
وللعاشق الصب الذی ذاب و انحنی الم یأن ان یبکی علیه ویرحما
کتبت بمآء الشوق بین جوانحی کتابا حکی نقش الوشی المنمتما**آیا هنگام آن نرسیده است که زمان هجران به سرآید و شاخه بلند و خوشبوی امید من خندان شود؟! و آیا وقت آن فرا نرسیده که برای عاشق شیفته و بی قراری که آب شده و کمرش خم گشته، بر او بگریند و به او ترحم کنند؟! آری، با آب شور و شوق در صفحه دلم نامه ای نوشته ام که چهره زیبا و رنگارنگ و جالبی نشان می داد. ***
بعد از خواندن این اشعار، سه بار گفت: اشکال، اشکال، اشکال (یعنی: در کارهای ما اشکال است و ما خود را خالص و صاف نکرده ایم) سپس بی هوش برزمین افتاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد**ر.ک: داستانهای صاحبدلان 2/ 106 105 به نقل از تفسیر روح المعانی 27/ 180 ذیل تفسیر آیه 17 سوره حدید و نیز: تفسیر الفرقان ذیل همین آیه، تفسیر نمونه 23/ 346347. ***.