هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 344 : ابن سمعون و دوموعظه قرآنی

آدام متز می نویسد: ... موقعی که عضدالدوله وارد بغداد شد، ملاحظه کرد که مردم بر اثر فتنه های مداوم بین شیعه و سنی و کشتار و گرسنگی و آتش سوزی از بین رفته اند: از آنجا که محرک قتل و غارتها سخنوران مذهبی بودند، لذا کار ایشان را ممنوع اعلام کرد. اما ابن سمعون به فرمان وقعی ننهاده، طبق معمول روز جمعه در جمع مردم به منبر رفت. عضد الدوله وی را خواست، شکر معتضدی ابن سمعون را نزد عضد الدوله آورد و از بیم آنکه وی را آسیبی برسد، در راه توصیه می کرد که زمین را ببوسد و با خضوع و خشوع سلام بدهد و جواب شاهنشاه را به ملایمت و آهستگی بگوید، و خود درون رفت که اذن ورود بگیرد؛ ابن سمعون نیز همراه وی وارد شد و رو به خانه بختیار (امیر پیشین) نمود و این آیه را خواند: و کذالک اخذ ربک اذا اخذ القری وهی ظالمته ان اخذه الیم شدید**هود/ 102، ترجمه: و چنین است بازخواست پروردگارت که اهالی شهرهایی را که ستمگرند فرومی گیرد بی گمان بازخواست او سهمگین و سنگین است. *** آنگاه رو به سوی عضد الدوله برگرداند و این آیه را خواند: ثم جعلنا کم خلآئف فی الارض من بعدهم لننظر کیف تعملون**یونس/ 14، ترجمه: سپس شما را پس از ایشان در این سرزمین جانشین گرداندیم تا بنگریم که چگونه رفتا می کنید. *** و به طرز شگفت آوری موعظه را ادامه داد به طوری که شاهنشاه را با همه عصبیت و جباریت، دیدگان، تر شد که سابقه نداشت**ر.ک: قرآن پژوهی/ 784 به نقل از: تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری (تألیف: آدام متز، ترجمه علیرا ذکاوتی قراگزلو،) 2/ 70 69. ***.

حکایت 345 : اقبال لاهوری و انس با قرآن

علامه اقبال لاهوری (دانشمند و متفکر معروف پاکستانی) از آغاز عمر، قرآن را به آواز بلند قرائت می کرد. روزی هنگام تلاوت، پدرش از پهلوی او گذشت و گفت: اقبال! روزی تو را نکته ای درباره قرآن خواهم گفت)). چندی بعد هنگامی که اقبال مانند همیشه مشغول خواندن قرآن بود پدر گفت: قرآن را چنان بخوان که گویی از جانب خدا بر تو نازل می گردد)). این سخن پرمعنی در دلش تأثیر عمیقی گذاشت. اقبال، قرآن را همیشه بالحن جالب و دلکش قرائت می نمود و در آن حال گریه می کرد حتی اوراق مصحف نیز از اشکهای او تر می شد. این نسخه قرآن در کتابخانه اسلامیه کالج لاهور محفوظ می باشد.
اقبال طی نامه ای به خواهرش نوشت: هنگامی که نگاهی به زندگی گذشته ام می کنم، بسیار متأسف می شوم که چرا قسمت عمده عمرم را در مطالعات فلسفه اروپا تلف کردم. خدا به من نیروی فکری اعطا کرده بود. اگر این نیرو در مطالعه و تحقیق علوم دینی صرف می شد لااقل خدمتی به دین اسلام انجام می دادم)).
آخرین کتاب اقبال لاهوری، حواشی قرآن مجید نام دارد که به زبان انگلیسی نگاشته است**ر.ک: کلید قرآن/ 14 13. به نقل از: یادنامه علامه امینی، مقاله قرآن و اقبال/ 357363.***.
نقش قرآن چون که بر عالم نشست - نقشه های پاپ و کاهن را شکست
فاش گویم آنچه در دل مضمر است - این کتابی نیست چیزی دیگر است
چون که در جان رفت جان دیگر شود - جان که دیگر شد جهان دیگر شود
اقبال لاهوری

حکایت 346 : مرد بادیه نشین سوره ذاریات!

اصمعی گوید: از بصره بیرون آمدم و شتر سواری بادیه نشین را دیدم، پرسیدم: تو که هستی؟ گفتم: از طایفه بنی اصمع.
گفت: از کجا می آیی؟
گفتم: از جایی که کلام خدا در آن خوانده می شود.
گفتم: کلام خدا را بر من بخوان، من سوره ذاریات را خواندم تا به این آیه رسیدم: وفی السمآء رزقکم**ذاریات/ 22. *** یعنی: و در آسمان رزق و روزی شما است)). گفت: کافی است. سپس برخاست و شترش را سربرید و گوشت آن را به کسانی که در رفت و آمد بودند داد و شمشیر و کمانش را شکست و رفت.
وقتی با هارون الرشید به مکه رفتم و در مناسک حج شرکت کردم، به هنگام طواف شنیدم کسی آهسته مرا صدا می زند، توجه کردم دیدم همان عرب بادیه نشین است که برای او قرآن خوانده بودم، رنگش زرد و تنش لاغر شده بود، بر من سلام کرد و درخواست نمود همان سوره را برایش بخوانم.
سوره ذاریات را برایش خواندم تا به این آیه رسیدم: وفی السمآء رزقکم**همان. ***، فریادی کشید و گفت: آنچه پروردگار ما وعده داده است را به خوبی یافتم. سپس گفت: آیه دیگری بعد از این هست؟ من آیه بعدی را خواندم: فورب السمآء و الارض انه لحق مثل ما انکم تنطقون**ذاریات/ 23. *** یعنی: سوگند به خدای آسمان و زمین که آن (روزی بخشی خدا) راست است همان گونه که شما سخن می گویید و در سخن گفتن خود شک ندارید)).
فریاد دیگری کشید و گفت: تعجب است، چه کسی خدای بزرگ را به خشم آورده است که قسم یاد نموده است؟ آیا سخن او را باور نکرده اند تا او را ناگزیر به سوگند کرده اند؟ این جمله را سه مرتبه تکرار کرد و برزمین افتاد و جان سپرد**ر.ک: قصه های قرآنی/ 30 29، به نقل از: تفسیر کشاف 4/ 400، تفسیر نمونه 22/ 338 337. ***.
آفتاب عشق عالمتاب شد - عقل آنجا برف بود و آب شد