هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 342 : می خواهم شما را امتحان کنم!

حضرت آیه الله العظمی اراکی (قدس سره) می فرمودند که مرحوم آیه الله شیخ عبد الکریم حائری (رحمه الله) (مؤسس حوزه علمیه قم) نقل می کردند:
روزی پای منبر حاج شیخ جعفر شوشتری رضوان الله علیه بودم که ناگهان در بین سخن گفت: می خواهم شما را امتحان کنم و بیازمایم که آیا اهل ایمانید و ایمان دارید یا خیر؟ زیرا خداوند می فرماید: انما المؤمنون الذین اذا ذکرالله وجلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا**انفال/ 2. *** یعنی: مؤمنان حقیقی تنها کسانی هستند که وقتی ذکر خدا شود قلبهایشان ترسان و لرزان می شود و هنگامی که آیات خدا بر آنها تلاوت شود بر ایمانشان بیفزاید)). اکنون آیاتی از قرآن را بر شما تلاوت می کنم تا با مؤثر بودن یا مؤثر نبودن آن معلوم گردد که اهل ایمانید یا خیر. تا این جمله را بر منبر فرمود من ( آیت الله حائری) سخت ترسیدم و به فکر فرو رفتم که اگر آیاتی را که می خواند در من اثری نداشت چه کنم؟ باری، خود را جمع کردم و آماده نشستم تاگوش به آیات دهم.
آنگاه شروع کرد و آیاتی از قرآن رکیم را قرائت کرد و الحمد الله احساس کردم که آن آیات شریفه در من اثر کرد**ر.ک: قصه های قرآن/ 31 30 به نقل از: نمونه هایی از تأثیر و نفوذ قرآن/ 9. ***.

حکایت 343 : تأثیر قرآن بر راهزنی خطرناک!

فضیل بن عیاض (105 187ق) از عرفا و زهاد معروف است که در پایان عمر در جوار کعبه می زیست (و بدین جهت به شیخ الحرم ملقب گشته بود) و همان جا در روز عاشورا بدرود حیات گفت.
اودر آغاز کار، راهزنی خطرناک بود که تمامی مردم از شنیدن نام او لرزه براندامشان می افتاد و از وی وحشت داشتند.
یک شب فضیل از دیوار خانه ای بالا می رفت تا به مقصود خود برسد**گویند فضیل عاشق دخترکی شده بود، عشق سوزان دخترک او را وادار کرد که شب هنگام از دیوار خانه او بالا رود و تصمیم داشت به هر قیمتی که شده به وصال او نایل گردد. ر.ک: تفسیر نمونه 23/ 345. *** در این هنگام در یکی از خانه های اطراف شخصی بیدار دل مشغول تلاوت قرآن بود و به این آیه رسید: الم یأن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله و ما نزل من الحق....**حدید/ 16. *** یعنی: آیا وقت آن فرا نرسیده است که دل های مؤمنان در برابر ذکر خدا و آنچه از حق نازل شده، خاشع گردد؟))...
این آیه همچون تیری بر قلب آلوده فضیل نشست، درد و سوزی در درون دل خود احساس کرد، تکان عجیبی خورد، اندکی در فکر فرورفت این کیست که سخن می گوید؟ به چه کسی این پیام را می دهد؟ به من می گوید ای فضیل! آیا وقت آن نرسیده است که بیدار شوی و از این راه خطا برگردی توبه کنی و... ناگهان صدای فضیل بلند شد و پیوسته می گفت: بلی و الله قدآن، بلی والله قد آن، بلی والله قد آن... یعنی: آری، به خدا سوگند وقت آن فرارسیده است، آری، به خدا سوگند وقت آن فرارسیده است، آری به خدا سوگند وقت آن فرا رسیده است...))
او تصمیم خود را گرفته بود و با یک جهش برق آسا از صف شقاوتمندان بیرون آمد و در صف نیکان جای گرفت، به عقب برگشت و از دیوار بام خانه فرو آمد و به خرابه ای وارد شد، دید جمعی از کاروانیان آنجا هستند و برای حرکت به وی مقصد بایکدیگر مشورت می کنند و می گویند: فضیل و دار و دسته اش در راهند، اگر برویم ثروت دارایی ما را غارت می کنند. فضیل با شنیدن این سخنان تکانی خورد و خود را سخت ملامت کرد و گفت چه بد مردی هستی در دل شب به قصد گناه بیرون آمده ای و گروهی مسلمان از ترس تو به کنج این خرابه گریخته اند!
رو به سوی آسمان کرد و از صمیم قلب توبه واقعی نمود و مجاورت خانه خدا در مکه را برگزید و در زمره اولیای خدا جای گرفت و از زهاد معروف گردید**ر.ک: قصه های قرآن/ 90 88 به نقل از: تفسیر نمونه 23/ 345. روضات الجنات 6/ 20 19. سفینه البحار 2/ 369 روح البیان 9/ 365. تفسیر قرطبی 9/ 6421. ***.
شنیدستم فضیل نیک فرجام - شبی برشد به دزدی بر در بام
شنید از خانه ای آواز قرآن - بزد راه دل او راز قرآن
دل شب داشت مرد پارسایی - بدین خوش نغمه از قرآن نوایی
زشورانگیز آه عاشقانه - الم یأن همی زد در ترانه
که پویی تا به کی راه خطا را؟ - دل آگه شو به یاد آور خدا را
فضیل آن ناله جان سوز بشنید - پشیمان شد و راه عشق بگزید
به کنج مسجد آن شب تا سحرگاه - برآورد از دل افغان و از جگر آه
از آن پس راه رسم عشق دریافت - به جانش پرتو توفیق برتاخت
سخن کزدل برآید همچو تیری - نشیند بر دل روشن ضمیری مهدی الهی قمشه ای

حکایت 344 : ابن سمعون و دوموعظه قرآنی

آدام متز می نویسد: ... موقعی که عضدالدوله وارد بغداد شد، ملاحظه کرد که مردم بر اثر فتنه های مداوم بین شیعه و سنی و کشتار و گرسنگی و آتش سوزی از بین رفته اند: از آنجا که محرک قتل و غارتها سخنوران مذهبی بودند، لذا کار ایشان را ممنوع اعلام کرد. اما ابن سمعون به فرمان وقعی ننهاده، طبق معمول روز جمعه در جمع مردم به منبر رفت. عضد الدوله وی را خواست، شکر معتضدی ابن سمعون را نزد عضد الدوله آورد و از بیم آنکه وی را آسیبی برسد، در راه توصیه می کرد که زمین را ببوسد و با خضوع و خشوع سلام بدهد و جواب شاهنشاه را به ملایمت و آهستگی بگوید، و خود درون رفت که اذن ورود بگیرد؛ ابن سمعون نیز همراه وی وارد شد و رو به خانه بختیار (امیر پیشین) نمود و این آیه را خواند: و کذالک اخذ ربک اذا اخذ القری وهی ظالمته ان اخذه الیم شدید**هود/ 102، ترجمه: و چنین است بازخواست پروردگارت که اهالی شهرهایی را که ستمگرند فرومی گیرد بی گمان بازخواست او سهمگین و سنگین است. *** آنگاه رو به سوی عضد الدوله برگرداند و این آیه را خواند: ثم جعلنا کم خلآئف فی الارض من بعدهم لننظر کیف تعملون**یونس/ 14، ترجمه: سپس شما را پس از ایشان در این سرزمین جانشین گرداندیم تا بنگریم که چگونه رفتا می کنید. *** و به طرز شگفت آوری موعظه را ادامه داد به طوری که شاهنشاه را با همه عصبیت و جباریت، دیدگان، تر شد که سابقه نداشت**ر.ک: قرآن پژوهی/ 784 به نقل از: تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری (تألیف: آدام متز، ترجمه علیرا ذکاوتی قراگزلو،) 2/ 70 69. ***.