هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 339 : زبان عجمی و دل عربی!

نقل است که: هرگاه در پیش حبیب عجمی قرآن خواندندی، سخت بگریستی به زاری، بدو گفتند: تو عجمی**وجه تسمیه حبیب عجمی به عجمی را چنین گفته اند که وی همه شب و روز از حسن بصری علم می آموخت ولی قرآن را نمی تواسنت که بیاموزد لذا او را عجمی می گفتند. *** و قرآن عربی نمی دانی که چه می گوید، این گریه از چیست؟ گفت: زبانم عجمی است، امام دلم عربی است**ر.ک: تذکر الاولیاء/ 122. ***.

حکایت 340 : سحر محمد؟!

عتبه بن ربیعه یکی از بزرگان قریش بود که صرف نظر از شخصیت خانوادگی ز لحاظ تمکن مالی و ثروتمندی نیز ممتاز، و به خردمندی و نظافت معروف بود. روزی همچنان که در مسجد الحرام و در انجمن قریش نشسته بود، سخن از تبلیغات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و نفوذ کلمه و تأثیر آیات قرآنی ایشان، به میان آمد. عتبه روی به قریش نموده گفت: من اکنون نزد محمد می روم و پیشنهادهایی به او نموده و از سر خیرخواهی، سخنانی به وی می گویم شاید یکی از آنها را بپذیرد و از این کاری که در پیش گرفته، دست بردارد. حاضران او را به این کار تشویق نمودند. عتبه به قصد دیدار پیامبر راه افتاد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز همان وقت در گوشه ای از مسجد الحرام نشسته بود. عتبه به پیش آمد و در برابر آن حضرت به روی زمین نشست و لب به سخن گشود. او سخنان را همانند آنچه دیگران پیش از او به آن حضرت گفته بودند، تکرار کرده و گفت: ای فرزند برادر! شرافت خاندانی و شخصیت تو در میان ما پوشیده نیست و تو خود از آن آگاهی. اینک دست به کاری بزرگ زده ای که موجب اختلاف در میان مردم گشته است تو بزرگانشان را به سفاهت نسبت می دهی و از خدایان ایشان و آیین آنان عیب جویی می کنی. پدران گذشته شان را کافر و بی دین می خوانی و همین امور سبب اختلاف و دشمنی آنها گشته است. اکنون من پیشنهادهایی به تو دارم. به سخن من گوش فراده شاید یکی از این پیشنهادها را بپذیری و از این اعمال دست برداری. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بگو تا گوش دهم. عتبه گفت: ای برادرزاده! من می گویم اگر منظور تو از این سخنان که برزبان می آوری، اندختن ثروت و به دست آوردن مال است، ما حاضریم تا بدان اندازه مال و ثروت جمع نموده و به تو بدهیم که دارایی تو از ثروت همه ما افزون تر باشد و اگر مقصودت آن است که شخصیت ممتاز و بزرگی کسب نمایی ما حاضریم تو را بزرگ و رئیس خود قرار داده و هیچ عملی را بدون اجازه تو انجام ندهیم و اگر هدف تو سلطنت و ریاست است ما تو را سلطان و رئیس خود قرار می دهیم ولی اگر هیچیک از این موارد نیست و جن زده شده ای به گونه ای که نمی توانی آن را از خود دورسازی ما برای تو طبیبی بیاوریم تا تو را مداوا کند و هر اندازه که خرج مداوایت شد خواهیم پرداخت تا بهبودی یافته و به طور کامل مداوا شوی... رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از پایان سخنان عتبه فرمود: ای عتبه سخنانت تمام شد؟ عتبه گفت: آری. حضرت فرمود: اکنون بشنو که من چه می گویم. عتبه گفت: بگو، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شروع به خواندن سوره فصلت کرد. عتبه همه پنجه های خود را برزمین گذارده و بدانها تکیه کرده و به کلام آن حضرت گوش فراداده بود. پیامبر اکرم آن سوره مبارکه را همچنان قرائت کرد تا به آیه سجده ( آیه 37) رسید، آنگاه سجده کرد و سپس برخاسته و فرمود: پاسخ مرا شنیدی. اکنون خود دانی! عتبه از جای برخاست و به سوی دوستان خویش به راه افتاد، قریش که از دور عتبه را دیدند با یکدیگر می گفتند: عتبه دگرگون شده و قیافه اش تغییر کرده است چون عتبه نزدیک آمد و در انجمن آنها نشست به او گفتند: چه شد؟ چه کردی؟ عتبه پاسخ داد: من از محمد، سخنی شنیدم که به خدا سوگند، تاکنون نظیر آن را نشنیده بودم. به خدا آن سخنان نه شعر است و نه سحر و نه کهانت و جادوگری. ای دوستان قرشی! من با شما سخنی دارم آن را از من بشنوید. عقیده من این است که این مرد (محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) )را به حال خود بگذارید زیرا سخنی که من از او شنیدم سخنی بزرگ بود و به نظر من، او آینده مهمی در پیش دارد او را به حال خود واگذارید حال اگر اعراب او را از میان بردند، منظور و هدف شما به دست دیگران انجام و عملی شده و اگر عرب را مطیع و فرمانبردار خود ساخت این امر برای شما مایه افتخار است زیرا سلطنت و فرمانروائی او، فرمانروائی شما است و عزت او، عزت همه شما است و در آن هنگام است که شما به وسیله او به مقام و منصب بزرگی دست خواهید یافت. حاضران در پاسخ به سخنن عتبه گفتند: به خدا محمد تو را با زبان خویش سحر کرده است! عتبه نیز اظهار داشت: رأی من این است (که گفتم)، اکنون خود دانید**ر.ک: تاریخ انبیا 3/ 167 165. ***.

حکایت 341 : بر ره ابرهه

گویند: ناصر الدین شاه تصمیم گرفته بود مسجد کوچکی را تخریب کرده و به ساختمان شمس العماره ضمیمه کند و به جای آن مسجد دیگری بسازد. نامه ای به علمای بزرگ تهران نوشت و نظر خود را اعلام کرد و مجوز انجام این کار را از آنها درخواست نمود که من این مسجد کوچک را ضمیمه قصر می نمایم و به جای آن مسجدی بزرگ در هر نقطه از تهران که امر کنید می سازم.
وقتی نامه را نزد ملا علی کنی آوردند نگاهی کرد و قلم به دست گرفت و نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم * الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل * الم یجعل کیدهم فی تضلیل * و ارسل علیهم طیرا ابابیل * ترمیهم بحاجره من سجیل * فجعلهم کعصف ماکول**سوره مبارکه فیل. *** یعنی: آیا ندیدی پروردگارت با فیل سوران (لشکر ابرهه که برای نابودی کعبه آمده بودند) چه کرد؟ آیا نقشه آنها را در ضلالت و تباهی قرار نداد؟ و بر سر آنها پرندگانی را گروه گروه فرستاد. که با سنگهای کوچکی آنان را هدف قرار می دادند. سرانجام آنها را همچون کاه خورده شده (و متلاشی) قرار داد)).
هنگامی که ناصر الدین شاه جملات زیبا و کوبنده و مؤثر ملا علی کنی را خواند بودن تردید از تصمیم خود منصرف گردید**ر.ک: قصه های قرآنی/ 149 148 به نقل از: الوقایع و الحوادت 4/ 297 296. ***.