هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 338 : ثعلبه انصاری

پس از آنکه خداوند با نزول آیه 135 سوره آل عمران، از پذیرش توبه ثعلبه انصاری**این فرد غیر از ثعلبه بن حاطب انصاری است که دنیا پرست بوده و داستان ثروتمند شدن او با دعای پیامر اکرم و عدم برداخت زکات وی مشهور است. ***برادر دینی سعید بن عبد الرحمن خبر داد، وی به همراه امیر المؤمنین علی (علیه السلام) و سلمان به مدینه آمده و وارد مسجد پیامبر شدند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مشغول خواندن نماز عشاء بودند. امیر المؤمنین و سلمان و ثعلبه نیز به پیامبر اقتدا کردند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در نماز پس از قرائت سوره حمد، شروع به تلاوت سور تکاثر، نمودند همین که بعد از آیه بسمله، آیه اول این سوره را تلاوت نموده و فرمود: الهاکم التکاثر**افزون طلبی و تفاخر شما را به خود مشغول داشته (و از خدا غافل نموده) است. ***، ثعلبه نعره ای زد، چون آیه دوم را قرائت فرمود: حتی زرتم المقابر**تا آن جا که به دیدار قبرها رفتید (و قبور مردگان خود را بر شمردید و به آن افتخار کردید). ***، ثعلبه فریادی بلند کرد و چون آیه سوم را شنید که کلا سوف تعلمون**چنین نیست (که می پندارید، آری) به زودی خواهید دانست. ***، ناله ای دردناک برآورد و نقش برزمین شد. پس از پایان نماز پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور دادند تا مقداری آب آورده و به صورت ثعلبه بپاشند ولی ثعلبه به هوش نیامد و همانند قطعه چوبی خشک برزمین افتاده بود چون درست ملاحظه کردند دیدند که ثعلبه جان به جان آفرین تسلیم نموده است**ر.ک: داستان های اسلامی 1/ 189 187، به نقل از: خزینه الجواهر/ 320، روضه الانوار (محقق سبزواری)، نکته: گویند پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در تشییع جنازه ثعلبه، با سرانگشتان خویش راه می رفت چون سبب را پرسیدند حضرتش فرمود: از کثرت فرشتگان که در تشیع او شرکت کرده اند، جای تمام قدم خود را نمی یابم. ***.

حکایت 339 : زبان عجمی و دل عربی!

نقل است که: هرگاه در پیش حبیب عجمی قرآن خواندندی، سخت بگریستی به زاری، بدو گفتند: تو عجمی**وجه تسمیه حبیب عجمی به عجمی را چنین گفته اند که وی همه شب و روز از حسن بصری علم می آموخت ولی قرآن را نمی تواسنت که بیاموزد لذا او را عجمی می گفتند. *** و قرآن عربی نمی دانی که چه می گوید، این گریه از چیست؟ گفت: زبانم عجمی است، امام دلم عربی است**ر.ک: تذکر الاولیاء/ 122. ***.

حکایت 340 : سحر محمد؟!

عتبه بن ربیعه یکی از بزرگان قریش بود که صرف نظر از شخصیت خانوادگی ز لحاظ تمکن مالی و ثروتمندی نیز ممتاز، و به خردمندی و نظافت معروف بود. روزی همچنان که در مسجد الحرام و در انجمن قریش نشسته بود، سخن از تبلیغات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و نفوذ کلمه و تأثیر آیات قرآنی ایشان، به میان آمد. عتبه روی به قریش نموده گفت: من اکنون نزد محمد می روم و پیشنهادهایی به او نموده و از سر خیرخواهی، سخنانی به وی می گویم شاید یکی از آنها را بپذیرد و از این کاری که در پیش گرفته، دست بردارد. حاضران او را به این کار تشویق نمودند. عتبه به قصد دیدار پیامبر راه افتاد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز همان وقت در گوشه ای از مسجد الحرام نشسته بود. عتبه به پیش آمد و در برابر آن حضرت به روی زمین نشست و لب به سخن گشود. او سخنان را همانند آنچه دیگران پیش از او به آن حضرت گفته بودند، تکرار کرده و گفت: ای فرزند برادر! شرافت خاندانی و شخصیت تو در میان ما پوشیده نیست و تو خود از آن آگاهی. اینک دست به کاری بزرگ زده ای که موجب اختلاف در میان مردم گشته است تو بزرگانشان را به سفاهت نسبت می دهی و از خدایان ایشان و آیین آنان عیب جویی می کنی. پدران گذشته شان را کافر و بی دین می خوانی و همین امور سبب اختلاف و دشمنی آنها گشته است. اکنون من پیشنهادهایی به تو دارم. به سخن من گوش فراده شاید یکی از این پیشنهادها را بپذیری و از این اعمال دست برداری. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بگو تا گوش دهم. عتبه گفت: ای برادرزاده! من می گویم اگر منظور تو از این سخنان که برزبان می آوری، اندختن ثروت و به دست آوردن مال است، ما حاضریم تا بدان اندازه مال و ثروت جمع نموده و به تو بدهیم که دارایی تو از ثروت همه ما افزون تر باشد و اگر مقصودت آن است که شخصیت ممتاز و بزرگی کسب نمایی ما حاضریم تو را بزرگ و رئیس خود قرار داده و هیچ عملی را بدون اجازه تو انجام ندهیم و اگر هدف تو سلطنت و ریاست است ما تو را سلطان و رئیس خود قرار می دهیم ولی اگر هیچیک از این موارد نیست و جن زده شده ای به گونه ای که نمی توانی آن را از خود دورسازی ما برای تو طبیبی بیاوریم تا تو را مداوا کند و هر اندازه که خرج مداوایت شد خواهیم پرداخت تا بهبودی یافته و به طور کامل مداوا شوی... رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از پایان سخنان عتبه فرمود: ای عتبه سخنانت تمام شد؟ عتبه گفت: آری. حضرت فرمود: اکنون بشنو که من چه می گویم. عتبه گفت: بگو، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شروع به خواندن سوره فصلت کرد. عتبه همه پنجه های خود را برزمین گذارده و بدانها تکیه کرده و به کلام آن حضرت گوش فراداده بود. پیامبر اکرم آن سوره مبارکه را همچنان قرائت کرد تا به آیه سجده ( آیه 37) رسید، آنگاه سجده کرد و سپس برخاسته و فرمود: پاسخ مرا شنیدی. اکنون خود دانی! عتبه از جای برخاست و به سوی دوستان خویش به راه افتاد، قریش که از دور عتبه را دیدند با یکدیگر می گفتند: عتبه دگرگون شده و قیافه اش تغییر کرده است چون عتبه نزدیک آمد و در انجمن آنها نشست به او گفتند: چه شد؟ چه کردی؟ عتبه پاسخ داد: من از محمد، سخنی شنیدم که به خدا سوگند، تاکنون نظیر آن را نشنیده بودم. به خدا آن سخنان نه شعر است و نه سحر و نه کهانت و جادوگری. ای دوستان قرشی! من با شما سخنی دارم آن را از من بشنوید. عقیده من این است که این مرد (محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) )را به حال خود بگذارید زیرا سخنی که من از او شنیدم سخنی بزرگ بود و به نظر من، او آینده مهمی در پیش دارد او را به حال خود واگذارید حال اگر اعراب او را از میان بردند، منظور و هدف شما به دست دیگران انجام و عملی شده و اگر عرب را مطیع و فرمانبردار خود ساخت این امر برای شما مایه افتخار است زیرا سلطنت و فرمانروائی او، فرمانروائی شما است و عزت او، عزت همه شما است و در آن هنگام است که شما به وسیله او به مقام و منصب بزرگی دست خواهید یافت. حاضران در پاسخ به سخنن عتبه گفتند: به خدا محمد تو را با زبان خویش سحر کرده است! عتبه نیز اظهار داشت: رأی من این است (که گفتم)، اکنون خود دانید**ر.ک: تاریخ انبیا 3/ 167 165. ***.