هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 336 : مسیحی تازه مسلمان

زکریا پسر ابراهیم می گوید: من مسیحی بودم و مسلمان شدم. هنگامی که جهت انجام مراسم حج به مکه رفتم در آنجا به حضور امام صادق (علیه السلام) رسیدم و عرض کردم: من مسیحی بودم و مسلمان شده ام. امام فرمود: از اسلام چه دیدی که به خاطر آن، مسلمان شدی؟ گفتم: این آیه موجب هدایت من گردید که خداوند به پیامبرش می فرماید: ما کنت تدری ما الکتاب و لا الایمان ولکن جعلناه نور نهدی به من نشآء من عبادنا**شوری/ 52، ترجمه: تو پیش از این نمی دانستی کتاب و ایمان چیست (و از محتوای قرآن آگاه نبودی) ولی ما آن را نوری قرار دادیم که به وسیله آن هر کس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت می کنیم. *** از مضمون این آیه دریافتم که اسلام دین کاملی است و از کسی که هیچ نوع مکتب و مدرسه ای را ندیده ( امی) چنین سخنانی ممکن نیست بنابراین باید به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) وحی شده باشد. حضرت فرمود: به راستی خدا تو را هدایت کرده است، بعد سه مرتبه فرمود: اللهم اهده خدایا! او را به راه ایمان هدایت فرما. سپس به من فرمود: پسر جان! هر چه می خواهی سؤال کن. گفتم: پدر و مادر و خانواده ام همه نصرانی ( مسیحی) هستند و مادرم نابیناست. آیا من که مسلمان شده ام و با آنان زندگی می کنم می توانم با آنان بر سر یک سفره نشسته و در ظروف آنان غذا بخورم؟ امام فرمود: آنان گوشت خوک می خورند؟ گفتم: خیر، حتی به آن دست نمی زنند. امام فرمود: با آنان باش، مانعی ندارد. آنگاه تأکید نمودند: به ویژه نسبت به مادرت خیلی مهربانی کن و اگر وفات نمود او را به دیگری واگذار مکن (خودت او را کفن و دفن کن) و به هیچ کس مگو که به نزد من آمده ای تا به خواست خدا، در منی نزد من بیایی. زکریا در ادامه می گوید: در منی به خدمت آن حضرت رسیدم، مردم همانند بچه های مکتب خانه، دور آن حضرت را گرفته بودند و از ایشان سؤال می کردند. وقتی به کوفه بازگشتم، با مادرم بسیار مهربانی کردم به او غذا می دادم و لباس و سرش را می شستم، روزی مادرم گفت: پسر جان! تو در موقعی که به دین ما بودی این گونه با من مهربانی نمی کردی. اکنون چه شده است که این گونه با من رفتار می کنی؟ گفتم: من مسلمان شده ام و مردی از فرزندان یکی از پیامبران خدا مرا به خوشرفتاری با مادر فرمان داده است. مادرم گفت: آن شخص پیامبر است؟ گفتم: خیر. او پسر پیامبر است. مادرم گفت: او خود باید پیامبر باشد زیرا چنین سفارشهایی (در مورد احترام به مادر) روش خاص انبیاست. گفتم: نه، مادر! بعد از پیامبر ما، پیامبری نخواهد آمد و او پسر پیامبر است. مادرم گفت: دین تو بهترین ادیان است. آن را بر من عرضه نما. من نیز شهادتین را به مادرم آموختم و او هم مسلمان شد و نماز خواندن را نیز یاد گرفت و نماز ظهر، عصر، مغرب و عشا را خواند. بعد از مدتی مادرم بیمار شد. روی به من کرد و گفت: ای نور دیده! آنچه به من آموختی تکرار کن. من شهادتین را به او تلقین نمودم. مارم شهادتین بر زبان آورد و همان دم درگذشت. صبحگاه، مسلمانان او را غسل دادند. من بر جنازه اش، نماز گزاردم و او را دفن نمودم**ر.ک: داستان های بحار الأنوار 1/ 113 110، به نقل از: بحار الأنوار 47/ 374. ***.

حکایت 337 : فضیلتی منحصر به فرد!

شبی، ابوسفیان و ابوجهل و اخنس بن شریق بدون اطلاع یکدیگر از خانه بیرون آمده و در اطراف خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هر یک در گوشه ای پنهان شدند تا به قرآنی که آن حضرت در نماز شب می خواند، گوش فرا دهند و هیچ یک از آنان از جای یکدیگر خبر نداشتند. آن سه نفر تا سپیده دم در جای خود بودند. سپس از جای برخاسته، به سوی خانه های خویش روان شدند. اتفاقا در مسیر بازگشت به یکدیگر برخورد نموده و چون از آنچه بر هر یک گذشته بود، اطلاع یافتند زبان به سرزنش همدیگر گشوده وگفتند: از این پس به چنین کاری دست مزنید که اگر سفیهان و جاهلان از کار شما آگاه شوند خیالهای دیگری درباره تان خواهند کرد و علاوه بر این، عمل شما موجب شهرت و عظمت محمد خواهد گردید. آنان پس از این سخنان، از یکدیگر فاصله گرفته و هر یک به خانه خویش بازگشت، امام جاذبه کلام خدا و عشق شنیدن آیات کریمه قرآن، شب دیگر نیز این سه را به اطراف خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کشانید و همانند شب قبل هر سه نفر خود را به پشت دیوار خانه آن حضرت رسانده و تا طلوع فجر برای شنیدن آیات شیوا و دلربای قرآن در آنجا ماندند، سپس پراکنده شدند و برحسب اتفاق باردیگر در مسیر بازگشت با یکدیگر برخورد نمودند و همان سخنان روز گذشته را تکرار کردند شب سوم نیز همین ماجرا بدون کم و زیاد تکرار شد ولی این بار با یکدیگر به گونه ای محکم پیمان بستند که دیگر از آن پس، چنان کاری از آنان به وقوع نپیوندد. اخنس بن شریق پس از اینکه در روز سوم به خانه رفت و قدری از روز بر آمد، عصای خود را برداشته، به خانه ابوسفیان رفت و به وی گفت: ای اباحنظله! رأی تو درباره آنچه از محمد شنیدی چیست؟ ابوسفیان گفت: به خدا سوگند، برخی از آنچه را که شنیدم، فهمیدم و مقصودش را دانستم ولی معنای قسمت های دیگر را نفهمیدم و ندانستم مقصود از آنها چیست! اخنس بن شریق گفت: به خدا سوگند من نیز همانند تو بودم. آنگاه اخنس به خانه ابوجهل رفت و از وی پرسید: ای ابوجهل! نظر تو درباره آنچه از محمد شنیدی، چیست؟ ابوجهل با ناراحتی گفت: مگر چه شنیدم! راستش را بخواهی مطلب این است که ما و فرزندان عبد مناف برای رسیدن به شرف، بزرگی و سیادت، همانند دو اسب که به میدان مسابقه می روند، می خواستیم از یکدیگر سبقت و پیشی بگیریم و به همین منظور، آنها برای حاجیان و دیگر مردم خوان طعام گسترده و مردم را اطعام کردند. ما نیز چنین کردیم، آنان به بخشش و عطا دست زده، اموالی به درخانه های مردم و این و آن، بردند ما نیز همین گونه عمل نمودیم و چون هر دوی ما در مسابقه مساوی شده و در موازات یکدیگر قرار گرفتیم آنها گفتند: از ما پیغمبری برانگیخته شده که از آسمان به او وحی می شود. اکنون این موضوع چیزی است که ما نمی توانیم درباره آن با آنان برابری کنیم و در حقیقت، فضیلتی است که ما بدان نخواهیم رسید. به خدا سوگند ما هرگز به محمد ایمان نخواهیم آورد و او را تصدیق نمی کنیم تا آنکه بر ما نیز وحی نازل شود چنانچه بر او نازل شده است**ر.ک: تاریخ انبیاء 3/ 165 163. ***.

حکایت 338 : ثعلبه انصاری

پس از آنکه خداوند با نزول آیه 135 سوره آل عمران، از پذیرش توبه ثعلبه انصاری**این فرد غیر از ثعلبه بن حاطب انصاری است که دنیا پرست بوده و داستان ثروتمند شدن او با دعای پیامر اکرم و عدم برداخت زکات وی مشهور است. ***برادر دینی سعید بن عبد الرحمن خبر داد، وی به همراه امیر المؤمنین علی (علیه السلام) و سلمان به مدینه آمده و وارد مسجد پیامبر شدند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مشغول خواندن نماز عشاء بودند. امیر المؤمنین و سلمان و ثعلبه نیز به پیامبر اقتدا کردند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در نماز پس از قرائت سوره حمد، شروع به تلاوت سور تکاثر، نمودند همین که بعد از آیه بسمله، آیه اول این سوره را تلاوت نموده و فرمود: الهاکم التکاثر**افزون طلبی و تفاخر شما را به خود مشغول داشته (و از خدا غافل نموده) است. ***، ثعلبه نعره ای زد، چون آیه دوم را قرائت فرمود: حتی زرتم المقابر**تا آن جا که به دیدار قبرها رفتید (و قبور مردگان خود را بر شمردید و به آن افتخار کردید). ***، ثعلبه فریادی بلند کرد و چون آیه سوم را شنید که کلا سوف تعلمون**چنین نیست (که می پندارید، آری) به زودی خواهید دانست. ***، ناله ای دردناک برآورد و نقش برزمین شد. پس از پایان نماز پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور دادند تا مقداری آب آورده و به صورت ثعلبه بپاشند ولی ثعلبه به هوش نیامد و همانند قطعه چوبی خشک برزمین افتاده بود چون درست ملاحظه کردند دیدند که ثعلبه جان به جان آفرین تسلیم نموده است**ر.ک: داستان های اسلامی 1/ 189 187، به نقل از: خزینه الجواهر/ 320، روضه الانوار (محقق سبزواری)، نکته: گویند پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در تشییع جنازه ثعلبه، با سرانگشتان خویش راه می رفت چون سبب را پرسیدند حضرتش فرمود: از کثرت فرشتگان که در تشیع او شرکت کرده اند، جای تمام قدم خود را نمی یابم. ***.