هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 335 : نیرو و نیروبخش

در حالی که خورشید خود را در سمت مغرب به پایین می کشید بچه ها آماده شده و مشتاقانه در انتظار فرمان حرکت بودند چرا که ماه ها برای فرا رسیدن چنین موقعیتی لحظه شماری می کردند. البته آنان برای شروع عملیات در گذشت هم، مدتی به انتظار نشسته بودند ولی این عملیات باگذشته اندکی تفاوت می کرد چون این بار عملیات چهل و هشت ساعت قبل شروع شده بود و نیروها می بایست در منطقه عملیاتی جزیره مجنون هلی برد کرده و پیاده می شدند. در این شرایط دشمن کاملاً آماده و نیروهای خط شکن قبلی، کاملاً خسته شده بودند با اینهمه آمادگی و عشق نیروها، نه تنها کاهش نیافته که افزایش نیز یافته بود. فرمان حرکت رسید و گردان در سکوت جزیره مجنون به راه افتاد، از طرفی مسافتی که باید پیموده می شد طولانی بود و از طرف دیگر اسلحه و مهماتی که هر فرد به دوش داشت سنگین و خسته کننده بود. گردان تا بعد از نیمه شب بی وقفه در راه بود تا اینکه فرمان توقف رسید اکنون نزدیک دشمن بودیم ولی متأسفانه معلوم شد که دشمن در کمین نشسته و برای محاصره و قلع و قمع نیروها آمادگی کامل دارد این بود که فرمان برگشت داده شد آنان که روحشان در اشتیاق شهادت می سوخت آهسته و در دل ناله می کردند که خدایا، لحظه وصال چه زمان فرا می رسد؟ و نیز آنان که از تأخیر جهاد و رودرویی با دشمن نگران بودند دعا کردند که خدایا از جهاد و شهادت محروممان نفرما. گردان با گام های بلند و با سرعت زیاد خود را به پشت خاکریز کوتاهی می رساند که از همانجا حرکت خود را آغاز نموده بودند زمان به سرعت می گذشت و نزدیک طلوع آفتاب بود که به مقصد رسیدند و هر کدام از بچه ها خود را در گوشه ای روی زمین رها کردند و گروهی از آنها بساط صبحانه را پهن کردند هنوز بساط صبحانه را نچیده بودند که تکبیر نیروها طنین انداز شد و نیروه ها به یکباره از زمین کنده شده و کاملاً به حالت آماده در پشت خاکریز جا گرفتند چرا که نیروهای دشمن با تانک ها به سرعت در حال نزدیک شدن بودند. شرایط بسیار خطرناک و فاجعه آمیزی پیش آمده بود چون از یک طرف نیروها بسیار خسته و احتیاج به استراحت داشتند از طرف دیگر در جزیره ای باید می جنگیدند که چهل و هشت ساعت قبل در دست نیروهای دشمن بود و با یک تهاجم مقداری عقب رانده شده بودند ولی اکنون با آمادگی بیشتر عملیات خود را شروع کرده و با سرعت پیش می آمدند مشکل بعدی این بود که ارتباط با نیروهای خودی قطع و غیر از اسلحه های سبک، کلاش، آر. پی. جی و تیربار چیز دیگری در اختیار رزمندگان نبود با این همه خاکریز بچه ها کوتاه و بدون سنگر بود و در کنار آن جاده ای بود که تانک های دشمن به سرعت از روی آن پیش می آمدند در چنین موقعیت سختی که هر کس به طرفی می دوید و تلاشی را آغاز کرده بود و فریاد می زد و دشمن هم باران شدید گلوله خود را به طرف نیروها بی امان ادامه می داد با کمال تعجب مشاهده کردم یکی از بچه ها در کوشه ای بی توجه به همه هیاهوها نشسته و قرآنش را از جیبش بیرون آورده و آرام زمزمه می کند. چند قدم آهسته به او نزدیک شدم و در حالی که مجذوب او شده و نمی خواستم آرامش باور نکردنی و عجیبش را برهم زنم با احتیاط و احترام سؤال کردم: در این موقعیت خطرناک، کاری لازم تر از قرآن خواندن پیدا نمی شود؟ آرام صورت خود را برگرداند نگاهی به من کرد و با تبسم زیبایی گفت: قرآن به انسان نیرو و آرامش می دهد و من در این شرایط احتیاج به قدرت و آرامش دارم وقتی توان و آرامش لازم را از قرآن گرفتم به انجام وظیفه مشغول خواهم شد، لحظاتی چند به قرائت قرآن ادامه داد و بعد قرآن را بوسه زد و در جیب روی سینه اش گذاشت آرام و با اطمینان حرکت می کرد در کنار جاده شیاری وجود داشت که عمق آن به اندازه طول قد یک انسان بود شیار را انتخاب کرد و عده ای را دعوت کرد که به دنبال او حرکت کنند داخل شیار از مقابل خاکریز عبور کردند و خود را به نزدیک دشمن رساندند دشمن احساس خطر کرد شیار را زیر تیربار شدید خود گرفت ولی او خود را مقابل تانک دشمن رساند آر. پی. جی خود را آماده کرد و در یک لحظه با فریاد الله اکبر تانک را هدف گرفت تانک آتش گرفت و متوقف شد با متوقف شدن تانک آتش گرفته تقریبا جاده مسدود شد با ناچار همه تانکها متوقف شدند ولی او دست بردار نبود گلوله دیگری آماده کرد و تانک بعدی را هم با یاری قرآن و چابکی به آتش کشید فریاد تکبیر از هر طرف بلند شد تانکهای دشمن همه متوقف شدند گروهی از نیروهای دشمن از تانکهای خود بیرون آمده، پا به فرار گذاشتند، تعداد نیز هنوز با تیربارهای خود شیار را هدف گرفته بودند. بار دیگر گلوله آر. پی. جی آماده شد ولی این بار قبل از فریاد تکبیر، گلوله ای صفیر زنان هوا را شکافت و برپیشانی بلند او قرار گرفت. فریاد تکبیرش همراه با برزمین افتادن جسد پاکش بلند شد و در حالی که آر. پی. جی را در دستان خود می فشرد ندای حق را لبیک گفت، او کسی جز، طلبه شهید غلامرضا صالحی حاجی آبادی نبود که با کمک قرآن آرامش و قدرت یافت، دشمن را متوقف کرد و خود نیز به درجه رفیع شهادت نایل شد**ر.ک: ماهنامه بشارت شماره 6/ 34 32 به قلم: نوریها. ***.

حکایت 336 : مسیحی تازه مسلمان

زکریا پسر ابراهیم می گوید: من مسیحی بودم و مسلمان شدم. هنگامی که جهت انجام مراسم حج به مکه رفتم در آنجا به حضور امام صادق (علیه السلام) رسیدم و عرض کردم: من مسیحی بودم و مسلمان شده ام. امام فرمود: از اسلام چه دیدی که به خاطر آن، مسلمان شدی؟ گفتم: این آیه موجب هدایت من گردید که خداوند به پیامبرش می فرماید: ما کنت تدری ما الکتاب و لا الایمان ولکن جعلناه نور نهدی به من نشآء من عبادنا**شوری/ 52، ترجمه: تو پیش از این نمی دانستی کتاب و ایمان چیست (و از محتوای قرآن آگاه نبودی) ولی ما آن را نوری قرار دادیم که به وسیله آن هر کس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت می کنیم. *** از مضمون این آیه دریافتم که اسلام دین کاملی است و از کسی که هیچ نوع مکتب و مدرسه ای را ندیده ( امی) چنین سخنانی ممکن نیست بنابراین باید به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) وحی شده باشد. حضرت فرمود: به راستی خدا تو را هدایت کرده است، بعد سه مرتبه فرمود: اللهم اهده خدایا! او را به راه ایمان هدایت فرما. سپس به من فرمود: پسر جان! هر چه می خواهی سؤال کن. گفتم: پدر و مادر و خانواده ام همه نصرانی ( مسیحی) هستند و مادرم نابیناست. آیا من که مسلمان شده ام و با آنان زندگی می کنم می توانم با آنان بر سر یک سفره نشسته و در ظروف آنان غذا بخورم؟ امام فرمود: آنان گوشت خوک می خورند؟ گفتم: خیر، حتی به آن دست نمی زنند. امام فرمود: با آنان باش، مانعی ندارد. آنگاه تأکید نمودند: به ویژه نسبت به مادرت خیلی مهربانی کن و اگر وفات نمود او را به دیگری واگذار مکن (خودت او را کفن و دفن کن) و به هیچ کس مگو که به نزد من آمده ای تا به خواست خدا، در منی نزد من بیایی. زکریا در ادامه می گوید: در منی به خدمت آن حضرت رسیدم، مردم همانند بچه های مکتب خانه، دور آن حضرت را گرفته بودند و از ایشان سؤال می کردند. وقتی به کوفه بازگشتم، با مادرم بسیار مهربانی کردم به او غذا می دادم و لباس و سرش را می شستم، روزی مادرم گفت: پسر جان! تو در موقعی که به دین ما بودی این گونه با من مهربانی نمی کردی. اکنون چه شده است که این گونه با من رفتار می کنی؟ گفتم: من مسلمان شده ام و مردی از فرزندان یکی از پیامبران خدا مرا به خوشرفتاری با مادر فرمان داده است. مادرم گفت: آن شخص پیامبر است؟ گفتم: خیر. او پسر پیامبر است. مادرم گفت: او خود باید پیامبر باشد زیرا چنین سفارشهایی (در مورد احترام به مادر) روش خاص انبیاست. گفتم: نه، مادر! بعد از پیامبر ما، پیامبری نخواهد آمد و او پسر پیامبر است. مادرم گفت: دین تو بهترین ادیان است. آن را بر من عرضه نما. من نیز شهادتین را به مادرم آموختم و او هم مسلمان شد و نماز خواندن را نیز یاد گرفت و نماز ظهر، عصر، مغرب و عشا را خواند. بعد از مدتی مادرم بیمار شد. روی به من کرد و گفت: ای نور دیده! آنچه به من آموختی تکرار کن. من شهادتین را به او تلقین نمودم. مارم شهادتین بر زبان آورد و همان دم درگذشت. صبحگاه، مسلمانان او را غسل دادند. من بر جنازه اش، نماز گزاردم و او را دفن نمودم**ر.ک: داستان های بحار الأنوار 1/ 113 110، به نقل از: بحار الأنوار 47/ 374. ***.

حکایت 337 : فضیلتی منحصر به فرد!

شبی، ابوسفیان و ابوجهل و اخنس بن شریق بدون اطلاع یکدیگر از خانه بیرون آمده و در اطراف خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هر یک در گوشه ای پنهان شدند تا به قرآنی که آن حضرت در نماز شب می خواند، گوش فرا دهند و هیچ یک از آنان از جای یکدیگر خبر نداشتند. آن سه نفر تا سپیده دم در جای خود بودند. سپس از جای برخاسته، به سوی خانه های خویش روان شدند. اتفاقا در مسیر بازگشت به یکدیگر برخورد نموده و چون از آنچه بر هر یک گذشته بود، اطلاع یافتند زبان به سرزنش همدیگر گشوده وگفتند: از این پس به چنین کاری دست مزنید که اگر سفیهان و جاهلان از کار شما آگاه شوند خیالهای دیگری درباره تان خواهند کرد و علاوه بر این، عمل شما موجب شهرت و عظمت محمد خواهد گردید. آنان پس از این سخنان، از یکدیگر فاصله گرفته و هر یک به خانه خویش بازگشت، امام جاذبه کلام خدا و عشق شنیدن آیات کریمه قرآن، شب دیگر نیز این سه را به اطراف خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کشانید و همانند شب قبل هر سه نفر خود را به پشت دیوار خانه آن حضرت رسانده و تا طلوع فجر برای شنیدن آیات شیوا و دلربای قرآن در آنجا ماندند، سپس پراکنده شدند و برحسب اتفاق باردیگر در مسیر بازگشت با یکدیگر برخورد نمودند و همان سخنان روز گذشته را تکرار کردند شب سوم نیز همین ماجرا بدون کم و زیاد تکرار شد ولی این بار با یکدیگر به گونه ای محکم پیمان بستند که دیگر از آن پس، چنان کاری از آنان به وقوع نپیوندد. اخنس بن شریق پس از اینکه در روز سوم به خانه رفت و قدری از روز بر آمد، عصای خود را برداشته، به خانه ابوسفیان رفت و به وی گفت: ای اباحنظله! رأی تو درباره آنچه از محمد شنیدی چیست؟ ابوسفیان گفت: به خدا سوگند، برخی از آنچه را که شنیدم، فهمیدم و مقصودش را دانستم ولی معنای قسمت های دیگر را نفهمیدم و ندانستم مقصود از آنها چیست! اخنس بن شریق گفت: به خدا سوگند من نیز همانند تو بودم. آنگاه اخنس به خانه ابوجهل رفت و از وی پرسید: ای ابوجهل! نظر تو درباره آنچه از محمد شنیدی، چیست؟ ابوجهل با ناراحتی گفت: مگر چه شنیدم! راستش را بخواهی مطلب این است که ما و فرزندان عبد مناف برای رسیدن به شرف، بزرگی و سیادت، همانند دو اسب که به میدان مسابقه می روند، می خواستیم از یکدیگر سبقت و پیشی بگیریم و به همین منظور، آنها برای حاجیان و دیگر مردم خوان طعام گسترده و مردم را اطعام کردند. ما نیز چنین کردیم، آنان به بخشش و عطا دست زده، اموالی به درخانه های مردم و این و آن، بردند ما نیز همین گونه عمل نمودیم و چون هر دوی ما در مسابقه مساوی شده و در موازات یکدیگر قرار گرفتیم آنها گفتند: از ما پیغمبری برانگیخته شده که از آسمان به او وحی می شود. اکنون این موضوع چیزی است که ما نمی توانیم درباره آن با آنان برابری کنیم و در حقیقت، فضیلتی است که ما بدان نخواهیم رسید. به خدا سوگند ما هرگز به محمد ایمان نخواهیم آورد و او را تصدیق نمی کنیم تا آنکه بر ما نیز وحی نازل شود چنانچه بر او نازل شده است**ر.ک: تاریخ انبیاء 3/ 165 163. ***.