هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 334 : برادر سلمان و رفیق عزرائیل!

از امام صادق علیه صلوات الله الخالق نقل شده که فرمودند: روزی سلمان از کوچه های کوفه عبور می کرد تا رسید به کارگاه آهنگران، ناگهان شیون جوانی را شنید و دید که جوان بی هوش برزمین افتاد، مردم در اطراف او اجتماع کردند وقتی چشمشان به سلمان افتاد به نزد او آمده و عرض کردند: ای سلمان! این جوان غش کرده لطفاً بیایید و در گوش او دعایی بخوانید تا به هوش آید. سلمان نزدیک آن جوان شد وقتی جوان، سلمان را دید سلامتی خود را بازیافت، برخاست و گفت: ای اباعبد الله ( کنیه سلمان) من آن گونه که این مردم می گویند بیماری غشوه ندارم بلکه راز حادثه این است که من از کنار کارگاه این آهنگران عبور می کردم دیدم ایشان پتک هایی را بر سر آهن های گداخته می کوبند چون چنین دیدم به ناگاه یاد این سخن خداوند افتادم که در قرآن می فرماید: ولهم مقامع من حدید کلما ارادوا ان یخرجوا مها من غم اعیدوا فیها**حج/ 22 21، ترجمه: و برای آنان گرزهایی از آهن (سوزان) است. هرگاه بخواهند از غم و اندوه های دوزخ خارج شوند آنها را به آن باز می گردانند. *** از شدت خوف و هراس، نتوانستم خود را کنترل کنم یاد عذاب الهی افتاده، به هوش شدم و دیگر چیزی نفهمیدم. سلمان به آن جوان با ایمان علاقمند شد و او را به عنوان برادر دینی خود برگزید. همواره سلمان با آن جوان آمد و شد داشت تا اینکه جوان، بیمار شد، سلمان بربالین او آمد و کنار سرش نشست. دید که او در حال جان دادن است گفت: ای ملک الموت! با این برادر من رفاقت کن.
عزرائیل به سلمان گفت: یا ابا عبد الله! انی بکل مؤمن رفیق ای سلمان! من با هر شخص با ایمانی رفیق هستم**ر.ک: حکایت های شنیدنی 2/ 70 68، به نقل از: بحار الأنوار 22/ 386. ***.

حکایت 335 : نیرو و نیروبخش

در حالی که خورشید خود را در سمت مغرب به پایین می کشید بچه ها آماده شده و مشتاقانه در انتظار فرمان حرکت بودند چرا که ماه ها برای فرا رسیدن چنین موقعیتی لحظه شماری می کردند. البته آنان برای شروع عملیات در گذشت هم، مدتی به انتظار نشسته بودند ولی این عملیات باگذشته اندکی تفاوت می کرد چون این بار عملیات چهل و هشت ساعت قبل شروع شده بود و نیروها می بایست در منطقه عملیاتی جزیره مجنون هلی برد کرده و پیاده می شدند. در این شرایط دشمن کاملاً آماده و نیروهای خط شکن قبلی، کاملاً خسته شده بودند با اینهمه آمادگی و عشق نیروها، نه تنها کاهش نیافته که افزایش نیز یافته بود. فرمان حرکت رسید و گردان در سکوت جزیره مجنون به راه افتاد، از طرفی مسافتی که باید پیموده می شد طولانی بود و از طرف دیگر اسلحه و مهماتی که هر فرد به دوش داشت سنگین و خسته کننده بود. گردان تا بعد از نیمه شب بی وقفه در راه بود تا اینکه فرمان توقف رسید اکنون نزدیک دشمن بودیم ولی متأسفانه معلوم شد که دشمن در کمین نشسته و برای محاصره و قلع و قمع نیروها آمادگی کامل دارد این بود که فرمان برگشت داده شد آنان که روحشان در اشتیاق شهادت می سوخت آهسته و در دل ناله می کردند که خدایا، لحظه وصال چه زمان فرا می رسد؟ و نیز آنان که از تأخیر جهاد و رودرویی با دشمن نگران بودند دعا کردند که خدایا از جهاد و شهادت محروممان نفرما. گردان با گام های بلند و با سرعت زیاد خود را به پشت خاکریز کوتاهی می رساند که از همانجا حرکت خود را آغاز نموده بودند زمان به سرعت می گذشت و نزدیک طلوع آفتاب بود که به مقصد رسیدند و هر کدام از بچه ها خود را در گوشه ای روی زمین رها کردند و گروهی از آنها بساط صبحانه را پهن کردند هنوز بساط صبحانه را نچیده بودند که تکبیر نیروها طنین انداز شد و نیروه ها به یکباره از زمین کنده شده و کاملاً به حالت آماده در پشت خاکریز جا گرفتند چرا که نیروهای دشمن با تانک ها به سرعت در حال نزدیک شدن بودند. شرایط بسیار خطرناک و فاجعه آمیزی پیش آمده بود چون از یک طرف نیروها بسیار خسته و احتیاج به استراحت داشتند از طرف دیگر در جزیره ای باید می جنگیدند که چهل و هشت ساعت قبل در دست نیروهای دشمن بود و با یک تهاجم مقداری عقب رانده شده بودند ولی اکنون با آمادگی بیشتر عملیات خود را شروع کرده و با سرعت پیش می آمدند مشکل بعدی این بود که ارتباط با نیروهای خودی قطع و غیر از اسلحه های سبک، کلاش، آر. پی. جی و تیربار چیز دیگری در اختیار رزمندگان نبود با این همه خاکریز بچه ها کوتاه و بدون سنگر بود و در کنار آن جاده ای بود که تانک های دشمن به سرعت از روی آن پیش می آمدند در چنین موقعیت سختی که هر کس به طرفی می دوید و تلاشی را آغاز کرده بود و فریاد می زد و دشمن هم باران شدید گلوله خود را به طرف نیروها بی امان ادامه می داد با کمال تعجب مشاهده کردم یکی از بچه ها در کوشه ای بی توجه به همه هیاهوها نشسته و قرآنش را از جیبش بیرون آورده و آرام زمزمه می کند. چند قدم آهسته به او نزدیک شدم و در حالی که مجذوب او شده و نمی خواستم آرامش باور نکردنی و عجیبش را برهم زنم با احتیاط و احترام سؤال کردم: در این موقعیت خطرناک، کاری لازم تر از قرآن خواندن پیدا نمی شود؟ آرام صورت خود را برگرداند نگاهی به من کرد و با تبسم زیبایی گفت: قرآن به انسان نیرو و آرامش می دهد و من در این شرایط احتیاج به قدرت و آرامش دارم وقتی توان و آرامش لازم را از قرآن گرفتم به انجام وظیفه مشغول خواهم شد، لحظاتی چند به قرائت قرآن ادامه داد و بعد قرآن را بوسه زد و در جیب روی سینه اش گذاشت آرام و با اطمینان حرکت می کرد در کنار جاده شیاری وجود داشت که عمق آن به اندازه طول قد یک انسان بود شیار را انتخاب کرد و عده ای را دعوت کرد که به دنبال او حرکت کنند داخل شیار از مقابل خاکریز عبور کردند و خود را به نزدیک دشمن رساندند دشمن احساس خطر کرد شیار را زیر تیربار شدید خود گرفت ولی او خود را مقابل تانک دشمن رساند آر. پی. جی خود را آماده کرد و در یک لحظه با فریاد الله اکبر تانک را هدف گرفت تانک آتش گرفت و متوقف شد با متوقف شدن تانک آتش گرفته تقریبا جاده مسدود شد با ناچار همه تانکها متوقف شدند ولی او دست بردار نبود گلوله دیگری آماده کرد و تانک بعدی را هم با یاری قرآن و چابکی به آتش کشید فریاد تکبیر از هر طرف بلند شد تانکهای دشمن همه متوقف شدند گروهی از نیروهای دشمن از تانکهای خود بیرون آمده، پا به فرار گذاشتند، تعداد نیز هنوز با تیربارهای خود شیار را هدف گرفته بودند. بار دیگر گلوله آر. پی. جی آماده شد ولی این بار قبل از فریاد تکبیر، گلوله ای صفیر زنان هوا را شکافت و برپیشانی بلند او قرار گرفت. فریاد تکبیرش همراه با برزمین افتادن جسد پاکش بلند شد و در حالی که آر. پی. جی را در دستان خود می فشرد ندای حق را لبیک گفت، او کسی جز، طلبه شهید غلامرضا صالحی حاجی آبادی نبود که با کمک قرآن آرامش و قدرت یافت، دشمن را متوقف کرد و خود نیز به درجه رفیع شهادت نایل شد**ر.ک: ماهنامه بشارت شماره 6/ 34 32 به قلم: نوریها. ***.

حکایت 336 : مسیحی تازه مسلمان

زکریا پسر ابراهیم می گوید: من مسیحی بودم و مسلمان شدم. هنگامی که جهت انجام مراسم حج به مکه رفتم در آنجا به حضور امام صادق (علیه السلام) رسیدم و عرض کردم: من مسیحی بودم و مسلمان شده ام. امام فرمود: از اسلام چه دیدی که به خاطر آن، مسلمان شدی؟ گفتم: این آیه موجب هدایت من گردید که خداوند به پیامبرش می فرماید: ما کنت تدری ما الکتاب و لا الایمان ولکن جعلناه نور نهدی به من نشآء من عبادنا**شوری/ 52، ترجمه: تو پیش از این نمی دانستی کتاب و ایمان چیست (و از محتوای قرآن آگاه نبودی) ولی ما آن را نوری قرار دادیم که به وسیله آن هر کس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت می کنیم. *** از مضمون این آیه دریافتم که اسلام دین کاملی است و از کسی که هیچ نوع مکتب و مدرسه ای را ندیده ( امی) چنین سخنانی ممکن نیست بنابراین باید به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) وحی شده باشد. حضرت فرمود: به راستی خدا تو را هدایت کرده است، بعد سه مرتبه فرمود: اللهم اهده خدایا! او را به راه ایمان هدایت فرما. سپس به من فرمود: پسر جان! هر چه می خواهی سؤال کن. گفتم: پدر و مادر و خانواده ام همه نصرانی ( مسیحی) هستند و مادرم نابیناست. آیا من که مسلمان شده ام و با آنان زندگی می کنم می توانم با آنان بر سر یک سفره نشسته و در ظروف آنان غذا بخورم؟ امام فرمود: آنان گوشت خوک می خورند؟ گفتم: خیر، حتی به آن دست نمی زنند. امام فرمود: با آنان باش، مانعی ندارد. آنگاه تأکید نمودند: به ویژه نسبت به مادرت خیلی مهربانی کن و اگر وفات نمود او را به دیگری واگذار مکن (خودت او را کفن و دفن کن) و به هیچ کس مگو که به نزد من آمده ای تا به خواست خدا، در منی نزد من بیایی. زکریا در ادامه می گوید: در منی به خدمت آن حضرت رسیدم، مردم همانند بچه های مکتب خانه، دور آن حضرت را گرفته بودند و از ایشان سؤال می کردند. وقتی به کوفه بازگشتم، با مادرم بسیار مهربانی کردم به او غذا می دادم و لباس و سرش را می شستم، روزی مادرم گفت: پسر جان! تو در موقعی که به دین ما بودی این گونه با من مهربانی نمی کردی. اکنون چه شده است که این گونه با من رفتار می کنی؟ گفتم: من مسلمان شده ام و مردی از فرزندان یکی از پیامبران خدا مرا به خوشرفتاری با مادر فرمان داده است. مادرم گفت: آن شخص پیامبر است؟ گفتم: خیر. او پسر پیامبر است. مادرم گفت: او خود باید پیامبر باشد زیرا چنین سفارشهایی (در مورد احترام به مادر) روش خاص انبیاست. گفتم: نه، مادر! بعد از پیامبر ما، پیامبری نخواهد آمد و او پسر پیامبر است. مادرم گفت: دین تو بهترین ادیان است. آن را بر من عرضه نما. من نیز شهادتین را به مادرم آموختم و او هم مسلمان شد و نماز خواندن را نیز یاد گرفت و نماز ظهر، عصر، مغرب و عشا را خواند. بعد از مدتی مادرم بیمار شد. روی به من کرد و گفت: ای نور دیده! آنچه به من آموختی تکرار کن. من شهادتین را به او تلقین نمودم. مارم شهادتین بر زبان آورد و همان دم درگذشت. صبحگاه، مسلمانان او را غسل دادند. من بر جنازه اش، نماز گزاردم و او را دفن نمودم**ر.ک: داستان های بحار الأنوار 1/ 113 110، به نقل از: بحار الأنوار 47/ 374. ***.