هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 332 : عزت در پرتو تعلیمات قرآن

نقل می کنند که: مردی همواره ملازم درب خانه عمر بن الخطاب بود. به خانه او می آمد تا کمک مادی دریافت کند. عمر از دست وی خسته شد روزی به او گفت: ای آقا به در خانه خدا هجرت کرده ای یا به درخانه عمر؟! برو و قرآن بخوان و از تعلیمات قرآن بیاموز که تو را از آمدن به در خانه عمر بی نیاز می سازد. او رفت و ماه ها گذشت، دیگر نیامد و عمر دیگر او را ندید تا اینکه اطلاع یافت که آن مرد از مردم، دور شده و در جای خلوتی به عبادت پروردگار مشغول شده است (و در ضمن استمداد از درگاه خداوند، توفیق تلاش برای کسب روزی حلال یافته و معاش خود را تأمین کرده است) عمر به سراغ او رفت و به وی گفت: مشتاق دیدار تو شده ام و آمده ام جویای حال تو شوم. ای مرد! بگو بدانم چه باعث شده که از ما دور شدی و بریدی؟ او در پاسخ گفت: قرآن خواندم. قرآن مرا از عمر و آل عمر بی نیاز ساخت. عمر گفت: کدام آیه را خواندی که چنین تصمیمی گرفتی؟ گفت: قرآن می خواندم تا به این آیه رسیدم وفی السماء رزقکم و ما توعدون**ذاریات/ 22، ترجمه: و روزی شما در آسمان است و آنچه به شما وعده داده می شود. *** با خود گفتم رزق و روزی من در آسمان است ولی من آن را در زمین می جویم راستی که بدمردی هستم)). عمر از این سخن تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: راست می گویی**ر.ک: حکایت های شنیدنی 2/ 66 65 شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، 19/ 319230. ***.
لئن اخطأت فی مدحک فما اخطأت فی منعی لقد انزلت حاجاتی بواد غیر ذی زرع
ابن رومی
ما مآء کفک ان جادت و ان بحلت من مآء وهی اذا اقنیته عوض
ابو تمام

حکایت 333 : خطاب دوستانه

گویند: شبلی در ماه مبارک رمضان پشت سر امام جماعت نماز می خواند و اقتدا کرده بود امام پس از سوره حمد این آیه را خواند: ولئن شئنا لنذهبن بالذی اوحینا الیک**اسراء/ 86، ترجمه: و اگر بخواهیم آنچه را بر تو وحی فرستاده ایم از تو می گیریم. *** شبلی فریادی کشید و روی زمین افتاد مردم پنداشتند که مرده است شبلی همان طور که بدنش می لرزید می گفت: آیا با دوستان این چنین خطاب می کنند**ر.ک: کشکول شیخ بهائی 1/ 451. *** (ظاهراً یعنی: حال که با دوستان چنین خطاب شده باید کاملاً مراقب رفتار خود باشیم).

حکایت 334 : برادر سلمان و رفیق عزرائیل!

از امام صادق علیه صلوات الله الخالق نقل شده که فرمودند: روزی سلمان از کوچه های کوفه عبور می کرد تا رسید به کارگاه آهنگران، ناگهان شیون جوانی را شنید و دید که جوان بی هوش برزمین افتاد، مردم در اطراف او اجتماع کردند وقتی چشمشان به سلمان افتاد به نزد او آمده و عرض کردند: ای سلمان! این جوان غش کرده لطفاً بیایید و در گوش او دعایی بخوانید تا به هوش آید. سلمان نزدیک آن جوان شد وقتی جوان، سلمان را دید سلامتی خود را بازیافت، برخاست و گفت: ای اباعبد الله ( کنیه سلمان) من آن گونه که این مردم می گویند بیماری غشوه ندارم بلکه راز حادثه این است که من از کنار کارگاه این آهنگران عبور می کردم دیدم ایشان پتک هایی را بر سر آهن های گداخته می کوبند چون چنین دیدم به ناگاه یاد این سخن خداوند افتادم که در قرآن می فرماید: ولهم مقامع من حدید کلما ارادوا ان یخرجوا مها من غم اعیدوا فیها**حج/ 22 21، ترجمه: و برای آنان گرزهایی از آهن (سوزان) است. هرگاه بخواهند از غم و اندوه های دوزخ خارج شوند آنها را به آن باز می گردانند. *** از شدت خوف و هراس، نتوانستم خود را کنترل کنم یاد عذاب الهی افتاده، به هوش شدم و دیگر چیزی نفهمیدم. سلمان به آن جوان با ایمان علاقمند شد و او را به عنوان برادر دینی خود برگزید. همواره سلمان با آن جوان آمد و شد داشت تا اینکه جوان، بیمار شد، سلمان بربالین او آمد و کنار سرش نشست. دید که او در حال جان دادن است گفت: ای ملک الموت! با این برادر من رفاقت کن.
عزرائیل به سلمان گفت: یا ابا عبد الله! انی بکل مؤمن رفیق ای سلمان! من با هر شخص با ایمانی رفیق هستم**ر.ک: حکایت های شنیدنی 2/ 70 68، به نقل از: بحار الأنوار 22/ 386. ***.