هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 330 : کدخدایی در دو خانه

نقل است که چون مادر بایزید بسطامی (ابویزید طیفور بسطامی) عارف نامدار قرن سوم قمری وی را به دبیرستان فرستاد، چون به سوره لقمان رسید و به این آیت رسد ان اشکرلی ولوالدیک**لقمان/ 14، ترجمه: که برای من و برای پدر و مادرت شکر به جا آور. *** استاد معنی این آیت می گفت، با یزید که آن بشنید، بردل او کار کرد ( اثر کرد) لوح بنهاد و گفت: استاد! مرا دستوری ده ( به من اجازه بده) تا به خانه روم و سخنی با مادرم بگویم)). استاد دستوری داد، بایزید به خانه آمد. مادر گفت: یا طیفور! به چه آمدی؟ مگر هدیه ای آورده اند یا عذری افتاده است؟ گفت: نه. که به آیتی رسیدم که حق می فرماید ما را به خدمت خویش و خدمت تو. من در دو خانه، کدخدایی نتوانم کرد. این آیت برجان من آمده است، یا از خایم در خواه تا همه آن تو باشم، و یا در کار خدایم کن ( مرا به خدا ببخش) تا همه با وی باشم. مادر گفت:ای پسر! تو را در کار خدای کردم و حق خویشتن به تو بخشیدم، برو و خدای را باش**ر.ک: تذکره الاولیاء/ 212. ***.

حکایت 331 : آسایش دل

ذوالنون مصری گوید: روزی از وادی کنعان بیرون رفته به بلندی وادی که رسیدم از دور سیاهیی به نظرم آمد که به طرف من متوجه بود، می گریست و می گفت و بدا لهم من الله مالم یکونوا یحتسبون**زمر/ 47، ترجمه: و از سوی خدا برای آنها (در قیامت) اموری ظاهر می شود که هرگز گمان نمی کردند. ***نزدیک تر که رسیدم زنی را دیدم که کوزه آبی در دست داشت بدون آنکه از من هراسی داشته باشد پرسید: کیستی؟ گفتم: مرد غریبی هستم. گفت: ای مرد! آیا با آنکه خدا همراه توست ممکن است به حالت غربت به سر بری؟ ذوالنون گوید: از سخن او گریستم. پرسید: چرا گریه می کنی؟ گفتم: نمک بر جراحتم پاشیدی اکنون باید به مداوا بپردازم. گفت: اگر راست می گویی چرا می گریی؟ گفتم: مگر راستگو گریه نمی کند؟ گفت: نه. گفتم: چرا؟ گفت: برای اینکه گریه موجبات آسایش دل را فراهم می کند و عاشق آسایشی ندارد! ذوالنون گوید: از سخن او به شگفت آمدم**ر.ک: کشکول شیخ بهائی 1/ 407. زهر الربیع/ 26. ***.

حکایت 332 : عزت در پرتو تعلیمات قرآن

نقل می کنند که: مردی همواره ملازم درب خانه عمر بن الخطاب بود. به خانه او می آمد تا کمک مادی دریافت کند. عمر از دست وی خسته شد روزی به او گفت: ای آقا به در خانه خدا هجرت کرده ای یا به درخانه عمر؟! برو و قرآن بخوان و از تعلیمات قرآن بیاموز که تو را از آمدن به در خانه عمر بی نیاز می سازد. او رفت و ماه ها گذشت، دیگر نیامد و عمر دیگر او را ندید تا اینکه اطلاع یافت که آن مرد از مردم، دور شده و در جای خلوتی به عبادت پروردگار مشغول شده است (و در ضمن استمداد از درگاه خداوند، توفیق تلاش برای کسب روزی حلال یافته و معاش خود را تأمین کرده است) عمر به سراغ او رفت و به وی گفت: مشتاق دیدار تو شده ام و آمده ام جویای حال تو شوم. ای مرد! بگو بدانم چه باعث شده که از ما دور شدی و بریدی؟ او در پاسخ گفت: قرآن خواندم. قرآن مرا از عمر و آل عمر بی نیاز ساخت. عمر گفت: کدام آیه را خواندی که چنین تصمیمی گرفتی؟ گفت: قرآن می خواندم تا به این آیه رسیدم وفی السماء رزقکم و ما توعدون**ذاریات/ 22، ترجمه: و روزی شما در آسمان است و آنچه به شما وعده داده می شود. *** با خود گفتم رزق و روزی من در آسمان است ولی من آن را در زمین می جویم راستی که بدمردی هستم)). عمر از این سخن تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: راست می گویی**ر.ک: حکایت های شنیدنی 2/ 66 65 شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، 19/ 319230. ***.
لئن اخطأت فی مدحک فما اخطأت فی منعی لقد انزلت حاجاتی بواد غیر ذی زرع
ابن رومی
ما مآء کفک ان جادت و ان بحلت من مآء وهی اذا اقنیته عوض
ابو تمام