هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 329 : سیر در کوه های بیت المقدس

یکی از صلحاء چنین گوید: آنگاه که در کوه های بیت المقدس به سیر آفاقی**آیات و نشانه های الهی از جهتی بر دو قسم است الف: آیات آفاقی ب: آیات انفسی. منظور از آیات آفاقی پدیده ها و آیاتی است همچون آفرینش خورشید و ماه و ستارگان و آفرینش انواع جانوران و گیاهان و کوهها و دریاها و دریاها و موجودات گوناگون و اسرار آمیز جهان هستی که هر یک آیه و نشانه ای است بر حقانیت ذات پاک خداوند متعال، و منظور از آیات انفسی پدیده ها و آیاتی است همچون آفرینش دستگاههای مختلف جسم انسان و نظام حاکم بر ساختمان حیرت انگیز مغز و حرکات منظم قلب و عروق و بافت ها و استخوان ها و انعقاد و پرورش نطفه و پرورش جنین در رحم مادران و از همه بالاتر اسرار و شگفتیهای روح انسان، که هر گوشه ای از آن کتابی است از معرفت پروردگار و خالف جهان و نشانه ای است بر حقانیت ذات پاکش. حال باید دانست که سیر و تفکر در آیات آفاقی، سیر آفاقی و سیر و تفکر در آیات انفسی، سیر انفسی نامیده شده که این خود اصطلاحی است برگرفته از آیه پنجاه و سوم سوره مبارکه فصلت. *** می پرداختم وارد دره بزرگی شده در آنجا فریاد بلندی شنیدم که در کوه های اطراف آن طنین انداخته بود به دنبال آن صدا حرکت کرده به جنگلی رسیدم که درختانش سربه هم آورده بودند. مردی را ایستاده دیدم که مکرر در مکرر این آیه را تلاوت می کرد یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضراً و ما عملت من سوء تود لو ان بینها و بینه امداً بعیداً و یحذرکم الله نفسه**آل عمران/ 30، ترجمه: روزی که هر کس آنچه را از کار نیک انجام داده حاضر می بیند و آرزو می کند مان و و آنچه از اعمال بد انجام داده فاصله زمانی زیادی باشد. خداوند شما را از (نافرمانی) خودش بر حذر می دارد. *** در آن حال فریادی کشید و به روی زمین افتاد در انتظار افاقه ( به هوش آمدن) او بودم پس از ساعتی به هوش آمد و می گفت: خدایا پناه می برم به تو از کارهای تباهکاران، پناه می برم به تو از روگردان شدن بی خبران از تو، پرودگارا! دلهای بیمناکان در برابر تو فروتن است و آرزوی تقصیر کاران متوجه به توست و دلهای عارفان، بیچاره درگاه توست سپس دست بردست زده گفت: مرا با دنیا چه کار و دنیا را با من چه کار. کجایند قرنهای گذشته و مردم زمان های از میان رفته.
آری، آنها در دل زمین با خاک یکسان شده و باگذشت زمان از خاطره ها محو گردیده اند. در این هنگام به او گفتم: ای بنده خدا از آغاز امروز پشت سرتو ایستاده و در انتظار آسودگی تو بودم. گفت: ای مرد! چگونه امید آسودگی دارد آن کس که از وقت ها دنبال می کند و اوقات او را تعقیب می نمایند چگونه آسودگی دارد آن کس که روزگارش گذشته و گناهانش باقی مانده است سپس اندکی از من روی گردان شد و این را تلاوت کرد: و بدالهم من الله مالم یکونوا یحتسبون**زمر/ 47، ترجمه: و از سوی خدا برای آنها (در قیامت) اموری ظاهر می شود که هرگز گمان نمی کردند.***. سپس فریادی بلندتر از اول کشید و به روی زمین افتاد با خود گفتم البته جان سپرد به وی نزدیک شده و در حال اضطراب بودم پس از آن افاقه یافته و می گفت پروردگارا! من چه کسی هستم و چه موقعیتی دارم به فضل خودت از زشتی های من درگذر و به نهانی خودت مرا عزیز دار و به کرم خودت از من عفو کن آنگاه که در پیشگاه تو قرار گیرم از کرده های من چشم پوشی فرما.
گفتم: ای آقای من! به آن خدایی که به او امید داری و به وی اطمینان داری با من سخن بگو، در پاسخ گفت: با کسی سخن بگو که گفتار او نافع به حال تو باشد و از گفتگو با کسی که از گناهان خود بیمناک است درگذر. از وقتی که خدا خواسته در این مکان با شیطان در جدالم و او با من در جنگ است تا کنون نتوانسته مرا از آن حالی که دارم باز بدارد تنها تو آمدی و مرا از یاد خدا بازداشتی و زبان مرا از ذکر خدا غافل ساختی و گوشه ای از دل من متمایل به تو شد اینک از شر تو به خدا پناه می برم و آرزومندم آن کس که از شکنجه او بیمناکم مرا از زحمت تو برهاند.
با خود گفتم این مرد یکی از اولیای خداست، بیم دارم گفتگو، با او وی را از یاد خدا دور سازد بدین جهت او را به حال خود واگذاشتم و بازگشتم**ر.ک: کشکول شیخ بهائی 1/ 471 470. ***.
عوی الذئب فاستأنست بالذئب اذ عوی وصوت انسان فکدت اطیر

حکایت 330 : کدخدایی در دو خانه

نقل است که چون مادر بایزید بسطامی (ابویزید طیفور بسطامی) عارف نامدار قرن سوم قمری وی را به دبیرستان فرستاد، چون به سوره لقمان رسید و به این آیت رسد ان اشکرلی ولوالدیک**لقمان/ 14، ترجمه: که برای من و برای پدر و مادرت شکر به جا آور. *** استاد معنی این آیت می گفت، با یزید که آن بشنید، بردل او کار کرد ( اثر کرد) لوح بنهاد و گفت: استاد! مرا دستوری ده ( به من اجازه بده) تا به خانه روم و سخنی با مادرم بگویم)). استاد دستوری داد، بایزید به خانه آمد. مادر گفت: یا طیفور! به چه آمدی؟ مگر هدیه ای آورده اند یا عذری افتاده است؟ گفت: نه. که به آیتی رسیدم که حق می فرماید ما را به خدمت خویش و خدمت تو. من در دو خانه، کدخدایی نتوانم کرد. این آیت برجان من آمده است، یا از خایم در خواه تا همه آن تو باشم، و یا در کار خدایم کن ( مرا به خدا ببخش) تا همه با وی باشم. مادر گفت:ای پسر! تو را در کار خدای کردم و حق خویشتن به تو بخشیدم، برو و خدای را باش**ر.ک: تذکره الاولیاء/ 212. ***.

حکایت 331 : آسایش دل

ذوالنون مصری گوید: روزی از وادی کنعان بیرون رفته به بلندی وادی که رسیدم از دور سیاهیی به نظرم آمد که به طرف من متوجه بود، می گریست و می گفت و بدا لهم من الله مالم یکونوا یحتسبون**زمر/ 47، ترجمه: و از سوی خدا برای آنها (در قیامت) اموری ظاهر می شود که هرگز گمان نمی کردند. ***نزدیک تر که رسیدم زنی را دیدم که کوزه آبی در دست داشت بدون آنکه از من هراسی داشته باشد پرسید: کیستی؟ گفتم: مرد غریبی هستم. گفت: ای مرد! آیا با آنکه خدا همراه توست ممکن است به حالت غربت به سر بری؟ ذوالنون گوید: از سخن او گریستم. پرسید: چرا گریه می کنی؟ گفتم: نمک بر جراحتم پاشیدی اکنون باید به مداوا بپردازم. گفت: اگر راست می گویی چرا می گریی؟ گفتم: مگر راستگو گریه نمی کند؟ گفت: نه. گفتم: چرا؟ گفت: برای اینکه گریه موجبات آسایش دل را فراهم می کند و عاشق آسایشی ندارد! ذوالنون گوید: از سخن او به شگفت آمدم**ر.ک: کشکول شیخ بهائی 1/ 407. زهر الربیع/ 26. ***.