هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 325 : جای پایی در بهشت پهناور

متهجدی را حکایت کنند که تمام شب تلاوت قرآن می کرد و چون به آیات عذاب می رسید سیلاب اشک از دیده اش جاری می شد و آن آیه را با خضوع و خشوع مکرر می خواند تا شبی این آیه را همی خواند که: سابقوا الی معفره من ربکم و جنه عرضها کعرض السمآء و الارض**حدید/ 21. ترجمه: به پیش تازید برای رسیدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتی که پهنه آن مانند پهنه آسما و زمین است. درباره نظیر این آیه ر.ک: آل عمران/ 133. *** و آواز به گریه و زاری بلند نمود و سرشک از دیدگان افشاند یکی از همسایگان که برحال او واقف بود گفت: ای مرد! برآیه عذاب می نالی اینکه آیه رحمت است گریه و زاری چرا؟ گفت: ای مرد! از آن می گریم که در این بهشت با این پهنا و وسعت چندانکه ملاحظه کردم و تأمل نمودم جای قدمی برای خود ندیدم**ر.ک: بزم ایران/ 37 36 ربیع الابرار 1/ 293. ***.

حکایت 326 : ای نوح!

اسکافی دبیری بود از جمله دبیران آل سامان رحمهم الله و آن صناعت نیکو آموخته بود و برشواهق ( بلندی ها) نیکو رفتی و از مضایق ( تنگناها) نیکو بیرون آمدی و در دیوان رسالت نوح بن منصور سامانی محرر ( نویسندگی) کردی، مگر قدر او نشناختند و به قدر فضل او را ننواختند. از بخارا به هرات رفت به نزدیک الپتگین**لفضی ترکی است به معنی شجاع و خوش هیکل. *** و الپتگین ترکی خردمند بود و ممیز، او را عزیز کرد و دیوان رسالت بدو تفویض فرمود و کار و او گردان شد. و به سبب آنکه نوخاستگان در حضرت پدیدار آمده بودند برقدیمان استخفاف همی کردند و الپتگین تحمل همی کرد و آخر کار او به عصیان کشید به استحقاقی که در حق او رفته بود به اغراء ( تحریک) جماعتی که نوخاسته بودند و امیر نوح از بخارا به زاولستان**زاولستان (زابلستان): نام قدیم ناحیه کوهستانی بخشهای علیای رود هیرمند و قندهار، به ویژه سرزمن اطراف عزنه، در افسانه های ایرانی در پرتو نسبت زال و رستم (رستم زابلی) به آن جایگاهی دارد. *** بنوشت تا سبکتگین با آن لشکر بیایند و سیمجوریان از نشابور بیایند و با الپتگین مقابله و مقاتله کنند و آن حرب سخت معروف است و آن واقعه صعب مشهور. پس از آنکه آن لشکرها به هرات رسیدند امیر نوح، علی بن محتاج الکشانی را که حاجب الباب ( دربان) بود با الپتگین فرستاد با نامه ای چون آب و آتش، مضمون او همه وعید، و مقرون او همه تهدید، صلح را مجال ناگذاشته، و آشتی را سبیل رها نا کرده چنانکه در چنین واقعه ای و چنین داهیه ای خداوند ضجر قاصی به بندگان عاصی نویسد. همه نامه پر از آنکه بیایم و بگیرم و بکشم. چون حاجب ابوالحسن علی بن محتاج الکشانی، نامه عرضه کرد و پیام بگفت و هیچ بازنگرفت الپتگین آزرده بود آزرده تر شد بر آشفت و گفت: من بنده پدر اویم، اما در آن وقت که خواجه من از دار فنا به بقا تحویل کرد او را به من سپرد نه مرا بدو، و اگر چه از روی ظاهر مرا در فرمان او همی باید بود اما چون قضیت را تحقیق کنی نتیجه برخلاف این آید که من در مراحل شیبم و او در منازل شباب و آنها که او را برین بعث همی کنند ناقض این دولتند نه ناصح و هادم این خاندانند نه خادم)). و از غایت زعارت ( بدخلقی و شرارت) به اسکافی اشارت کرد که چون نامه جواب کنی از استخفاف هیچ بازمگیر و برپشت نامه خواهم که جواب کنی، پس اسکافی بربدیهه جواب کرد و اول بنوشت:
بسم الله الرحم الرحیم * یا نوح قد جادلتنا فاکثرت جدالنا فأتنا بما تعدنا ان کنت من الصادقین**هود/ 32، ترجمه: ای نوح! با ما جر و بحث کردی و زیاد هم جر و بحث کردی (بس است) اکنون اگر راست می گویی آنچه را (از عذاب الهی) به ما وعده می دهی بیاور. ***. چون نامه به امیر خراسان نوح بن منصور رسید آن نامه بخواند تعجبها کرد. و خواجگان دولت حیران فروماندند و دبیران انگشت به دندان گزیدند چون کار الپتگین یک سو شد اسکافی متواری گشت و ترسان و هراسان همی بود تا یک نوبت که نوح کس فرستاد و او را طلب کرد و دبیری بدو داد و کار او بالا گرفت و در میان اهل قلم منظور گشت. اگر قرآن نیکو ندانستی در آن واقعه بدین آیت ( آیه) نرسیدی و کار او از آن درجه بدین غایت نکشیدی**ر.ک: چهارمقاله (نظامی عروضی)/ 16 14، لطائف الطوائف/ 99. ***.

حکایت 327 : احترام حقیقی به قرآن

صفوان جمال می گوید: بین امام صادق علیه سلام الله الفالق و عبد الله بن حسن، سخنی خشن به میان آمد به گونه ای که سر و صدا بلند شد و مردم اجتماع کردند. شب بود و آنها با این وضع، از یکدیگر جدا شدند.
صفوان در ادامه می گوید: صبح آن شب برای انجام کاری، از خانه بیرون آمدم دیدم امام صادق (علیه السلام) در خانه عبد الله بن حسن ایستاده است و می فرماید: ای کنیز به ابومحمد ( عبد الله بن حسن) بگو بیاید. کنیز رفت و خبر داد، عبد الله از خانه بیرون آمد همین که چشمش به چهره امام صادق (علیه السلام) افتاد، عرض کرد: ای ابا عبد الله! چرا صبح زود به اینجا آمده ای؟ امام (علیه السلام) فرمود: من دیشب آیه ای از قرآن را تلاوت می کردم که آن آیه مرا پریشان ساخت. عبد الله پرسید: کدام آیه؟ امام (علیه السلام) فرمد: این آیه و الذین یصلون ما امرالله به ان یوصل و یخشون ربهم و یخافون سوء الحساب**رعد/ 21، ترجمه: و آنها که پیوندهایی را که خدا دستور به برقراری آن داده، برقرار می دارند و از پروردگارشان می ترسند و از بدی حساب (روز قیامت) بیم دارند. ***.
عبد الله بن حسن گفت: راست فرمودی. گویا من هرگز این آیه را در کتاب خدا ( قرآن مجید) نخوانده بودم، سپس دست برگردن هم نهاده و گریه کردند. بدین ترتیب، امام صادق (علیه السلام) به آیه قرآن و دستور آن احترام نموده**چنین به نظر می رسد که عمل امام صادق (علیه السلام) در واقع نوعی تذکر و نصیحت غیر مستقیم بوده تا بتواند عبد الله بن حسن را متنبه سازد و گرنه برخود قهرآمیز امام با وی از مصادیق قطع رحم نبوده بلکه عین خیر خواهی و هدایت به شمار می آید و ناگفته پیداست که شأن کسی چون امام صادق (علیه السلام) اجل از آن است که از مطلبی مهم همچون صله رحم غفلت نماید تا با خواندن آیه ای از قرآن آن را متذکر شود. به بیان دیگر می توان گفت که امام (علیه السلام) توریه نموده اند یعنی مراد ایشان از جمله آن آیه مرا پریشان ساخت این است که وقتی آن آیه را خواندم نسبت به حال تو نگران شدم و از اینکه تو به مفاد آن عمل نکرده و قطع رحم نموده ای، ناراحت و پریشان شدم. *** و با خواندن آن، پسر عموی خود عبد الله بن حسن را از خواب غفلت بیدار نمود و هر دو آشتی کردند**ر.ک: حکایت های شنیدنی 2/ 118 116 به نقل از: اصول کافی 2/ 155 باب صله رحم، ح 22. ***.