هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 324 : درمان و درد

روایت نموده اند که: مردی عابد برقومی وارد شد و در نزد آنان مردی را دید که بیهوش شده بود. از سبب بیهوشی او پرسش نمود. گفتند: این مرد آیه ای از قرآن را شنید آنگاه بیهوش شد. عابد به آنان گفت: همان آیه را بر او تلاوت کنید، آنان نیز خواندند وآن مرد به هوش آمد. از عابد پرسیدند: این راه درمان را از کجا آوردی؟ عابد گفت: نابینایی حضرت یعقوب (علیه السلام) به خاطر یک مخلوق ( یوسف) بود**اشاره به آیه/ 84، سوره یوسف. *** و به وسیله همان مخلوق نیز بینایی خود را به دست آورد**اشاره به آیه/ 96 سوره یوسف. *** ولی اگر نابینایی اش به خاطر حق تعالی می بود هرگز بینایی خود را به سبب مخلوقی ( یوسف) به دست نمی آورد**ر.ک: زهرالربیع 15/ 137. ***.
تداویت من لیلی بلیلی من الهوی - کما یتداوی شارب الخمر بالخمر

حکایت 325 : جای پایی در بهشت پهناور

متهجدی را حکایت کنند که تمام شب تلاوت قرآن می کرد و چون به آیات عذاب می رسید سیلاب اشک از دیده اش جاری می شد و آن آیه را با خضوع و خشوع مکرر می خواند تا شبی این آیه را همی خواند که: سابقوا الی معفره من ربکم و جنه عرضها کعرض السمآء و الارض**حدید/ 21. ترجمه: به پیش تازید برای رسیدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتی که پهنه آن مانند پهنه آسما و زمین است. درباره نظیر این آیه ر.ک: آل عمران/ 133. *** و آواز به گریه و زاری بلند نمود و سرشک از دیدگان افشاند یکی از همسایگان که برحال او واقف بود گفت: ای مرد! برآیه عذاب می نالی اینکه آیه رحمت است گریه و زاری چرا؟ گفت: ای مرد! از آن می گریم که در این بهشت با این پهنا و وسعت چندانکه ملاحظه کردم و تأمل نمودم جای قدمی برای خود ندیدم**ر.ک: بزم ایران/ 37 36 ربیع الابرار 1/ 293. ***.

حکایت 326 : ای نوح!

اسکافی دبیری بود از جمله دبیران آل سامان رحمهم الله و آن صناعت نیکو آموخته بود و برشواهق ( بلندی ها) نیکو رفتی و از مضایق ( تنگناها) نیکو بیرون آمدی و در دیوان رسالت نوح بن منصور سامانی محرر ( نویسندگی) کردی، مگر قدر او نشناختند و به قدر فضل او را ننواختند. از بخارا به هرات رفت به نزدیک الپتگین**لفضی ترکی است به معنی شجاع و خوش هیکل. *** و الپتگین ترکی خردمند بود و ممیز، او را عزیز کرد و دیوان رسالت بدو تفویض فرمود و کار و او گردان شد. و به سبب آنکه نوخاستگان در حضرت پدیدار آمده بودند برقدیمان استخفاف همی کردند و الپتگین تحمل همی کرد و آخر کار او به عصیان کشید به استحقاقی که در حق او رفته بود به اغراء ( تحریک) جماعتی که نوخاسته بودند و امیر نوح از بخارا به زاولستان**زاولستان (زابلستان): نام قدیم ناحیه کوهستانی بخشهای علیای رود هیرمند و قندهار، به ویژه سرزمن اطراف عزنه، در افسانه های ایرانی در پرتو نسبت زال و رستم (رستم زابلی) به آن جایگاهی دارد. *** بنوشت تا سبکتگین با آن لشکر بیایند و سیمجوریان از نشابور بیایند و با الپتگین مقابله و مقاتله کنند و آن حرب سخت معروف است و آن واقعه صعب مشهور. پس از آنکه آن لشکرها به هرات رسیدند امیر نوح، علی بن محتاج الکشانی را که حاجب الباب ( دربان) بود با الپتگین فرستاد با نامه ای چون آب و آتش، مضمون او همه وعید، و مقرون او همه تهدید، صلح را مجال ناگذاشته، و آشتی را سبیل رها نا کرده چنانکه در چنین واقعه ای و چنین داهیه ای خداوند ضجر قاصی به بندگان عاصی نویسد. همه نامه پر از آنکه بیایم و بگیرم و بکشم. چون حاجب ابوالحسن علی بن محتاج الکشانی، نامه عرضه کرد و پیام بگفت و هیچ بازنگرفت الپتگین آزرده بود آزرده تر شد بر آشفت و گفت: من بنده پدر اویم، اما در آن وقت که خواجه من از دار فنا به بقا تحویل کرد او را به من سپرد نه مرا بدو، و اگر چه از روی ظاهر مرا در فرمان او همی باید بود اما چون قضیت را تحقیق کنی نتیجه برخلاف این آید که من در مراحل شیبم و او در منازل شباب و آنها که او را برین بعث همی کنند ناقض این دولتند نه ناصح و هادم این خاندانند نه خادم)). و از غایت زعارت ( بدخلقی و شرارت) به اسکافی اشارت کرد که چون نامه جواب کنی از استخفاف هیچ بازمگیر و برپشت نامه خواهم که جواب کنی، پس اسکافی بربدیهه جواب کرد و اول بنوشت:
بسم الله الرحم الرحیم * یا نوح قد جادلتنا فاکثرت جدالنا فأتنا بما تعدنا ان کنت من الصادقین**هود/ 32، ترجمه: ای نوح! با ما جر و بحث کردی و زیاد هم جر و بحث کردی (بس است) اکنون اگر راست می گویی آنچه را (از عذاب الهی) به ما وعده می دهی بیاور. ***. چون نامه به امیر خراسان نوح بن منصور رسید آن نامه بخواند تعجبها کرد. و خواجگان دولت حیران فروماندند و دبیران انگشت به دندان گزیدند چون کار الپتگین یک سو شد اسکافی متواری گشت و ترسان و هراسان همی بود تا یک نوبت که نوح کس فرستاد و او را طلب کرد و دبیری بدو داد و کار او بالا گرفت و در میان اهل قلم منظور گشت. اگر قرآن نیکو ندانستی در آن واقعه بدین آیت ( آیه) نرسیدی و کار او از آن درجه بدین غایت نکشیدی**ر.ک: چهارمقاله (نظامی عروضی)/ 16 14، لطائف الطوائف/ 99. ***.