هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 323 : صبر و استقامت!

زن مسلمان بادیه نشینی بود به نام ام عقیل روزی دو میهمان بر او وارد شدند فرزند ام عقیل همراه شتران در بادیه بود، در همان لحظه به او خبر دادند که شتر خشمگین فرزندش را در چاهی انداخته و کشته است. زن با ایمان به کسی که خبر مرگ فرزند را برای او آورده بود گفت: از مرکب پیاده شو و به پذیرایی از میهمانها کمک کن، گوسفندی حاضر داشت به او داد تا آن را ذبح کند و سرانجام غذا آماده شد ام عقیل غذا را به نزد میهمانان گذاشت. آنها می خوردند و از صبر و استقامت این زن مسلمان در شگفت بودند. یکی از میهمانان می گوید: هنگامی که از غذا خوردن فارغ شدیم زن با ایمان نزد ما آمد و گفت: آیا در میان شما کسی هست که از قرآن به خوبی آگاه باشد؟ یکی از حاضران گفت: بلی من آگاهم)). زن گفت: آیاتی از قرآن را برایم بخوان تا در برابر مرگ فرزندم مایه تسلی خاطر من گردد)). او می گوید: من این آیات را برای آن زن خواندم ولنبلونکم بشی ء من الخواف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرت و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئک هم المهتدون**بقره/ 157 155، ترجمه: قطعاً همه شما را با چیزی از ترس، گرسنگی و کاهش در مالها و جانها و میوه ها آزمایش می کنیم و بشارت ده به استقامت کنندگان آنها که هرگاه مصیبتی به ایشان می رسد می گویند ما از آن خداییم و به سوی او بازمی گردیم اینها، همانها هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده و آنها هستند هدایت یافتگان. *** زن خداحافظی کرد. سپس رو به قبله ایستاد و چند رکعت نماز گزارد. سپس عرض کرد: الهم انی فعلت ما امرتنی فانجز لی ما وعدتنی خداوندا! من آنچه را تو دستور داده بودی انجام دادم (و رشته شکیبایی را رها نساختم) تو هم آنچه را (از رحمت و صلوات) به من وعده داده ای بر من ارزانی دار.
سپس اضافه کرد: اگر بنا بود در این جهان کسی برای کسی بماند... یکی از حاضران می گوید: من فکر کردم می خواهد بگوید فرزندم برای من باقی می ماند اما دیدم چنین ادامه داد: پیامبر اسلام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) برای امتش باقی می ماند**ر.ک: تفسیر نمونه 1/ 535 534. به نقل از: سفیه البحار 2/ 7، (ماده صبر ). ***.
پافشاری و استقامت میخ - سزد ار عبرت بشر گردد
به سرش هر چه بیشتر کوبند - پافشاریش بیشتر گردد

حکایت 324 : درمان و درد

روایت نموده اند که: مردی عابد برقومی وارد شد و در نزد آنان مردی را دید که بیهوش شده بود. از سبب بیهوشی او پرسش نمود. گفتند: این مرد آیه ای از قرآن را شنید آنگاه بیهوش شد. عابد به آنان گفت: همان آیه را بر او تلاوت کنید، آنان نیز خواندند وآن مرد به هوش آمد. از عابد پرسیدند: این راه درمان را از کجا آوردی؟ عابد گفت: نابینایی حضرت یعقوب (علیه السلام) به خاطر یک مخلوق ( یوسف) بود**اشاره به آیه/ 84، سوره یوسف. *** و به وسیله همان مخلوق نیز بینایی خود را به دست آورد**اشاره به آیه/ 96 سوره یوسف. *** ولی اگر نابینایی اش به خاطر حق تعالی می بود هرگز بینایی خود را به سبب مخلوقی ( یوسف) به دست نمی آورد**ر.ک: زهرالربیع 15/ 137. ***.
تداویت من لیلی بلیلی من الهوی - کما یتداوی شارب الخمر بالخمر

حکایت 325 : جای پایی در بهشت پهناور

متهجدی را حکایت کنند که تمام شب تلاوت قرآن می کرد و چون به آیات عذاب می رسید سیلاب اشک از دیده اش جاری می شد و آن آیه را با خضوع و خشوع مکرر می خواند تا شبی این آیه را همی خواند که: سابقوا الی معفره من ربکم و جنه عرضها کعرض السمآء و الارض**حدید/ 21. ترجمه: به پیش تازید برای رسیدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتی که پهنه آن مانند پهنه آسما و زمین است. درباره نظیر این آیه ر.ک: آل عمران/ 133. *** و آواز به گریه و زاری بلند نمود و سرشک از دیدگان افشاند یکی از همسایگان که برحال او واقف بود گفت: ای مرد! برآیه عذاب می نالی اینکه آیه رحمت است گریه و زاری چرا؟ گفت: ای مرد! از آن می گریم که در این بهشت با این پهنا و وسعت چندانکه ملاحظه کردم و تأمل نمودم جای قدمی برای خود ندیدم**ر.ک: بزم ایران/ 37 36 ربیع الابرار 1/ 293. ***.