هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 322 : مکتب وجدان

دانش آموزی چنین حکایت می کند: ساعت امتحان درس دینی بود. تنبلی و سستی در درس خواندن کار دستم داده بود و اضطراب سراپای وجودم را فرا گرفته بود. چه کنم؟ هر لحظه فکری به ذهنم می آمد آخر تصمیم خود را گرفتم و از روشی که قبلاً نیز بارها استفاده کرده بودم، کمک گرفتم. آری، کتاب بینش دینی را در کشوی میزی گذاشته و با ظرافت تمام آنرا طوری قرار دادم که نه کسی متوجه شود و نه به هنگام استفاده دچار مشکل شوم. لحظه ای احساس آرامش کردم. خانه معلم وارد کلاس شد و سؤالها را به ما داد و من آماده... اما ناگهان او همه بچه های کلاس را غافلگیر کرد. آهسته آهسته به سوی تخته سیاه رفت و بر روی آن آیه ای کوتاه از کتاب بزرگ آسمانی نوشت: ان ربک لبالمرصا**فجر/ 14. ***؛ به راستی خدای تو در کمین گنهکاران است)).
سپس رو به ما کرد و تنها یک کلام گفت: آخرت نفر ورقه های امتحان بچه ها را به دفتر بیاورد و به من تحویل بدهد)). و آنگاه پیش چشمان مبهوت ما از کلاس خارج شد. او نگاه همواره ناظر خداوند را به یاد ما آورد و خود رفت، حالت عجیبی به من دست داد. در ورقه ام هیچ چیز ننوشتم، چز یک بیت شعر:
خوشا در مکتب وجدان نشستن - شدن صفر و زنامردی گسستن**ر.ک: ماهنامه بشارت شماره 9/ 34، براساس خاطره یک دانش آموز دبیرستان دخترانه. ***

حکایت 323 : صبر و استقامت!

زن مسلمان بادیه نشینی بود به نام ام عقیل روزی دو میهمان بر او وارد شدند فرزند ام عقیل همراه شتران در بادیه بود، در همان لحظه به او خبر دادند که شتر خشمگین فرزندش را در چاهی انداخته و کشته است. زن با ایمان به کسی که خبر مرگ فرزند را برای او آورده بود گفت: از مرکب پیاده شو و به پذیرایی از میهمانها کمک کن، گوسفندی حاضر داشت به او داد تا آن را ذبح کند و سرانجام غذا آماده شد ام عقیل غذا را به نزد میهمانان گذاشت. آنها می خوردند و از صبر و استقامت این زن مسلمان در شگفت بودند. یکی از میهمانان می گوید: هنگامی که از غذا خوردن فارغ شدیم زن با ایمان نزد ما آمد و گفت: آیا در میان شما کسی هست که از قرآن به خوبی آگاه باشد؟ یکی از حاضران گفت: بلی من آگاهم)). زن گفت: آیاتی از قرآن را برایم بخوان تا در برابر مرگ فرزندم مایه تسلی خاطر من گردد)). او می گوید: من این آیات را برای آن زن خواندم ولنبلونکم بشی ء من الخواف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرت و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئک هم المهتدون**بقره/ 157 155، ترجمه: قطعاً همه شما را با چیزی از ترس، گرسنگی و کاهش در مالها و جانها و میوه ها آزمایش می کنیم و بشارت ده به استقامت کنندگان آنها که هرگاه مصیبتی به ایشان می رسد می گویند ما از آن خداییم و به سوی او بازمی گردیم اینها، همانها هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده و آنها هستند هدایت یافتگان. *** زن خداحافظی کرد. سپس رو به قبله ایستاد و چند رکعت نماز گزارد. سپس عرض کرد: الهم انی فعلت ما امرتنی فانجز لی ما وعدتنی خداوندا! من آنچه را تو دستور داده بودی انجام دادم (و رشته شکیبایی را رها نساختم) تو هم آنچه را (از رحمت و صلوات) به من وعده داده ای بر من ارزانی دار.
سپس اضافه کرد: اگر بنا بود در این جهان کسی برای کسی بماند... یکی از حاضران می گوید: من فکر کردم می خواهد بگوید فرزندم برای من باقی می ماند اما دیدم چنین ادامه داد: پیامبر اسلام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) برای امتش باقی می ماند**ر.ک: تفسیر نمونه 1/ 535 534. به نقل از: سفیه البحار 2/ 7، (ماده صبر ). ***.
پافشاری و استقامت میخ - سزد ار عبرت بشر گردد
به سرش هر چه بیشتر کوبند - پافشاریش بیشتر گردد

حکایت 324 : درمان و درد

روایت نموده اند که: مردی عابد برقومی وارد شد و در نزد آنان مردی را دید که بیهوش شده بود. از سبب بیهوشی او پرسش نمود. گفتند: این مرد آیه ای از قرآن را شنید آنگاه بیهوش شد. عابد به آنان گفت: همان آیه را بر او تلاوت کنید، آنان نیز خواندند وآن مرد به هوش آمد. از عابد پرسیدند: این راه درمان را از کجا آوردی؟ عابد گفت: نابینایی حضرت یعقوب (علیه السلام) به خاطر یک مخلوق ( یوسف) بود**اشاره به آیه/ 84، سوره یوسف. *** و به وسیله همان مخلوق نیز بینایی خود را به دست آورد**اشاره به آیه/ 96 سوره یوسف. *** ولی اگر نابینایی اش به خاطر حق تعالی می بود هرگز بینایی خود را به سبب مخلوقی ( یوسف) به دست نمی آورد**ر.ک: زهرالربیع 15/ 137. ***.
تداویت من لیلی بلیلی من الهوی - کما یتداوی شارب الخمر بالخمر