هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 320 : ملوان کشتی و آیه ای شگفت!

او ملوان کشتی ای بود که از آسیا به طرف جنوب شرقی حرکت می کرد ناگهان طوفان شدیدی در سطح دریا پدید آمد، هوا تیره و تار شد و موجهای سهمگین برخاست وضع دریا دگرگون شد و ابرهای تیره و متراکمی در آسمان پیدا شد که هر لحظه هوا را تاریکتر می نمود به گونه ای که اگر کسی دست خود را جلوی چشمش می گرفت، آن را نمی دید، ملوان کشتی با کمال ناراحتی به هر سو می دوید و دیوانه وار در سطح کشتی حرکت می کرد، ناگهان چشمش به مسافری که از اهل پاکستان بود، افتاد که روی کتابی خم شده و آن را قرائت می کرد. ملوان پرسید: این چه کتابی است؟ مسافر پاکستانی پاسخ داد: کتاب آسمانی ما مسلمانها است. ملوان گفت: آیا ممکن است آیه ای را که اکنون می خواندی برایم ترجمه کنی؟
مرد پاکستانی آن آیه را برای او ترجمه نمود:
یا همچون ظلمات (تاریکی هایی) در یک دریای عمیق و پهناور، که موج آن را پوشانده و برفراز آن موج دیگری، و برفراز آن ابری تاریک است؛ ظلمتهایی است یکی برفرز دیگری، آن گونه که هرگاه دست خود را خارج کند ممکن نیست آن را ببیند! و کسی که خدا نوری برای او قرار نداده نوری برایش نیست**او کظلمات فی بحر لجی یعشاء موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج یده لم یکد یراها و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور، نور/ 40. درباره آیه دیگری که با حکایت فوق تناسب دارد ر.ک: لقمان/ 32. ***)).
ملوان کشتی از تشرحی که درباره طوفانها و امواج دریا شنید، در شگفت شد، زیرا کسی می تواند در زمینه طوفان دریا و چگونگی آن، بحث کند که خود سالها دریا نوردی کرده و از نزدیک اوضاع طوفان و امواج دریا را دیده باشد.
ملوان گفت: پیامبر شما (محمد) تا روز نزول این آیه مسافرت دریایی نکرده بود تا طوفان دریا و ویژگی های آن را دیده باشد پس معلوم می گردد این آیات وحی الهی است که خداوند به (محمد) الهام فرموده است))، ملوان این را گفت و همان ساعت مسلمان شد**ر.ک: بهترین راه شناخت خدا 1/ 281، به نقل از: راه تکامل 5/ 36. ***.

حکایت 321 : شاهرگش را قطع می کنیم!

علی بن موسی علوی ابن طاووس می گوید: بدان که من تنها به تألیف یک کتاب فقهی با عنوان غیاث سلطان الوری لسکان الثری**خاکیان پنهان و فریادرسی سلطان زمین و زمان، عنوان کامل کتاب چنین است: غیاث سلطان الور لسکان الثری فی قضاء الصلوات عن الاموات.*** در موضوع نماز قضای اموات ( به جا آوردن نماز از طرف مردگان)، پرداختم به جز کتاب مذکور به تألیف کتب و مقالات فقهی دیگر نبپرداختم زیرا صلاح و فلاح خویش در دینا و آخرت را در گرو دوری جستن از صادر نمودن فتاوای شرعی دیدم، علاوه برآنکه فقها و اصحاب ما نیز درباره روایات احکام شرعی، اتحاد رأی نداشته و در حقیقت اختلاف نظر دارند. همچنین سخن خدای تعالی درباره عزیزترین مخلوق خویش حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را شنیدم که می فرماید: ولو تقول علینا بعض الاقاویل لاخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین فما منکم من احد عنه حاجزین**الحاقه/ 47 44، ترجمه: اگر او ( محمد (صلی الله علیه و آله و سلم سخنی دروغ بر ما می بست ما او را با قدرت می گرفتیم سپس رگ قلبش ( بزرگ سرخرگ قلبش) را قطع می کردیم و هیچ کس از شما نمی توانست از (مجازات) او مانع شود. *** با این همه اگر من به تألیف کتب فقهی می پرداختم تا پس از من مکلفین به محتوای آن عمل نمایند این خود با دوری گزیدنم از صادر کردن فتوا در تناقض بود و این عمل باعث می شد که من نیز خود را مخاطب آیات مذکور به شمار آورده و در معرض خطر قرار گیرم زیرا هنگامی که خدای عزوجل با پیامبر عزیز خود با چنین خطاب تهدید آمیزی در فرض دروغ بستن وی بر خدا سخن گفته است، حال من در فرض دروغ بستن بر خدای تعالی، مشخص و معلوم خواهد بود و در روز قیامت و حضور نزد پروردگار هیچ گونه عذری در صورت صادر نمودن فتوای اشتباه، نخواهم داشت**ر.ک: روضات الجنات 4/ 314. ***.

حکایت 322 : مکتب وجدان

دانش آموزی چنین حکایت می کند: ساعت امتحان درس دینی بود. تنبلی و سستی در درس خواندن کار دستم داده بود و اضطراب سراپای وجودم را فرا گرفته بود. چه کنم؟ هر لحظه فکری به ذهنم می آمد آخر تصمیم خود را گرفتم و از روشی که قبلاً نیز بارها استفاده کرده بودم، کمک گرفتم. آری، کتاب بینش دینی را در کشوی میزی گذاشته و با ظرافت تمام آنرا طوری قرار دادم که نه کسی متوجه شود و نه به هنگام استفاده دچار مشکل شوم. لحظه ای احساس آرامش کردم. خانه معلم وارد کلاس شد و سؤالها را به ما داد و من آماده... اما ناگهان او همه بچه های کلاس را غافلگیر کرد. آهسته آهسته به سوی تخته سیاه رفت و بر روی آن آیه ای کوتاه از کتاب بزرگ آسمانی نوشت: ان ربک لبالمرصا**فجر/ 14. ***؛ به راستی خدای تو در کمین گنهکاران است)).
سپس رو به ما کرد و تنها یک کلام گفت: آخرت نفر ورقه های امتحان بچه ها را به دفتر بیاورد و به من تحویل بدهد)). و آنگاه پیش چشمان مبهوت ما از کلاس خارج شد. او نگاه همواره ناظر خداوند را به یاد ما آورد و خود رفت، حالت عجیبی به من دست داد. در ورقه ام هیچ چیز ننوشتم، چز یک بیت شعر:
خوشا در مکتب وجدان نشستن - شدن صفر و زنامردی گسستن**ر.ک: ماهنامه بشارت شماره 9/ 34، براساس خاطره یک دانش آموز دبیرستان دخترانه. ***