هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 300 : ناپلئون بناپارت از قرآن می گوید

ناپلئون بنا پارت (1769 1821م) امپراطور فرانسه و چهره معروف عالم سیاست در عرصه بین الملل، روزی در باره اسلام و مسلمانان می اندیشید که چگونه می شود بر کشورهای اسلامی تسلط یافت و مسلمانان را تحت سیطره فرانسه در آورد، او از مشاورین خود پرسید: مرکز مسلمین کجاست؟ مصر را معرفی کردند. ناپلئون به سوی مصر حرکت کرد پس از ورود به آن کشور به کتابخانه مهم آنجا رفت و به مترجم گفت: یکی از مهم ترین کتاب های اینان را برایم بخوان مترجم قرآن را باز کرده، در اول صفحه، این آیه را مشاهده کرد ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم و یبشر المؤمنین الذین یعملون الصالحات ان لهم اجرا کبیرا**اسراء/ 9، ترجمه: این قرآن، به راهی که استوارترین راههاست هدایت می کند و به مؤمنانی که اعمال صالح انجام می دهند بشارت می دهد که برای آنها پاداش بزرگی است. *** مترجم، آیه را برای ناپلئون خواند و ترجمه کرد آن دو از کتابخانه بیرون آمدند. ناپلئون شب را تا به صبح به آیه مذکور و پیام آن فکر می کرد. صبح بیدار شده، بار دیگر به کتابخانه آمدند وی از مترجم خواست تا همان کتاب دیروزی را دوباره برایش بخواند و ترجمه کند مترجم نیز آیاتی را خوانده و ترجمه کرد. ناپلئون شبی دیگر را باز در فکر و اندیشه قرآن و مفاهیم عالی آن به صبح رساند. روز سوم هم مانند دو روز پیشین آیاتی خوانده شده و برای وی ترجمه گردید پس از آنکه از کتابخانه بیرون آمدند ناپلئون از مترجم پرسید: این کتاب در بین مسلمانان چه جایگاهی دارد و آنان چه اندازه به آن اهمیت می دهند؟ مترجم پاسخ داد: مسلمانان معتقدند که قرآن، کتاب آسمانی است و بر پیامبر اسلام نازل شده و همه اش کلام و سخن خداست. ناپلئون گفت: آنچه من از این کتاب فهمیده ام این است که اگر مسلمانان فرامین و احکام جامع این کتاب را فراگیرند و به آن عمل کنند، دیگر روی ذلت را نخواهند دید و تا زمانی که این قرآن در بین مسلمانان حکومت کند، در پرتو تعالیم و برنامه های آن، مسلمانان تسلیم نخواهند شد مگر اینکه بین آنان و این کتاب فاصله ایجاد شود**ر.ک: جلوه هایی از نور قرآن در مناظره ها، نکته و قصه ها/ 104 102 به نقل از: راهنمای سعادت /479. ***.

حکایت 301 : ده برابر

آقای مجتهدی تهرانی نقل کرده است که آیت الله میرزا علی مشکینی فرمودند: در ایامی که تحصیل می کردم یک روز پنج ریال بیشتر پول نداشتم و در خیابان راه می رفتم که یکی از طلاب به من رسید و گفت: پنج ریال داری به من قرض بدهی؟ فکر کردم که اگر این پول را به او بدهم خودم بی پول می مانم ولی با خود گفتم که کار این بنده خدا را راه می اندازم خداوند کریم است، پول را به او دادم چند قدمی که رفتم یکی از همشهریهای من از اهالی مشکین شهر به من رسید با هم مصافحه کردیم. موقع خداحافظی پولی در دست من گذاشت و رفت چون نگاه کردم دیدم پنج تومان ( پنجاه ریال) است. بار دیگر یکی از طلاب به من رسید و از من پنج تومان ( پنجاه ریال) قرض خواست این دفعه نیز با خود گفتم خدا کریم است اکنون که این آقا معطل است کار او را راه می اندازم پول را به او دادم چون مقداری جلوتر رفتم یکی دیگر از همشهریهای خود را دیدم پس از مصافحه و احوال پرسی موقعی خداحافظی پولی در دست من گذاشت و رفت چند قدم جلوتر رفتم نگاه کردم دیدم پنجاه تومان ( پانصد ریال) است. ناگاه به یاد آیه شریفه افتادم که من جاء بالحسنه فله عشر امثالها**انعام/ 160. *** یعنی: هر کس عملی نیک انجام دهد ده برابر به او پاداش می دهیم دیدم بار اول پنج ریال داشتم چون به یکی نیازمندی قرض دادم خدای کریم پنجاه ریال رساند و چون پنجاه ریال را قرض دادم خداوند کریم در عوض پنجاه تومان (پانصد ریال) یعنی درست ده برابر رسانید. ایشان فرمودند: هر چه منتظر شدم ودعا کردم که کسی پیدا شود و این پنجاه تومان (پانصد ریال) را قرض بگیرد بلکه پانصد تومان (پنج هزار ریال) شود دعایم مستجاب نشد**ر.ک: مردان علم در میدان عمل 6/ 171 170 به نقل از: بازار مکافات/ 137. ***.

حکایت 302 : هلاکت پسر ابولهب!

یکی از پسران ابولهب، عتبه نام داشت او همانند پدرش، لجوج بود و همواره با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ستیز می نموده و حضرت را آزار می رساند. هنگامی که سوره نجم نازل شد. گفت: من این سوره را قبول ندارم (و با مسخره و توهین مسأله معراج پیامبر را که در این سوره بیان شده، انکار می کرد). رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با سوز دل درباره او چنین نفرین کرد: خدایا یکی از درندگان را بر او مسلط گردان)). طولی نکشید که عتبه در یکی از سفرهای تجاری شام، به همراه کاروان به سوی شام می رفت. در این هنگام، شیر درنده ای به طرف کاروان آمد، عتبه با دیدن آن شیر، لرزه بر اندامش افتاد و ترس و وحشت عظیمی، سراسر وجودش را فراگرفت. حاضران به او گفتند: ما اینجا هستیم، چرا این گونه وحشت نموده ای؟! عتبه گفت: محمد، مرا نفرین کرده است. سوگند به خدا، آسمان برشخصی راستگوتر از محمد سایه نیفکنده است. حاضران کالاهای تجاری خود را در اطراف او چیدند تا عتبه در میان کالاها از خطر محفوظ بماند ولی شیر فرا رسید و به بالای کالاها رتف تا او را بدرد که عتبه از ترس و وحشت بسیار به هلاکت رسید**ر.ک: حکایت های شنیدنی 5/ 14 13 به نقل از: ترجمه شرح تجرید (شعرانی) 498، الغدیر 1/ 262 261.***.
سائلی بنی الاشقر ان جئتهم ما کان انبآء ابی واسع
اذ ترکوه و هو یدعوهم بالنسب الاقص و بالجامع
و اللیث یعلوه بانیابه منعفرا وسط دم ناقع
لا یرفع الرحمن مصروعهم و لا یوهن قوه الصارع
حسان بن ثابت