هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 299 : من کتاب و معجزت را حافظم

صبح بود و آفتاب از دوردست ها سرکشیده بود. آب هور راکد و ساکت به نظاره ما نشسته بود و ماهیان جور واجور: مارماهی، شور، بیشلمبو و کپور و...، دور تا دور سنگر پرسه می زدند تا شاید در خوردن نان خشک و برنج پخته و کال با ما شریک شوند و می شدند. سنگر ما در دل نیزار قرار گرفته بود و با نی آن را استتار کرده بودیم تا از گزند بالگردها ( هلی کوپترها) و هواپیماهای دشمن در امان باشیم. آفتاب مقداری از راه طولانی خود را که طی می کرد محیط برایمان جهنم می شد. درون سنگر، از دست خرمگس و پشه و درون آب از گزند مارماهی و بیشلمبو در امان نبودیم سنگر ما پذیرای سیزده رزمنده بسیجی بود که هفت نفرمان طلبه بودیم فضای خوشی داشتیم و آوای خوش قرآن و مناجات تا شعاع بی نهایت را عطر آگین کرده بود. زیارت عاشورا، دعای توسل، کمیل و ندبه، چهره یکایک بچه ها را ملکوتی کرده بود و سنگر شهید نور اللهی، واقعاً نورالهی در آن دمیده بود. با همه خستگی های مفرطی که داشتیم اکثر روزها را در درگیری با گشتی های دشمن می گذارندیم و همیشه هم موفق بودیم. بچه ها و فرمانده محور و فرمانده گردان دور هم نشسته بودیم اگر چه جا خیلی تنگ بود، باد از حرکت ایستاد بود و هوا دم کرده بود و نفس مان بند آمده بود. من که در میان همه نشسته بودم در بین صحبت نگاهم به پتویی افتاد که تا نیمه داخل آب افتاده بو ناخود آگاه برخاستم تا پتو را از آب بیرون بکشم مشغول چلوندن پتو بودم که صدای مهیبی از پشت سرم برخاست و به دنبال آن، بچه ها با فریاد یا ابا الفضل (علیه السلام) و یا زهرا (علیها السلام) به درون آب پریدند و من بی آن که بتوانم فرصتی پیدا کنم تا به پشت سرم نگاه کنم به درون آب افتادم. دلم قرار نداد و بی توجه به حال رفقا لبه آکاسیف را گرفتم و به درون سنگر نگاه کردم. آتش بود که در دل سنگر زبانه می شکید و درست همان جایی که من نشسته بودم بمب آتشزا منفجر شده بود و شعله آتش به طرف آر. پی. جی و مهمات آن زبانه می کشید. فقصد داشتم به درون سنگر رفته و به هر شکل ممکن آتش را خاموش کنم که شهید اسماعیلی فریاد زد: برگرد... برگرد... دیگه کاری ازت ساخته نیست... زود باش الآن مهمات منفجر می شه... و همین طور هم شد. هنوز پای دوم من درون آب بود و تقلا می کردم آن را هم به روی آکاسیف بکشم که گلوله های آر. پی. جی منفجر شد و من به درون نیزارها پرت شدم. برای لحظه ای گیج و منگ بودم پس از این که به خود آمد یاد شب قبل افتادم: زمانی که مشغول دعای کمیل بودیم سروصدایی شنیدم از جای برخاستم و به نگهبان گفتم گویا خبرهائیه! گفت: نه، چیزی نیست، موش هایند که این جور سروصدا راه انداخته اند. گفتم: تجربه به من می گوید این صدای فین پاقورباغه ای غواص هاست. ولی او زیر بار نرفت و من تا صبح نسبت به این موضوع دلهره داشتم و سرانجام غواص های عراقی بمب خود را کار گذاشته بودند. تنها من و یکی از بچه های شهرمان بودیم که از انفجار جان سالم به در بردیم. مجروحان حال خوشی نداشتند و پوست بدنشان آویزان شده، لای نی های گیر می کرد و صدای دلخراش آنان دل عرش را می لرزاند. از طرفی هم بیشلمبوها برای خوردن گوشت، گرداگرد مجروحان پرسه می زدند تا شاید شکمی از گوشت بچه ها پرکنند. لحظه ای صدای یا علی (علیه السلام) و یا زهرا (علیها السلام) از زبان بچه ها نمی افتاد نیم ساعتی را گاهی زیر آب و گاهی روی آب گذارندیم تا از گزند رگبار بی امان مزدوران در امان باشیم در این لحظه در دلمان جز خدا چیزی حضور نداشت، گذشتن از میان آن همه نی، که بی شباهت به جنگل های انبوه، نبود سخت و طاقت فرسا بود و تنها مزیتی که ما داشتیم این بود که با آب بیگانه نبودیم چرا که اهل مازندان بودیم و از کودکی با شنا و آب آشنا شده بودیم. این جا بود که فهمیدیم تربیت اوان کودکی در چه جاهایی و چه طور به فریا آدمی می رسد. من برگشتم و خود را به شهید اسماعیلی رساندم و گفتم: من که از همه تون سالم ترم اجازه بدید برم سراغ نیروی کمکی و الا همه ما تلف می شیم و ایشان هم اجازه دادند. با شور وصف ناپذیری شنا می کردم و از میان نیزارها به کندی و سختی می گذشتم و نی های شکسته همانند تیغ کش های حرفه ای، بندم را خط می کشیدند و بیشلمبوهای گوشتخوار هم اطرافم بودند و مرا دنبال می کردند. ساعت چهار بعد از ظهر بود که از میان نیزار در آمدم و خود را در آبراه مختار دیدم. بی رمق شده بودم با این حال برای نجات بچه ها در تب و تاب بودم و قریب به چهار ساعت و اندی بد که آنها را تنها گذاشته بودم تا اینکه سرانجام من وقایق های نجات پس از یک ساعت و نیم جستجو بچه ها را که در میان نی ها به سختی با ماهی های بیشلمو مبارزه کرده بودند، پیدا کردیم. زخمی ها را به عقبه انتقال دادیم منو سید حسن محمودی که سالم بودیم در محور ماندیم چند روز بعد برای احداث سنگری دیگر به آن منطقه رفتیم من از روی کنجکاوی به سنگر سوخته مان رفتم تمام موجودی مان سوخته بود. آر. پی. جی. تیربار، کلاش و... ذوب شده بودند به طوری که هیچ کس نمی توانست تشخیص بدهد که این ها قبلاً اسلحه بوده اند یا پاره های آهن. چهار چوب آهنی آکاسیف روی نی ها باقی مانده بود. لحظاتی درون بلم نشستم و به تداعی خاطرات سنگرمان پرداختم. واقعاً جای اشک ریختن بود وقتی چشمانم پر از اشک شده بود از پس نگاه اشکبارم چیزی را دیدم که یکباره دلم آرام گرفت و از گریستن بازایستادم و آن قرآنی بود که روی یکی از آهن ها افتاده بود بلم را جلو بردم و آن را با احتیاط برداشتم تا به زیر آب نرود دیدم با اینکه دور تا دور قرآن را آتش سوزانده بود اما حتی یک کلمه از آیات آن نسوخته بود جالب تر این که آتش، پشت جلد آن را هم سوزانده بود اما آیه لا یمسه الا المطهرون**واقعه/ 79، ترجمه: و جز پاکان نمی توانند به آن ( قرآن) دست زنند ( دست یابند) *** را (که برجلد قرآن نوشته شده بود) نسوزانده بود. قلبم آرام گرفت و اعتقادم به قرآن، اعتقادی عینی و لمسی شد و باوری در من ایجاد کرد که تا هستم از من زایل نخواهد شد، ان شاء الله**ر.ک: ماهنامه بشارت شماره یک/ 42 40 بر اساس نوشته: عبد الصمد زراعتی جویباری. ***.
مصطفی را وعده کرد الطاف حق - گر بمیری تو نمیرد این سبق
من کتاب و معجزت را حافظم - بیش و کم کن را از قرآن رافضم
من تو را اندر دو عالم رافعم - طاغیان را از حدیثت دافعم
کس نتاند بیش و کم کردن در او - تو به از من حافظ دیگر مجو
هست قرآن مرتو را همچون عصا - کفرها را در کشد چون اژدها
مولوی

حکایت 300 : ناپلئون بناپارت از قرآن می گوید

ناپلئون بنا پارت (1769 1821م) امپراطور فرانسه و چهره معروف عالم سیاست در عرصه بین الملل، روزی در باره اسلام و مسلمانان می اندیشید که چگونه می شود بر کشورهای اسلامی تسلط یافت و مسلمانان را تحت سیطره فرانسه در آورد، او از مشاورین خود پرسید: مرکز مسلمین کجاست؟ مصر را معرفی کردند. ناپلئون به سوی مصر حرکت کرد پس از ورود به آن کشور به کتابخانه مهم آنجا رفت و به مترجم گفت: یکی از مهم ترین کتاب های اینان را برایم بخوان مترجم قرآن را باز کرده، در اول صفحه، این آیه را مشاهده کرد ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم و یبشر المؤمنین الذین یعملون الصالحات ان لهم اجرا کبیرا**اسراء/ 9، ترجمه: این قرآن، به راهی که استوارترین راههاست هدایت می کند و به مؤمنانی که اعمال صالح انجام می دهند بشارت می دهد که برای آنها پاداش بزرگی است. *** مترجم، آیه را برای ناپلئون خواند و ترجمه کرد آن دو از کتابخانه بیرون آمدند. ناپلئون شب را تا به صبح به آیه مذکور و پیام آن فکر می کرد. صبح بیدار شده، بار دیگر به کتابخانه آمدند وی از مترجم خواست تا همان کتاب دیروزی را دوباره برایش بخواند و ترجمه کند مترجم نیز آیاتی را خوانده و ترجمه کرد. ناپلئون شبی دیگر را باز در فکر و اندیشه قرآن و مفاهیم عالی آن به صبح رساند. روز سوم هم مانند دو روز پیشین آیاتی خوانده شده و برای وی ترجمه گردید پس از آنکه از کتابخانه بیرون آمدند ناپلئون از مترجم پرسید: این کتاب در بین مسلمانان چه جایگاهی دارد و آنان چه اندازه به آن اهمیت می دهند؟ مترجم پاسخ داد: مسلمانان معتقدند که قرآن، کتاب آسمانی است و بر پیامبر اسلام نازل شده و همه اش کلام و سخن خداست. ناپلئون گفت: آنچه من از این کتاب فهمیده ام این است که اگر مسلمانان فرامین و احکام جامع این کتاب را فراگیرند و به آن عمل کنند، دیگر روی ذلت را نخواهند دید و تا زمانی که این قرآن در بین مسلمانان حکومت کند، در پرتو تعالیم و برنامه های آن، مسلمانان تسلیم نخواهند شد مگر اینکه بین آنان و این کتاب فاصله ایجاد شود**ر.ک: جلوه هایی از نور قرآن در مناظره ها، نکته و قصه ها/ 104 102 به نقل از: راهنمای سعادت /479. ***.

حکایت 301 : ده برابر

آقای مجتهدی تهرانی نقل کرده است که آیت الله میرزا علی مشکینی فرمودند: در ایامی که تحصیل می کردم یک روز پنج ریال بیشتر پول نداشتم و در خیابان راه می رفتم که یکی از طلاب به من رسید و گفت: پنج ریال داری به من قرض بدهی؟ فکر کردم که اگر این پول را به او بدهم خودم بی پول می مانم ولی با خود گفتم که کار این بنده خدا را راه می اندازم خداوند کریم است، پول را به او دادم چند قدمی که رفتم یکی از همشهریهای من از اهالی مشکین شهر به من رسید با هم مصافحه کردیم. موقع خداحافظی پولی در دست من گذاشت و رفت چون نگاه کردم دیدم پنج تومان ( پنجاه ریال) است. بار دیگر یکی از طلاب به من رسید و از من پنج تومان ( پنجاه ریال) قرض خواست این دفعه نیز با خود گفتم خدا کریم است اکنون که این آقا معطل است کار او را راه می اندازم پول را به او دادم چون مقداری جلوتر رفتم یکی دیگر از همشهریهای خود را دیدم پس از مصافحه و احوال پرسی موقعی خداحافظی پولی در دست من گذاشت و رفت چند قدم جلوتر رفتم نگاه کردم دیدم پنجاه تومان ( پانصد ریال) است. ناگاه به یاد آیه شریفه افتادم که من جاء بالحسنه فله عشر امثالها**انعام/ 160. *** یعنی: هر کس عملی نیک انجام دهد ده برابر به او پاداش می دهیم دیدم بار اول پنج ریال داشتم چون به یکی نیازمندی قرض دادم خدای کریم پنجاه ریال رساند و چون پنجاه ریال را قرض دادم خداوند کریم در عوض پنجاه تومان (پانصد ریال) یعنی درست ده برابر رسانید. ایشان فرمودند: هر چه منتظر شدم ودعا کردم که کسی پیدا شود و این پنجاه تومان (پانصد ریال) را قرض بگیرد بلکه پانصد تومان (پنج هزار ریال) شود دعایم مستجاب نشد**ر.ک: مردان علم در میدان عمل 6/ 171 170 به نقل از: بازار مکافات/ 137. ***.