هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 297 : ان شاء الله

حکایت کرده اند که: آمریکا در چند دهه پیش کشتی عظیمی ساخته بود و در آن کارخانه های بزرگ و مجهزی قرار داده و تفریحگاه ها و باشگاه هایی بنا نموده بود. این کشتی نخستین بار به سوی لندن به حرکت در آمد در بین راه بین کاپیتان و معاون او سروصدایی بلند شد و علتش این بود که معاون گفته بود ان شاء الله**برگرفته از آیه ولا تقولن لشی ء انی فاعل ذالک غدا الا ان یشآء الله کهف/ 24 - 23، ترجمه: و هرگز در مورد کاری نگو من فردا آن را انجام می دهم مگر اینکه خدا بخواهد (و ان شاء الله بگویی.)*** اگر خدا بخواهد پس از بیست روز دیگر به لندن می رسیم و کاپیتان از شنیدن کلمه ان شاء الله ناراحت شده و فریاد می کشید که با این دستگاه های قوی و موتورهای پرقدرت باز می گویی ان شاء الله پس از بیست روز به لندن می رسیم؟ ما بدون هیچ تردیدی پس از بیست روز به لندن خواهیم رسید.
کشتی در مسیر خود به حرکتش ادامه می داد که ناگهان از کشتی دیگری با بی سیم این پیام مخابره شد که: در مسیر شما کوهی از برفهای منجمد قرار گرفته است، مواظب باشید تا تصادف نکنید)). کاپیتان کشتی پس از اطلاع از این جریان، کشتی را با احتیاط کامل به راست و چپ حرکت می داد ولی این مراقبت ها اثر بخش نشد و در نتیجه کشتی با آن کوه یخی برخورد نموده و در هم شکست**ر.ک: بهترین راه شناخت خدا 1/ 309 308، به نقل از: راه تکامل. نکته: ترکیب های متداول در زبان فارس برابر قاعده خود، باید جدا نوشته شود بنابراین نوشتن ان شاء الله به شکل انشاء الله درست نیست اگر چه این شیوه نوشتاری رایج و مرسوم شده است، ر.ک: راهنمای نگارش و ویرایش/ 65. ***.
گر خدا خواهد نگفتند از بطر**طغیان و گردنکشی، تکبر و غرور هوا پرستی و ناسپاسی. درباره واژه بطر ر.ک: انفال/ 47. *** - پس خدا بنمودشان عجز بشر
مولوی

حکایت 298 : چراغ فروزان ایزد

هرثمه بن اعین (خواجه مراد) نقل می کند: صبیح دیلمی یکی از اصحاب خاص مأمون گفت: شبی مأمون مرا با سی نفر از غلامان مخصوص خود طلبید و به ما گفت: مرا به شما حاجتی است که اگر آن رابر آورید به هر یک از شما یک همیان**همیان: کیسه ای که در آن پول نهند و برکمر بندند. *** پر از طلا و ده ملک مستقل می دهم و تا زنده ام شما مقرب ترین افراد نزد من خواهید بود. آیا حاضرید حاجت مرا بر آورید؟)).
همه گفتند: اطاعت امیر مؤمنان مأمون بر ما واجب است)).
آنگاه دستور داد تا به هر یک از ما یک شمشیر زهر آلود دادند و گفت همین ساعت به منزل علی بن موسی الرضا می روید و دور او را می گیرد و او را با شمشیرهایتان قطعه قطعه کرده و خون و مو و گوشت و استخوانش را با هم مخلوط می کنید. این دستور را پنهان کنید و به هیچ کس مگویید.
ما طبق دستور به طور ناگهانی به منزل حضرت رضا (علیه السلام) رفتیم آن حضرت را در رختخواب دیدیم دورش را گرفته و به او حمله کردیم و بدنش را قطعه قطعه نمودیم و خون شمشیرهای خود را با رختخواب آن حضرت پاک کردیم. سپس به نزد مأمون بازگشتیم و خبر کشتن امام را به او دادیم و طوگندهای فراوان یادنمودیم که مطابق دستور عمل شد.
مأمون از ما تشکر کرد و اجازه مرخصی داد.
چون صبح زود نزد مأمون رفتم، دیدم لباس سیاه در بر نموده و با سر و پای برهنه قصد دارد از منل بیرون آید من نیز با او همراه شدم هنگامی که به نزدیک حجره امام رضا رسیدیم، صدای آن حضرت به گوش ما رسید مأمون لرزان شد و به من گفت: زود وارد حجره شو و خبری برایم بیاور. وارد حجره شدم دیدم آن حضرت در کمال سلامتی مشغول عبادت است. به من رو کرد و فرمود: ای صبیح! یریدون ان یطفئوا نور الله بافواههم و یأبی الله الا ان یتم نوره ولو کره الکافرون**توبه/ 32، ترجمه: آنها می خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند ولی خدا جز این نمی خواهد که نور خود را کامل کند هر چند کافران ناخشنود باشند. درباره نظیر این آیه، ر.ک: صف/ 8. *** سپس فرمود: سوگند به خدا نیرنگ آنان ( دشمنان) به ما ضرر نمی رساند تا وقتی که اجل فرا رسد.
صبیح گوید: برگشتم و خبر سلامتی امام را به مأمون اطلاع دادم، مأمون با کمال شرمندگی به خانه اش بازگشت.
هرثمه گوید: خداوند را بسیار شکر کردم و به حضور امام (علیه السلام) رسیدم ایشان به من فرمود: این مطلب را به هیچ کس مگو مگر به کسی که قلبش سرشار از ایمان و ولایت ما باشد**ر.ک: داستان های صاحبدلان 1/ 102 به نقل از: عیون اخبار الرضا 2/ 165، بحار الأنوار، 49/ 186. ***.
چراغی را که ایزد برفروزد - هر آن کس پف کند ریشش بسوزد

حکایت 299 : من کتاب و معجزت را حافظم

صبح بود و آفتاب از دوردست ها سرکشیده بود. آب هور راکد و ساکت به نظاره ما نشسته بود و ماهیان جور واجور: مارماهی، شور، بیشلمبو و کپور و...، دور تا دور سنگر پرسه می زدند تا شاید در خوردن نان خشک و برنج پخته و کال با ما شریک شوند و می شدند. سنگر ما در دل نیزار قرار گرفته بود و با نی آن را استتار کرده بودیم تا از گزند بالگردها ( هلی کوپترها) و هواپیماهای دشمن در امان باشیم. آفتاب مقداری از راه طولانی خود را که طی می کرد محیط برایمان جهنم می شد. درون سنگر، از دست خرمگس و پشه و درون آب از گزند مارماهی و بیشلمبو در امان نبودیم سنگر ما پذیرای سیزده رزمنده بسیجی بود که هفت نفرمان طلبه بودیم فضای خوشی داشتیم و آوای خوش قرآن و مناجات تا شعاع بی نهایت را عطر آگین کرده بود. زیارت عاشورا، دعای توسل، کمیل و ندبه، چهره یکایک بچه ها را ملکوتی کرده بود و سنگر شهید نور اللهی، واقعاً نورالهی در آن دمیده بود. با همه خستگی های مفرطی که داشتیم اکثر روزها را در درگیری با گشتی های دشمن می گذارندیم و همیشه هم موفق بودیم. بچه ها و فرمانده محور و فرمانده گردان دور هم نشسته بودیم اگر چه جا خیلی تنگ بود، باد از حرکت ایستاد بود و هوا دم کرده بود و نفس مان بند آمده بود. من که در میان همه نشسته بودم در بین صحبت نگاهم به پتویی افتاد که تا نیمه داخل آب افتاده بو ناخود آگاه برخاستم تا پتو را از آب بیرون بکشم مشغول چلوندن پتو بودم که صدای مهیبی از پشت سرم برخاست و به دنبال آن، بچه ها با فریاد یا ابا الفضل (علیه السلام) و یا زهرا (علیها السلام) به درون آب پریدند و من بی آن که بتوانم فرصتی پیدا کنم تا به پشت سرم نگاه کنم به درون آب افتادم. دلم قرار نداد و بی توجه به حال رفقا لبه آکاسیف را گرفتم و به درون سنگر نگاه کردم. آتش بود که در دل سنگر زبانه می شکید و درست همان جایی که من نشسته بودم بمب آتشزا منفجر شده بود و شعله آتش به طرف آر. پی. جی و مهمات آن زبانه می کشید. فقصد داشتم به درون سنگر رفته و به هر شکل ممکن آتش را خاموش کنم که شهید اسماعیلی فریاد زد: برگرد... برگرد... دیگه کاری ازت ساخته نیست... زود باش الآن مهمات منفجر می شه... و همین طور هم شد. هنوز پای دوم من درون آب بود و تقلا می کردم آن را هم به روی آکاسیف بکشم که گلوله های آر. پی. جی منفجر شد و من به درون نیزارها پرت شدم. برای لحظه ای گیج و منگ بودم پس از این که به خود آمد یاد شب قبل افتادم: زمانی که مشغول دعای کمیل بودیم سروصدایی شنیدم از جای برخاستم و به نگهبان گفتم گویا خبرهائیه! گفت: نه، چیزی نیست، موش هایند که این جور سروصدا راه انداخته اند. گفتم: تجربه به من می گوید این صدای فین پاقورباغه ای غواص هاست. ولی او زیر بار نرفت و من تا صبح نسبت به این موضوع دلهره داشتم و سرانجام غواص های عراقی بمب خود را کار گذاشته بودند. تنها من و یکی از بچه های شهرمان بودیم که از انفجار جان سالم به در بردیم. مجروحان حال خوشی نداشتند و پوست بدنشان آویزان شده، لای نی های گیر می کرد و صدای دلخراش آنان دل عرش را می لرزاند. از طرفی هم بیشلمبوها برای خوردن گوشت، گرداگرد مجروحان پرسه می زدند تا شاید شکمی از گوشت بچه ها پرکنند. لحظه ای صدای یا علی (علیه السلام) و یا زهرا (علیها السلام) از زبان بچه ها نمی افتاد نیم ساعتی را گاهی زیر آب و گاهی روی آب گذارندیم تا از گزند رگبار بی امان مزدوران در امان باشیم در این لحظه در دلمان جز خدا چیزی حضور نداشت، گذشتن از میان آن همه نی، که بی شباهت به جنگل های انبوه، نبود سخت و طاقت فرسا بود و تنها مزیتی که ما داشتیم این بود که با آب بیگانه نبودیم چرا که اهل مازندان بودیم و از کودکی با شنا و آب آشنا شده بودیم. این جا بود که فهمیدیم تربیت اوان کودکی در چه جاهایی و چه طور به فریا آدمی می رسد. من برگشتم و خود را به شهید اسماعیلی رساندم و گفتم: من که از همه تون سالم ترم اجازه بدید برم سراغ نیروی کمکی و الا همه ما تلف می شیم و ایشان هم اجازه دادند. با شور وصف ناپذیری شنا می کردم و از میان نیزارها به کندی و سختی می گذشتم و نی های شکسته همانند تیغ کش های حرفه ای، بندم را خط می کشیدند و بیشلمبوهای گوشتخوار هم اطرافم بودند و مرا دنبال می کردند. ساعت چهار بعد از ظهر بود که از میان نیزار در آمدم و خود را در آبراه مختار دیدم. بی رمق شده بودم با این حال برای نجات بچه ها در تب و تاب بودم و قریب به چهار ساعت و اندی بد که آنها را تنها گذاشته بودم تا اینکه سرانجام من وقایق های نجات پس از یک ساعت و نیم جستجو بچه ها را که در میان نی ها به سختی با ماهی های بیشلمو مبارزه کرده بودند، پیدا کردیم. زخمی ها را به عقبه انتقال دادیم منو سید حسن محمودی که سالم بودیم در محور ماندیم چند روز بعد برای احداث سنگری دیگر به آن منطقه رفتیم من از روی کنجکاوی به سنگر سوخته مان رفتم تمام موجودی مان سوخته بود. آر. پی. جی. تیربار، کلاش و... ذوب شده بودند به طوری که هیچ کس نمی توانست تشخیص بدهد که این ها قبلاً اسلحه بوده اند یا پاره های آهن. چهار چوب آهنی آکاسیف روی نی ها باقی مانده بود. لحظاتی درون بلم نشستم و به تداعی خاطرات سنگرمان پرداختم. واقعاً جای اشک ریختن بود وقتی چشمانم پر از اشک شده بود از پس نگاه اشکبارم چیزی را دیدم که یکباره دلم آرام گرفت و از گریستن بازایستادم و آن قرآنی بود که روی یکی از آهن ها افتاده بود بلم را جلو بردم و آن را با احتیاط برداشتم تا به زیر آب نرود دیدم با اینکه دور تا دور قرآن را آتش سوزانده بود اما حتی یک کلمه از آیات آن نسوخته بود جالب تر این که آتش، پشت جلد آن را هم سوزانده بود اما آیه لا یمسه الا المطهرون**واقعه/ 79، ترجمه: و جز پاکان نمی توانند به آن ( قرآن) دست زنند ( دست یابند) *** را (که برجلد قرآن نوشته شده بود) نسوزانده بود. قلبم آرام گرفت و اعتقادم به قرآن، اعتقادی عینی و لمسی شد و باوری در من ایجاد کرد که تا هستم از من زایل نخواهد شد، ان شاء الله**ر.ک: ماهنامه بشارت شماره یک/ 42 40 بر اساس نوشته: عبد الصمد زراعتی جویباری. ***.
مصطفی را وعده کرد الطاف حق - گر بمیری تو نمیرد این سبق
من کتاب و معجزت را حافظم - بیش و کم کن را از قرآن رافضم
من تو را اندر دو عالم رافعم - طاغیان را از حدیثت دافعم
کس نتاند بیش و کم کردن در او - تو به از من حافظ دیگر مجو
هست قرآن مرتو را همچون عصا - کفرها را در کشد چون اژدها
مولوی