هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 283 : قران محفوظ

مأمون، مجلس مناظره ای داشت، روزی مردی یهودی با لباس فاخر و بویی خوش وارد شد. مأمون به او گفت: یهودی هستی؟ گفت: آری، مأمون گفت: مسلمان شو تا برای تو چنین و چنان کنم. مرد یهودی گفت: دین من و پدران من است و بازگشت. سال دیگر همان مرد بیامد که مسلمان شده بود و در فقه اسلامی نیکو سخن می گفت. چون مجلس خلوت شد، مأمون گفت: مگر تو همان مرد پارسالی نیستی، سبب اسلام آوردن تو چیست؟ گفت: چون از پیشگاه تو رفتم در اندیشه شدم که ادیان را آزمایش کنم. سه نسخه خطی از تورات داشتم. در آنها عمداً تحریف کردم ودر معرض فروش گذاشتم، آنها را خریدند و همچنین سه نسخه انجیل، آنها هم به فروش رفتند. سه نسخه قرآن تحریف شده فراهم کردم چون آنها را نزد کتابفروش ها بردم، بررسی کردند و نشانه های تحریف را در آن دیدند و نخریدند، دانستم این قرآن محفوظ است؛ به همین سبب مسلمان شدم**ر.ک: هفته نامه گلستان قرآن/ سال سوم/ دوشنبه 29/12/1379 شماره 55 صفحه 33 به نقل از: حکایت هایی پیرامون قرآن کریم (محمد رضا ناری) ابیانه/ 27 26. ***.

حکایت 284 : قرآن را تیرباران کرد!

در تواریخ و تفسیر آمده است که: روزی ولید بن یزید بن عبد الملک حاکم جبار اموی، برای پیش بینی آینده اش به قرآن تفال زد. اتفاقاً آیه واستفتحوا و خاب کل جبار عنید**ابراهیم 15. ترجمه: و آنها ( پیامبران) از خدا تقاضای فتح و پیروزی کردند و سرانجام هرگردنکش منحرفی نومید و نابود شد. *** در آغاز صفحه در برابر او قرار گرفت. او فوق العاده وحشت کرد و عصبانی شد آنچنان که قرآنی را که در دستش بود پاره پاره کرد**در برخی از کتابها چنین آمده: ولید پس از این تفأل، قرآن را در محلی گذاشته، تیر و کمان خواست و قرآن را هدف تیر قرار داد. ر.ک: پند تاریخ 4/ 24. ***! و سپس این اشعار را (خطاب به قرآن) سرود:
اتوعد کل جبار عنید؟ - فها انا ذاک جبار عنید
اذا ما جئت ربک یوم حشر - فقل یا رب مزقنی الولید!
ترجمه: آیا توئی که هر جبار عنید را تهدید می کنی؟ آری، من همان جبار عنیدم؟. هنگامی که پروردگارت را روز رستاخیز ملاقات کردی، بگو خداوندا ولید مرا پاره، پاره کرد!)).
اما چیزی نگذشت که ولید به وسیله دشمنانش به بدترین صورتی کشته شد و سرش را بریدند و بربام قصرش آویزان کردند و سپس از آنجا برداشته، بردروازه شهر آویختند**ر.ک: تفسیر نمونه 10/ 306 به نقل از: تفسیر قرطبی/ 3579. ***.

حکایت 285 : ره آورده کلیسا

نقل است که: روزی اصحاب و مریدان خیر نساج به کلیسا رفته بودند چون باز آمدند شیخ پرسید: کجا رفته بودید؟ گفتند: به تماشای کلیسایی رفته بودیم. گفت: ره آورد و سوغات شما چیست و چه با خود همراه آوردید؟ گفتند: یا شیخ! کسی که به کلیسا رود مگر چه آورد؟ فرمود: با من بیایید تا رفتن به کلیسا و ره آورد آن را به شما نشان دهم. پس اصحاب با وی موافقت نمودند، چون داخل کلیسا شدند دیدند ترسایان در مقابل صورت حضرت عیسی که بر دیوار کلیسا نقش شده بود ایستاده و آن را می پرستیدند سجده و فروتنی کرده و اظهار حاجت می نمودند. شیخ روی به آن صورت کرده، بانگ به وی زده و این آیه را خواند: یا عیسی بن مریم أأنت قلت للناس اتخذونی و امی الهین من دون الله**مائده/ 116، ترجمه: ای عیسی بن مریم! آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را به عنوان دو معبود غیر از خدا انتخاب کنید. ***؟ از هیبت این خطاب آن صورت فی الفور از دیوار فروریخت و از هر ذره از خاک آن دیوار فریاد بر آمد وحده لا شریک له**خداوند، یگانه است و همتایی برای او نیست. ***. ترسایان چون این کرامت دیدند زنارها ( کمرمندها) بریده و کلمه توحید گفته و خودشان را در زمره اصحاب شیخ قرار دادند**ر.ک: رنگارنگ 2/ 183 182. به نقل از معارج النبوه، خزینه الجواهر فی زینه المنابر/ 296 295. ***.