هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 257 : دردهای متشابه

از سلیمان بن یسار نقل شده که: مردی که با عنوان صبیغ شناخته می شد به مدینه آمد و بنا کرد از متشابه قرآن**منظور از متشابه، متشابه معنوی است در مقابل محکم نه متشابه لفظی (یا مشابه.) *** سؤال کردن. عمر در پی او فرستاد درحالی که چوبهایی از درخت خرما برای او آماده کرده بود. پس از آنکه صبیغ به نزد عمر آمد. عمر به وی گفت: تو کیستی؟ پاسخ داد: من عبد الله فرزند صبیغ هستم. آنگاه عمر با چوبهای نخل که از قبل
فراهم کرده بود آنقدر او را زد تا اینکه پشتش را زخمی نمود. سپس رهایش ساخت تا خوب شد و دوباره همان طور او را زد و باز رهایش ساخت تا بهبودی یافت. بار دیگر او را احضار نمود تا باز هم او را بزند، صبیغ به عمر گفت: اگر می خواهی مرا بکشی به گونه ای بهتر از این بکش، عمر او رااجازه داد تا به وطن خویش باز گردد و به ابوموسی اشعری نوشت که احدی از مسلمانها با او مجالست نکند**ر.ک: ترجمه الاتقان فی علوم القرآن 2/ 14، به نقل از: مسند دارمی. ***.

حکایت 258 : واژه قرآنی تخوف

نقل نموده اند که: روزی عمر بن الخطاب برفراز منبر خطاب به مردم گفت: ایها الناس! نظر شما درباره آیه: او یأخذهم علی تخوف**نحل/ 47، ترجمه: یا به طور تدریجی، با هشدارهای خوف انگیز آنان را گرفتار سازد؟! *** چیست؟ مردم سکوت کردند. پیرمردی از قبیله هذیل برخاست و گفت: این آیه مطابق با لغت و زبان قبیله ما نازل شده است زیرا بنابر لغت ما تخوف به معنی تنقص و به تدریج کاسته شدن است. عمر گفت: آیا عرب این معنی را در اشعار خویش به کار برده است؟ پیرمرد هذلی گفت: آری، شاعر ما، زهیر ابوکبیر هذلی در وصف ناقه ای که کوهانش بر اثر سفرهای طولانی در راه مکه کوچک شده، چنین سروده است:
تخوف الرحل منها تامکا قردا - کما تخوف عود النبعه السفن**سفر و کوچ، کوهان بزرگ و سبتر و گوشتین آن شتر را کوچک (و آب) نمود همان گونه که تیشه چوب درخت نبعه را تراشیده و از آن می کاهد. ***
عمر پس از شنیدن سخنان پیرمرد، خطاب به مردم گفت: ای مردم! دیوان خویش را محافظت کنید تا گم نشود. مردم گفتند: دیوان ما چیست؟ گفت: دیوان شما شعر جاهلی است که در آن تفسیر کتابتان قرآن مجید و معانی کلام شماست**ر.ک: الغدیر 6/ 321 320، به نقل از: تفسیر کشاف 2/ 165، تفسیر قرطبی 10/ 110، تفسیر بیضاوی 1/ 67. ***.

حکایت 259 : غزالی و زمخشری

سید نعمت الله جزائری در کتاب انوار نعمانیه از موثقان اخبار چنین نقل نموده است: آنگاه که زمخشری**ابو القاسم محمود بن عمر بن محمد بن احمد ملقب به جار الله)). (467 538 ق).*** تفسیر کشاف را تألیف کرد آن را به حضور حجه الاسلام امام محمد غزالی برد تا مورد توجه و تقریظ وی قرار دهد پس از آنکه زمخشری علت حضور خود را به اطلاع امام غزالی رسانید. غزالی از او پرسید: آیه ایاک نعبد و ایاک نستعین**حمد/ 5، ترجمه: (پروردگارا!) تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم. *** را چگونه تفسیر کرده ای؟ زمخشری در پاسخ گفت: نوشته ام که تقدیم مفعول، مفید حصر است. غزالی گفت: از این تفسیر معلوم می شود که عالمی قشری بیش نیستی**ظاهراً مراد غزالی این است که تو عالمی هستی که تنها به قشر و پوسته رویین و ظاهری آیات توجه نموده ای و از توجه به لب و باطن آیات غافل مانده ای. ***. زمخشری از سخن غزالی ناراحت شده و از حضور در مجلس او پشیمان گردید**ر.ک: ترجمه روضات الجنات 8/ 287 286، به نقل از: انوار نعمانیه (جزائری). ***.