هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 256 : مسئولیت پذیرش ولایت

ابو خالد کابلی گوید: به منزل امام باقر (علیه السلام) رفتم، فرمود تا صبحانه آوردند، خوردم پاکیزه تر و خوشبوتر از آن در عمرم ندیده بودم پس از خوردن صبحانه به من فرمود: غذا چگونه بود؟
عرض کردم: هرگز نظیف تر و خوشبوتر از این غذا نخورده بودم ولی هنگام خوردن به یاد این آیه افتادم ثم لتسالن یومئذ عن النعیم**تکاثر/ 8، ترجمه: سپس در آن روز (همه شما) از نعمت هایی که داشته اید باز پرسی خواهید شد. ***.
حضرت فرمود: انما تسألون عما انتم علیه من الحق نعیم (نعمت)، حب ما اهل بیت و مقام ولایت است و از آن سؤال و بازخواست می شوید**ر.ک: داستان های صاحبدلان 1/ 78، به نقل از: بحارالأنوار 46/ 297. ***.

حکایت 257 : دردهای متشابه

از سلیمان بن یسار نقل شده که: مردی که با عنوان صبیغ شناخته می شد به مدینه آمد و بنا کرد از متشابه قرآن**منظور از متشابه، متشابه معنوی است در مقابل محکم نه متشابه لفظی (یا مشابه.) *** سؤال کردن. عمر در پی او فرستاد درحالی که چوبهایی از درخت خرما برای او آماده کرده بود. پس از آنکه صبیغ به نزد عمر آمد. عمر به وی گفت: تو کیستی؟ پاسخ داد: من عبد الله فرزند صبیغ هستم. آنگاه عمر با چوبهای نخل که از قبل
فراهم کرده بود آنقدر او را زد تا اینکه پشتش را زخمی نمود. سپس رهایش ساخت تا خوب شد و دوباره همان طور او را زد و باز رهایش ساخت تا بهبودی یافت. بار دیگر او را احضار نمود تا باز هم او را بزند، صبیغ به عمر گفت: اگر می خواهی مرا بکشی به گونه ای بهتر از این بکش، عمر او رااجازه داد تا به وطن خویش باز گردد و به ابوموسی اشعری نوشت که احدی از مسلمانها با او مجالست نکند**ر.ک: ترجمه الاتقان فی علوم القرآن 2/ 14، به نقل از: مسند دارمی. ***.

حکایت 258 : واژه قرآنی تخوف

نقل نموده اند که: روزی عمر بن الخطاب برفراز منبر خطاب به مردم گفت: ایها الناس! نظر شما درباره آیه: او یأخذهم علی تخوف**نحل/ 47، ترجمه: یا به طور تدریجی، با هشدارهای خوف انگیز آنان را گرفتار سازد؟! *** چیست؟ مردم سکوت کردند. پیرمردی از قبیله هذیل برخاست و گفت: این آیه مطابق با لغت و زبان قبیله ما نازل شده است زیرا بنابر لغت ما تخوف به معنی تنقص و به تدریج کاسته شدن است. عمر گفت: آیا عرب این معنی را در اشعار خویش به کار برده است؟ پیرمرد هذلی گفت: آری، شاعر ما، زهیر ابوکبیر هذلی در وصف ناقه ای که کوهانش بر اثر سفرهای طولانی در راه مکه کوچک شده، چنین سروده است:
تخوف الرحل منها تامکا قردا - کما تخوف عود النبعه السفن**سفر و کوچ، کوهان بزرگ و سبتر و گوشتین آن شتر را کوچک (و آب) نمود همان گونه که تیشه چوب درخت نبعه را تراشیده و از آن می کاهد. ***
عمر پس از شنیدن سخنان پیرمرد، خطاب به مردم گفت: ای مردم! دیوان خویش را محافظت کنید تا گم نشود. مردم گفتند: دیوان ما چیست؟ گفت: دیوان شما شعر جاهلی است که در آن تفسیر کتابتان قرآن مجید و معانی کلام شماست**ر.ک: الغدیر 6/ 321 320، به نقل از: تفسیر کشاف 2/ 165، تفسیر قرطبی 10/ 110، تفسیر بیضاوی 1/ 67. ***.