هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 249 : نجات از قبر و تألیف تفسیر

امین الدین ابو علی فضل بن حسن طبرسی (متوفای 548 ق) از علمای بزرگ اسلامی است. گویند سکته ای بر ایشان عارض شده بود و کسانی که بربالینش حاضر بودند گمان بردند که وفات کرده است. او را غسل داده و کفن نموده و به خاک سپردند و از سرقبرش مراجعت نمودند. پس از مدتی کوتاه به هوش آمد و احساس کرد که در قبر دفن شده است. در همان حال نذر کرد که اگر خداوند او را نجات دهد، تفسیری درباره قرآن تألیف نماید.
اتفاقاً یکی از کفن دزدها به دنبال نبش قبر او بود تا کفنش را به سرقت ببرد. در همان حال قبر او را شکافت و شروع به بازکردن کفن هایش نمود که ایشان دست دزد را گرفت کفن دزد بسیار ترسید. علامه طبرسی با او سخن گفت و در نتیجه کفن دزد بیشتر ترسید، اما علامه به او گفت: نترس و قصه کار خود را برای او بیان کرد.
کفن دزد او را بر پشت خود حمل کرده و به منزلش رسانید او نیز تمامی کفن ها را به او داد و مال فراوانی به او بخشید و کفن دزد هم به دست علامه طبرسی توبه کرد. آنگاه علامه به نذرش وفا کرد و تفسیر شریف و گران سنگ مجمع البیان را تألیف نمود**ر.ک: قصه های قرآن/ 77 76. به نقل از: تفسیر مجمع البیان ج 1/ مقدمه. روضات الجنات 5/ 347. ریاض العلماء 4/ 357. ***.

حکایت 250 : حور و شراب طهور

صاحب تفسیر گران سنگ و معروف المیزان حضرت علامه سید محمد حسین طباطبائی می فرمودند: روزی در مسجد کوفه نشسته و مشغول ذکر بودم در آن بین یک حوریه بهشتی از طرف راست من آمد و یک جام شراب بهشتی در دست داشت و برای من آورده بود و خود را به من ارائه می نمود. همین که خواستم به او توجهی کنم ناگهان به یاد حرف استاد ( حاج میرزا علی آقاقاضی) افتادم**گویند: مرحوم علی آقا قاضی به شاگردان خویش دستور داده بود که چنانچه در بین نماز و یا قرائت قرآن و یا در حال ذکر و فکر برای شما پیش آمدی کرد و صورت زیبایی را دیدید و یا بعضی از جهات دیگر عالم غیب را مشاهده کردید توجه ننمائید و دنبال عمل خود باشید. *** و لذا چشم پوشیده و توجهی نکردم آن حوریه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را به من تعارف کرد من نیز توجهی ننمودم و روی خود را برگرداندم. آن حوریه رنجیده شد و رفت و من تا به حال هر وقت آن منظره به یادم می افتد از رنجش آن حوریه متأثر می شوم**ر.ک: مهر تابان/ 19. ***.
سایه طوبی و دلجوئی حور و لب حوض - به هوای سرکوی تو برفت از یادم
حافظ

حکایت 251 : یاد او

مدت ها بود که عصر پنجشنبه او را می دیدم، آرام و باوقار از کنار مدرسه حجتیه به طرف حرم حضرت معصومه (علیها السلام) می رفت. عبای زردرنگ کهنه ای برتن و عمامه ای کوچک و مندرس بر سر، هماره برق چشمانش، عالمی فراتر از جهان محسوسات را به یاد می آورد کسی نمی دانست که این پیرمرد سپید چهره، همان فیلسوف شرق، علامه روزگار و مؤلف تفسیر گرانسنگ المیزان است. در آن زمان من (محمد باقر سعیدی روشن) مشغول خواندن کتاب فلسفی بدایه الحکمه ایشان بودم.
بدایه از نیمه گذشته بود که پرسش هایی در ذهن من ایجاد شد. از جمله: چگونه انسان به آرامش می رسد و از اضطراب های روحی و روانی نجات پیدا می کند؟ و... یکی دوتا از این قبیل پرسشها را با تفصیل و اشتیاق تمام نوشتم. حالا دیگر خانه علامه را هم یاد گرفته بودم. زنگ زدم. پس از لحظاتی، همان پیرمد نورانی که بارها چهره پاکش را دیده بودم در را باز کرد. اکنون دانستم که آن ساده زیست روزگار که پیش از این دیده بودم خود علامه سید محمد حسین طباطبائی است. با دستانی لرزان ولی سرشار از عاطفه و صفا نامه را از من گرفت و فرمود: فردا بیا پاسخ آن را بگیر.
روز بعد و با اطمینان بیشتر، راهی خانه علامه شدم. بار دیگر خود آن بزرگوار، درب را گشود. نامه را آورد و از اینکه نمی تواسنت بنویسد، عذر خواهی کرد سپس این گونه شروع به قرائت آیه ای از کریم و شرح آن نمود:
خداوند متعال فرموده است: هر کس به یاد من باشد من نیز به یاد او هستم)).
یاد پروردگار، آرام بخش وجود انسان است، خداوند متعال با همه موجودات پیوند وجودی و آفرینشی دارد، اما یک نوح ارتباط عنایتی ویژه با کسانی دارد که باید او هستند چنان که فرموده: فاذکرونی اذکرکم و اشکروالی و لا تکفرون**بقره/ 152. *** یعنی: پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و مرا سپاس بگذارید و با من ناسپاسی نکنید.
آری، علامه طباطبایی (رحمه الله) خود دست پرورده همین مائده فیض قدسی بود، درود خدا تا روز رستاخیز بر او باد**ر.ک: ماهنامه بشارت شماره 14/ 35 34. ***.