هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 192 : بیرون کنید این رافضی را!

نقل است از یکی از امامیه ( شیعیان) که می گفت: با فضل بن حسن همراه بودیم به حوالی آن مکان رسیدیم که ابو حنیفه در آنجا درس می گفت. فضل گفت: من از اینجا نروم تا وی را ملزم ( مجاب) نکنم. وی را گفتند او (ابو حنیفه) از علماء زمان است مبادا تو را ملزم کند. گفت: هرگز حجت کسی برحت مؤمنان غالب نشد. پس نزد ابو حنیفه رفت و گفت: ای ابو حنیفه! مرا برادری هست از من به سال بزرگ تر و رافضی (شیعه) است هر چند به او گویم که بعد از رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فاضل ترین مردم ابوبکر است او می گوید: علی (علیه السلام) است. به چه طریق او را ملزم کنم؟
ابوحنیفه گفت: با برادرت بگو که ابوبکر و عمر در جهاد نزد رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) می نشستند و علی (علیه السلام) در دور جهاد می کرد و این دلالت برافضیلت آنها می کند. فضل گفت: این سخن با برادرم گفتم او گفتم پروردگار عالم می فرماید: فضل الله المجاهدین علی القاعدین جرا عظیما**نساء/ 95، ترجمه: خداوند مجاهدن را برقاعدان ( ترک کنندگان جهاد) با پاداش عظیمی برتری بخشیده است. *** پس به موجب این آیه علی (علیه السلام) افضل است. ابو حنیفه گفت: با برادرت بگو که چون علی را ترجیح می دهی برایشان؟ و حال آنکه ایشان در جنب حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مدفونند و علی دور است.
فضل گفت: من این سخن گفتم، برادرم این آیه را خواند: یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی الا ان یؤذن لکم**احزاب/ 53، ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده اید! درخانه پیامبر داخل نشوید مگر به شما اجازه داده شود.*** و قبر شریف آن حضرت در خانه خودش بود و آن حضرت اذن نداد که ایشان را در آنجا دفن کنند.
ابو حنیفه گفت: به او بگو که عایشه و حفصه اذن دادند که به عوض صداق ( مهریه) ا نها ایشان را در آنجا دفن کنند. فضل گفت: این سخن را نیز به او گفتم او در جواب این آیه را خواند: یا ایها النبی انا احللنا لک ازواجک اللاتی آتیت اجورهن**احزاب/ 50، ترجمه:ای پیامبر! ما همسران تو را که مهرشان را پرداخته ای برای تو حلال کردیم. *** پس از این آیه معلوم می شود که صداق ایشان در ذمه آن حضرت نبود، ابو حنیفه گفت: به او بگو که ایشان به علت میراث در آن ( خانه حضرت رسول) تصرف نمودند.
فضل گفت: این سخن را نیز گفتم ولی بردارم گفت در مذهب شما رسول را میراث نباشد و فدک را از فاطمه (علیها السلام) به این علت انتزاع نمودند که (بنا به اعتقاد شما) حضرت رسول فرموده: نحن معاشر الانبیآء الا نورث فما ترکناه صدقه**به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت داده اند که ایشان فرموده: ما پیامبران چیزی را به ارث نمی ذاریم و آنچه را که از ما باقی بماند صدقه است. *** پس درحالتی که دختر رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) میراث نبرد دختران غیر چون از آن میراث ببرند و برتقدیری ( فرضی) که میراث ببرند حصه ( سهم) نه زن ثمن ( یک هشتم) می شود**یعنی به هر زن، 9/1 از 8/1 تعلق می گیرد به بیان دیگر به هرزن 72/1 خواهد رسید. *** و از ثمن حق عایشه و حفصه دومقدار تخم مرغی از زمین نمی شود پس چگونه مقدار دو قبر تصر ایشان جایز بشد. ابو حنیفه اعراض کرده و گفت: اخرجو فهو رافضی و لیس له اخ بیرون کنید این مرد را که خود رافضی است و هیچ برادری ندارد**ر.ک: الخزائن/ 137 136. ***.
تجملت تبغلت وان عشت تفیلت - لک التسع من الثمن وللکل تصرفت
پار بودی قطبک و امسال گشتی قطب دین - سال دیگر گر بمانی قطب دین حیدر شوی

حکایت 193 : معاویه و کنایه به عمروعاص

شعبی گوید: عمروعاص به نزد معاویه آمد تا از او حاجتی بخواهد، قضا را از عمروعاص به معاویه اخباری رسیده بود که بر آوردن نیاز عمرو را خوش نمی داشت، بدین جهت خود را سرگرم نشان داد عمرو گفت: ای معاویه! بخشش، زیرکی است و پستی، خود را به غفلت زدن و جفا از خویهای مؤمنان نیست. معاویه گفت: ای عمرو! به چه سبب خود را سزاوار می دانی که ما نیازهای بزرگ تو را برآوریم؟ عمرو خشمگین شد و گفت: با بزرگترین و واجب ترین حق، زیرا تو گرفتار دریای موج خیز ژرفی بودی که اگر عمرو نمی بود در کمترین آب آن غرق می شدی من تو را تکانی دادم و تو وسط آن قرار گرفتی سپس تکانی دیگر دادم که بربلندترین نقطه آن قرار گرفتی. فرمان و امر تو روان شد و زبانت پس از بند آمدن باز و چهره ات پس از ظلمت و تاریکی رخشان گردید و خورشید برای تو با پشم رنگارنگ و زده شده ناپدید شد و ماه با شب تاریک برای تو تاریک گشت. معاویه ظاهراً خود را به خواب زد و مدتی پلکهایش را برهم نهاد تا عمرو بیرون رفت. آنگاه معاویه درست نشست و به همنشینان خود گفت: دیدید از دهان این مرد چه بیرون آمد، او را چه می شد؟ اگر به تعریض و کنایه هم می گفت کافی بود ولی او با گفتار خود مرا خوار کرد، و با تیرهای زهرآگین خود مرا نشانه ساخت.
یکی از همنشینان معاویه به او گفت:ای امیرالمؤمنین! حوائج با سه منظور برآورده می شود یا نیازمند حاجت خواه سزاوار آن است و حاجت او به سبب حقی که دارد بر آورده می شود. یا آن که از کسی که حاجت می طلبد کریم و بزرگوار است و حاجت را چه کوچک و چه بزرگ برمی آورد یا آن که حاجت خواه، شخص فرومایه ای است و شخص شریف نفس خود را از شر زبان او حفظ می کند و به آن منظور حاجت و نیاز او را بر می آورد. معاویه گفت: خدا پدرت را بیامرزد. چه نیکو سخن گفتی و به عمرو پیام داد تا بیاید و چون آمد حاجت او را بر آورد و جایزه بزرگی نیز به او داد، عمرو همین که گرفت و پشت کرد و برگشت، معاویه این آیه را (که در وصف منافقان است) خواند: فان اعطوا منها رضوا و ان لم یعطوا منها اذا هم یسخطون**توبه/ 58، ترجمه: (و برخی از آن مردم منافق در تقسیم صدقات و غنایم بر تو اعتراض و خرد گیری می کنند) اگر از آن غنایم سهمی به آنها داده شود راضی می شوند واگر داده نشود سخت خشمگین می شوند. (خواهد حق آنها باشد یا نه.) ***. عمرو آن را شنید و خشمگین برگشت و گفت: ای معاویه! به خدا سوگند! همواره از تو با زور می گیرم و فرمانی از تو نخواهم برد و برای تو چاه ژرفی می کنم که چون در آن افتی، استخوان پوسیده شوی. معاویه خندید و گفت: ای ابا عبد الله! از این سخن منظورم تو نبودی. آیه ای از قرآن بو که به قلبم خطور کرد و خواندم. هر کاری می خواهی بکن**ر.ک: جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 3/ 314 313. ***.

حکایت 194 : اگر دلیل نیاوری گردنت را می زنم

حجاج بن یوسف ثقفی استاندار خونخوار عبد الملک در کوفه با شیعیان و یاران امیر المؤمنین علی (علیه السلام) دشمنی بسیار داشت و حتی گمان شعیه و طرفدار علی (علیه السلام) بودن در مورد یک نفر کافی بود که حجاج او را به قتل برساند. عامر شعبی می گوید: شبی حجاج مرا طلبید، هراسان شدم، برخاسته و نزدش رفتم، ناگهان در کنار مسند او سفره ای چرمین دیدم پهن شده (رسم بود که افراد را روی آن می کشتند) و شمشیر تیزی در کنار آن بود. سلام کردم، حجاج جواب سلام مرا داد و گفت ن نترس به تو امشب تا فردا ظهر امان دادم. و مرا در کنار خود نشاند. سپس به یکی از دژخیمانش اشاره کرد. او رفت و مردی را که با طناب و زنجیر بسته بودند، آرود و در برابر حجاج نشانید. آنگاه حجاج به من رو کرد و گفت: این شیخ ( سعید بن جبیر) می گوید: حسن و حسین دو پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند. باید از قرآن در این باره دلیل بیاورد و گرنه هم اکنون با این شمشیر سرش را از بدنش جدا می سازم)).
گفتم: لازم است او را از زجنجیز و بند آزاد سازید که اگر دلیل از قرآن آورد آزاد شود و گرنه با این شمشیر نمی توان زنجیز را قطع کرد. خواه و ناخواه باید این زنجیرها را از بدنش جدا کرد و آنگاه او را کشت. حجاج دستور داد تا بند و زنجیر را از بدن او جدا کردند. خوب به او نگاه کردم، ناگهان دیدم سعیدبن جبیر مفسر قرآن و یار و شاگرد خاص امام سجاد (علیه السلام) است، اندوهگین شدم و با خودم گفتم: چگونه می توان در مورد اینکه حسن و حسین (علیهم السلام) پسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند استدلال کرد؟ ناگهان صدای حجاج بلند شد که به سعید می گفت: دلیل خود را از قرآن در مورد اینکه حسن و حسین پسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند چنان که ادعا می کنی بیاور، و گرنه گردنت را می زنم)). سعید گفت: به من مهلت بده)).
حجاج چند لحظه سکوت کرد و دگربار گفت: دلیل خود را بیاور!)).
سعید گفت: اندکی مهلت بده. حجاج پس از لحظاتی، برای سومین بار گفت: به تو می گویم، دیل خود را از قرآن بیاور که چگونه می توان گفت حسین و حسین دو فرزند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند؟ سعید اندکی فکر کرد و سپس گفت:
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم * ووهبنا له اسحق و یعقوب کلا هدینا و نوحا هدینا من قبل و من ذریته داوود و سلمیان و ایوب و یوسف و موسی و هارون و کذلک نجزی المحسنین و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس کل من الصالحین**انعام/ 85 84، ترجمه: و اسحاق و یعقب را به او (ابراهیم) بخشیدیم و هر کدام را هدایت کردی و نوح را نیز قبلا هدایت کرده ایم و از فرزندان او (ابراهیم) داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را (هدایت کردیم) و این چنین نیکوکاران را پاداش می دهیم و (همچنین) زکریا، یحیی، عیسی و الیاس را همه از صالحان بودند. ***؛ پس از خواندن این آیات، سعید پرسید: نام عیسی در این آیه به چه عنوان آمده است؟!
حجاج گفت: به عنوان این که از ذریه (فرزندان) ابراهیم است.
سعی گفت: با این که عیسی پدر نداشت در عین حال به عنوان ذریه (فرزند) ابراهیم (علیه السلام) به شمار آمده است، زیرا عیسی فرزند مریم (دختر ابراهیم) بود، از این رو عیسی به عنوان فرزند ابرهیم خوانده شده بنابراین به طریق اولی، می توان گفت: حسن و حسین دو پسر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند زیرا مادرشان دختر بدون واسطه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
حجاج از این استدلال دقیق و متین قانع شد**نظیر حکایت فوق، ماجرایی است که بین حجاج و یحیی بن معمر به وقوع پیوسته و یحیی بن معمر به دو آیه مذکور استناد نموده است ر.ک: تفسیر نمونه 5/ 328 به نقل از: تفسیر عیاشی 1/ 367. *** و دستور داد تا ده هزار دینار به سعید بن جبیر دادند و او را آزاد ساخت. شعبی می گوید: وقتی صبح شد با خود گفتم شایسته است نزد این (شیخ) بروم و از محضرت معانی قرآن را بیاموزم. به سراغ او رفتم و او را در مسجد یافتم در حالی که دینارها را در کنارش تقسیم کرده و آنها را به فقراء صدقه می داد. مرا که دید فرمود: اینها همه به برکت حسن وحسین (علیما السلام) است، اگر یک نفر را اندوهگین کردیم، هزار نفر را شادمان نمودیم و از همه بالاتر خشنودی خدا و رسول است**ر.ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 3/ 47 45 به نقل از: منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، 13/ 104،المختار المأتان و السادس. ***)).
انتم ذوو النسب القصیر - و طولکم باد علی الکبرآء و الاشراف
الخمر ان قیل ابنه العنب - اکتفت باب من الالقاب و الاوصاف