هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 187 : گریه سردار شهید جنگ موته

گویند: عبد الله بن رواحه صحابی برجسته پیامبر که در جنگ موته شهید شد به هنگام وداع با یاران و دوستان خود، گریه می کرد. علتش را پرسیدند. در پاسخ گفت: من هیچ گونه دلبستگی به دنیا ندارم (خیال نکنید که گریه ام برای کشته شدن در این جنگ است) بلکه آنچه مرا به گریه انداخته این است که شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آیه ای از قرآن که درباره دوزخ است را خواند و همان آیه اکنون مراگریان نموده است و آن آیه این است: و ان منکم الا واردها کان علی ربک حتما مقضیا ثم ننجی الذین اتقو و نذر الظالمین فیها جثیا**مریم/ 72 71، ترجمه: و همه شما (بدون استثنا) وارد جهنم می شوید این امری است حتمی و قطعی بر پروردگارت سپس آنها را که تقوا پیشه کردند از آن رهایی می بخشیم و ظالمان را در حالی که از (ضعف و ذلت) به زانو در آمده اند در آن رها می سازیم. *** عبد الله سپس گفت: من نمی دانم که پس از ورود به دوزخ، چگونه از آن خارج می شوم آیا جزء پرهیزکارانم یا نه؟ گریه ام برای این است**ر.ک: داستان های صاحبدلان 2/ 80 79 به نقل از: سیره ابن هشام 4، 15، مختصر سیره الرسول/ 207.***.

حکایت 188 : جواب مفصل!

گویند: مقدس اردبیلی در عالم خواب دید که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) در جایی نشسته و حضرت موسی (علیه السلام) در محضر مبارک آن حضرت است. حضرت موسی (علیه السلام) به مقدس اردبیلی رو نموده و گفت: نامتان چیست؟!)).
مقدس اردبیلی در پاسخ گفت: من احمد بن محمد بن اردبیلی، ساکن فلان شهر و فلان محله و فلان خانه هستم)).
حضرت موسی (علیه السلام) به او گفت: من از شما یک سؤال کردم (که نامت چیست) شما چرا آن قدر پاسخ طولانی دادی؟
مقدس اردبیلی پاسخ داد: هنگامی که خداوند از شما پرسید: و ما تلک بیمینک یا موسی**طه/ 17، ترجمه: و آن چیست در دست راست توای موسی؟! *** شما نیز در پاسخ خداوند، جواب طولانی داده و به جای این که بگویید عصای عصای من گفتید هی عصای اتو کو علیها و اهش بها علی غنمی ولی فیها مارب اخری**طه/ 18، ترجمه: (گفت:) این عصای من است برآن تکیه می کنم برگ درختان را با آن برای گوسفندانم فرومریزم و مرا با آن، کارها و نیازهای دیگری است. ***.
حضرت موسی (علیه السلام) از پاسخ مقدس اردبیلی قانع شد و به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رو کرد و گفت: راست فرمودید که علما امتی کانبیآء بنی اسرآئیل**ر.ک: عوالی الئالی 4/ 77، ح 67. بحار الأنوار، 2/ 22، ح 67. *** علمای امت من همانند پیامبران بنی اسرائیل هستند**ر.ک: سرگذشت های عبرت انگیز/ 222 221. به نقل از: لئالی الاخبار 1/ 116. ***.

حکایت 189 : تفهیم

روزی سلیمان بن عبد الملک آواز ناقوس شنید، گفت: این چه آواز است؟ گفتند: این علامت وقت نماز ترسایان است که بربام گنبد خود نوازند به جای بنگ ( اذان) نماز مسلمانان، سلیمان بفرمود: آن ناقوس بشکستند و آن گنبد ویران کردند، این خبر به قیصر روم رسید و او ترسا بود. به سلیمان نوشت: انبیای گذشته این علامت نهاده اند، اگر ایشان صواب ( عمل درست) کرده اند پس تو خطا کرده ای و اگر تو صواب کرده ای پس انبیاء گذشته خطا کرده باشند و این باطل است زیرا که انبیاء معصومند و برایشان خطا نرود. سلیمان علماء و فضلای عصر را جمع کرد و گفت: جواب شافی ( کافی) خواهم که به قیصر روم فرستم. هر یک از علماء چیزی نوشتند و هیچ کدام پسند طبع او نیفتاد. ابوفرسان که فرزدق نام اوست و از علماء و شعراء مشهور است گفت: مرا به خاطر می رسد که این یک آیه در جواب او بنویسی: ففهمناها سلیمان و کلا آتینا حکما و علما**انبیاء/ 79. *** یعنی پس تعلیم دادیم حکومت مر سلیمان را و به فهم او رسانیدیم حکمها که به فهم کس نرسد هریک را از پدر و پسر یعنی داوود و سلیمان را دادیم حکم کردن و دانستن امور دین))، سلیمان بن عبد الملک را این اقتباس به غایت خوش آمد و آن را به قیصر فرستاد و فرزدق را صله لایق ( درخور) داد**ر.ک: لطائف الطوائف 173. ***.