هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 175 : عثمان و نوجوان

در کتاب امالی شیخ ابو جعفر طوسی از صعصعه منقول است که گفت: با جمعی از اهل مصر نزد عثمان بن عفان جهت شکوه از ظلم عامل او رفتیم پس عثمان ما را گفت که یکی از میان خود اختیار کنید با من سخن کند. آن جماعت مرا (صعصعه) اختیار کردند.
پس عثمان گفت: این جوان حدیث السن (نوجوان) است لیاقت آن دارد که با من سخن گوید؟
گفتم: علم به تعلم است و اگر به سن و سال بودی هیچ یک از من و تو را در آن نصیبی نبودی. سپس عثمان به من گفت: بگو آن چه در خاطرداری.
گفتم: الذین ان مکنا هم فی الارض اقاموا الصلاه و آتو الزکاه و امروا بالمعروف و نهوا عن المنکر و لله عاقبه الامور**حج/ 41، ترجمه: همان کسانی که هرگاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم نماز را بر پا می دارند و زکات می دهند و امر به معروف و نهی از منکر می کنند و پایان همه کارها از آن خداست. ***.
عثمان گفت: این آیه در شأن ما نازل شده، گفتم: پس امر به معروف و نهی از منکر به جای آر. عثمان گفت: این را بگذار و سخن دیگر پیش آر.
پس من گفتم: الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق الا ان یقولوا ربنا الله...**حج/ 40، ترجمه: همان ها که از خانه و شهر خود به ناحق رانده شدند جز این که می گفتند: پروردگار ما خدای یکتاست... ***.
عثمان گفت: این آیه در شأن ما نیز نازل شده است، من گفتم: پس به آنچه از خدای تعالی گرفته ای به ما، عمل کن. عثمان شروع به سخن در برابر کرده با رفیقان من خطاب نمو و گفت: یا ایها الناس علیکم بالسمع و الطاعه فان یدالله علی الجماعه و ان الشیطان علی الفذ فلا تسمعوا قول هذا فان هذا لا یدری من الله و لا این الله**-ای مردم! بر شما باد که حرف شنو و مطیع باشید چون دست خدا با اجتماع و اتحاد است و دست شیطان با پراکندگی و تفرقه پس به صحبت های این جوان گوش ندهید چون او نه خدای را می شناسد و نه این که می داند خدا کجاست. ***.
پس من گفتم: ای عثمان ظاهراً به آنچه گفتی که علیکم بالسمع و الطاعه آن می خواهی که فردای قیامت بگوییم که: ربنا انا اطعنا سادتنا و کبرائنا فاضلونا السبیلا**احزاب 67، ترجمه: پروردگارا ما از سران و بزرگان خود اطاعت کردیم و ما را گمراه ساختند. *** و اما آنکه گفتی که من نمی دانم که خدا کیست))، به درستی که خوب می دانم فان الله ربنا و رب آبائنا الاولین**برگرفته از: شعراء/ 26، صافات/ 126، دخان/ 8، ترجمه: پس همانا خداوند پروردگار ما و پروردگار نیاکان ماست. ***.
اما آن که گفتی که من نمی دانم که خدا در کجاست))، به درستی که می دانم فان الله تعالی بالمرصاد**برگرفته از: فجر/ 14، ترجمه: پس همانا خدای تعالی در کمینگاه (ستمگران) است. ***. صعصعه گوید: آنگاه عثمان در خشم شد و امر فرمود که ما را بیرون کردند و درها را بستند**ر.ک: مجالس المؤمنین (قاضی نور الله) 1/ 293 292. ***.
تعلم فلیس المرء یولد عالما - ولیس اخو علم کمن هو جاهل
فان کبیر القوم لا علم عنده - صغیر اذا التقت علیه المحافل

حکایت 176 : دو باغ بهشتی

از ابو الحسن خادم نقل است که می گوید: من غلام زبیده (همسر هارون الرشید) بودم. یک روز لیث بن سعد نزد او آمد، من بالای سر زبیده، پشت پرده ای ایستاده بودم. هارون از لیث پرسیدم: آیا تو سوگند خورده ای که من (هارون) دوباغ بهشتی دارم؟ لیث برای دادن پاسخ، خلیفه را سوگند داد که آیا از خداوند می ترسی؟ خلیفه سوگند خورد که آری، می ترسم. لیث گفت: خداوند فرموده است: و لمن خاف مقام ربه جنتان**الرحمن/ 46. *** یعنی: و برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد، دو باغ بهشتی است)). خلیفه را خوش آمد و او را اقطاعات (زمین ها و املاک) فراوان در مصر بخشید**ر.ک: قرآن پژوهی/ 779 به نقل از: وفیات الاعیان 4/ 129. نکته مهم: در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم که در تفسیر خوف از مقام رب می فرمایند: کسی که می داند خدا او را می بیند و آنچه را که می گوید می شنود و آنچه را از خیر و شر انجام می دهد، می داند و این توجه او را از اعمال قبیح باز می دارد این، کسی است که از مقام پروردگارش خائف است. ر.ک: تفسیر نمونه 23/ 161، به نقل از: نور الثقلین 5/ 197، اصول کافی. ***.

حکایت 177 : توجیه شیبانی از آیتی قرآنی

آورده اند که: هارون الرشید، روزی از بالای منظره خود مرغ باصره را براطراف و اکناف بغداد پرواز می داد (یعنی: به هر سوی بغداد می نگریست) ناگاه چشم او بر صاحب جمالی افتاد که آیت حسن در شأن او بود و خورشید آسمان نظاره چهره تابان او. پرسید که: آن صورت کیست؟ گفتند: کنیزک وزیر امیر المؤمنین (هارون الرشید) است هارون در حال، کسی به وزیر فرستاد و کنیزک از وی بخواست، وزیر به حضرت عرضه داشت که ما را کنیزک از حضرت امیر المؤمنین دریغ نیست اما در وقت بیع (خرید) او، من سوگند خورده ام که او را نفروشم و نبخشم و اگر از طریق شرع رخصتی هست بنده آن را مطاوعت (پیروی) نماید. هارون الرشید علمای بغداد را حاضر کرد و با ایشان مشاورت پیوست جلمه (همگی) گفتند: طریق تملیک و تملک یا به بیع است یا به هبه و هر دو متعذر (محال و ناممکن) است و ما این را هیچ حیلتی (چاره ای) نمی دانیم. اما ربانی محمد بن الحسن شیبانی گفت: این را طریقی هست و سهل است که کنزک ملک امیر المؤمنین شود و وزیر حانث (شکننده سوگند) نگردد گفتند: چیست؟ گفت: آن که نیمه ای بفروشد و نیمه ای را ببخشد هم فروخته باشد و هم بخشیده و نه فروخته باشد و نه بخشیده زیرا که سوگند بدان خورده است که عین این کنیزک را نه فروشم نه بخشم و او کل کنیزک را نفروخته است و تمام را نبخشیده، و نظیر این در قرآن است که حق تعالی می فرماید: قوله عز من قائل: و لا تجهر بصلاتک و لا تخافت بها و ابتغ بین ذلک سبیلا**اسراء/ 110. نکته: آیه دیگری که می توان آن از نظیر آیه مذکور دانست و حکم اعتدال و میانه روی را از آن استنباط نمود عبارت است از آیه 29 سوره مبارکه اسراء که درباره اقتصاد و میانه روی در بخشش و انفاق است. *** محمد را علیه الصلاه و السلام می فرماید: در نماز نه پست ( آهسته) خوان و نه بلند و میان این و آن طریقی دیگر طلب، پس معلوم می شود که آن طریق غیر آن باشد. جملگی علما به سهو و جهل خود اعتراف کردند و امیر المؤمنین او ( شیبانی) را تشریفی فاخر داد**ر.ک: جوامع الحکایات ولوامع الروایات/ 152 151، (با اندکی تصرف) نکته: دکتر جعفر شعار در پایان این حکایت می نویسد: شگفتا! برای اطفاء شهوت هارون الرشید چگونه (شیبانی) حکم شرع را توجیه و آیه را تفسیر به رأی کرده است))! لازم به ذکر است که حکایت مذکور در این کتاب به عنوان توجیه امام محمد حسن شیبانی آمده است.***.