هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 172: فریاد ابوذر

خلیفه سوم عثمان بن عفان دارایی بیت المال را میان خویشاوندان خویش به مصرف می رسانید و حکام و فرمانداران را بدون توجه به صلاحیت آنان از خاندان خویش تعیین و انتخاب می نمود. مردم از دست حکام عثمان به ستوه آمده و چندین بار شکایت آنها را به اصحاب پیامبر و حتی به خو عثمان نمودند ولی این شکایت ها تأثیری در وضع حال و روش او نکرد، اعمال خلاف عثمان و بذل و بخشش های وی به قوم و خویشانش که همه از مال مردم صورت می گرفت اصحاب پیغمبر را سخت خشمگین نمود. ابوذر غفاری که به دستور عثمان از مدینه به شام تبعید شده بود به طور علنی در مجالس مسلمین اعمال قبیح و ناشایست عثمان و طرفدارانش را به مردم گوشزد می کرد و آنها را از روش عثمان که بر خلاف رضای خدا و سنت پیامبر و حتی بر خلاف روش خلیفه اول و دوم بود آگاه می نمود. علت تبعید شدن ابوذر از مدینه به شام این بود که عثمان اموال زیادی به بنی امیه داد چنان که به مروان بن حکم و زید بن ثابت زیاده از صدهزار دینار از بیت المال مسلمین بخشش نمود ابوذر وقتی این مطلب را شنید با آواز بلند این آیه را تلاوت نمود: و الذین یکنزون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم**توبه/ 34، ترجمه: و کسانی که طلا و نقره را گنجینه (و ذخیره و پنهان) می سازند و در راه خدا انفاق نمی کنند به مجازات دردناکی بشارت ده. ***. چون عثمان از این ماجرا خبر یافت نسبت به ابوذر بسیار خشمگین شد و در مجلسی که جمعی حضور داشتند از مردم پرسید آیا جایز است که والی و حاکم از بیت المل مسلمین چیزی به عنوان قرض به دیگری بپردازد؟ کعب الاحبار گفت: اشکالی ندارد! ابوذر رو به کعب الاحبار نمود و گفت: یا بن الیهودیتین اتعلمنا دیننا ای پسر مرد و زن یهودی دین ما را توبه ما یاد می دهی؟! و با عصایی که در دست داشت چنان بر سر کعب الاحبر کوبید که سرش شکست بدین جهت عثمان ابوذر را از مدینه اخراج نموده و به شام فرستاد. ابوذر در شام نیز نیز از عثمان و معاویه بدگویی می کرد تا معاویه مجبور شد او را زندانی کند و در این مورد نامه ای به عثمان نوشت که ابوذر مردم را علیه تو تحریک می کند عثمان در پاسخ معاویه دستور داد که او (ابوذر) را سوار یک شتر بی جهاز کن و با زجر و شکنجه به سوی ما بفرست معاویه نیز چنین نمود و ابوذر را روانه مدینه کرد**ر.ک: علی (علیه السلام) کیست/ 116 115 به نقل از: منتخب التواریخ/ 176. ***.

حکایت 173 : پیامبر کجا و من کجا

روزی مأمون به احمد بن یوسف گفت: دریافت کنندگان صدقات از تو شکایت کرده اند. احمد بن یوسف گفت: ای امیر المؤمنین صدقه بگیران از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز راضی نشدند تا این که خداوند درباره آنان این آیه را نازل فرمود: و منهم من یلمزک فی الصدقات فان اعطوا منها رضوا و ان لم یعطوا منها اذاهم یسخطون**توبه/ 58، ترجمه: و برخی از آن مردم منافق در تقسیم صدقات بر تو (ای پیامبر) اعتراض و خرده گیری کنند اگر به آنها مال بسیار عطا کنی از تو رضایت داشته و الا سخت خشمگین شوند. (خواه حق آنها باشد یا نه.) درباره آیه دیگری که اندک مناسبتی با این آیه دارد، ر.ک: توبه/ 79. *** با این وصف آنان چگونه از من راضی می شوند؟ مأمون خندید و سفارش نمود که به احوال و اوضاع آنان بیشتر رسیدگی نماید**ر.ک: زهر الربیع/ 56. ***.

حکایت 174 : لعنت بر حجاج

از ابراهیم نخعی پرسیدند: درباره لعن نمودن بر حجاج چه می گویی؟ ابراهیم در پاسخ گفت: مگر این آیه را نشنیده ای: الا لعنه الله علی الظالمین**هود/ 18، ترجمه: ای لعنت خدا بر ظالمان باد)). درباره نظیر این آیه، ر.ک: اعراف/ 44. ***. آری، گواهی می دهم که حجاج از ستمگران بوده است**ر.ک: کشکول شیخ بهائی 2/ 276. ***. (پس لعن کردن او جایز است).
بر چنین قوم تو لعنت نکنی شرمت باد - لعنت الله یزیدا و علی آل یزید