هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 170 : فلسفه دو شاهد زن

مادر بشر مریسی به نزد قاضی ای رفته بود و در موردی شهادت می داد و به زن دیگری که او نیز شاهد بود، چیزهایی تلقین می کرد طرف دعوای آنها رو به قاضی کرد و گفت: ملاحظه می کنید که این بانو به آن بانوی دیگر تلقین شهادت می کند. مادر بشر به خروش در آمد و گفت: ای نادان، خداوند فرموده است: ان تضل احداهما فتذکر احداهما الاخری**بقره/ 282. *** یعنی: (و دو نفر از مردان عادل خود را بر حق شاهد بگیرید و اگر دو مرد نبودند یک مرد و دو زن، از کسانی که مورد رضایت و اطمینان شما هستند انتخاب کنید و این دو زن باید با هم شاهد قرار گیرند) تا اگر یکی فراموش کرد آن دیگری به یادش بیاورد**ر.ک: قرآن پژوهی/ 773 به نقل از: وفیات الاعیان 1/ 278. ***)).

حکایت 171 : هر که نامخت از گذشت روزگار

خیزران همسر مهدی خلیفه عباسی و مادر هادی و رشید بود. او در قصر مجللی زندگی می کرد و عده زیادی از بانوان هاشمی و غیر هاشمی از جمله زینب دختر سلیمان بن علی در خدمتش بودند. سن زینب از تمام زنان هاشمی بیشتر و نزد خلیفه وقت مهدی عباسی مقامی از همه رفیع تر داشت. مهدی عباسی به خیزران دستور داده بود که اغلب ملازم زینب باشد و از اخلاق و آداب او پیروی کند می گفت: او پیرزن فهمیده و دانایی است یک عمر در خاندان بنی عباس زندگی کرده و محضر گذشتگان ما را درک نموده است. روزی یکی از خدمتگزاران خیزران، نزد بانوی خود آمد و گفت: زن زیبا و جذابی که لباسی کهنه در بر دارد و حاضر نیست نام خود را بگوید، اذن حضور می طلبد. خیزران اجازه داد. طولی نکشید که زنی در کمال صباحت و جمال بالباسی پست و بی ارزش وارد شد و با زبانی شیرین و فصیح چند جمله ای صحبت کرد. خیزران پرسید: شما کیستید؟ آن زن پاس داد: من مزنه همسر مروان بن محمد آخرین خلیفه اموی هستم که روزگار با من چنین کرده است به خدا قسم این لباس کهنه ای که در بردارم از آن خودم نیست و به عاریت گرفته ام. از وقتی که خلافت به شما منتقل گردید، علاوه بر فقر و تهیدستی، در معاشرت با مردم نیز دچار ناامنی شده ام. اکنون به اینجا آمده ام تا به من اجازه دهید به هر صورت و کیفیت که باشد در پناه شما زندگی کنم تا عمرم به سر آید و دعوت الهی فرارسد.
در مدتی که مزنه صحبت می کرد زینب دختر سلیمان بن علی همان پیرزن عالی مقام در کنار خیزران نشسته بود و به گفته های او گوش می داد. خیزران جوان از سخنان مزنه آن زن تیره روز سخت متأثر شد و اشک ریخت ولی زینب سالخورده نه تنها تأثری از خود نشان نداد بلکه در کمال خشونت و سخت دلی گفت: ای مزنه! خداوند از بدبختی های تو نکاهد و آلام و مصائبت را کم نکند. آیا به خاطر داری روزی را که در حران بر همین بساط نشسته بودی که من نزد تو آمدم و در خواست کردم تا جسد ابراهیم امام را به من بدهی تا به خاکش بسپارم ولی تو دستور دادی که مرا بیرون برانند و می گفتی زنان را به مداخله در آراء رجال چه کار! اما شوهرت مروان بهتر از تو با من رفتار کرد زیرا هنگامی که به نزد وی رفتم جنازه ابراهیم را در اختیارم گذارد. مزنه به زینب گفت: این بدبختی که هم اکنون دامن گیرم شده بر اثر کارهای ناروایی است که مرتکب شده ام گویی تو اعمال بد مرا خوب و پسندیده تلقی نموده ای که خیزران را به اعمالی نظیر آن وامی داری، با این که امر خلیفه به تو این است که او را به خوبی و نیکی تشویق کنی و نگذاری که بدی را به بدی تلافی کند تا مقام و موقعیتش محفوظ بماند و همانند من بدبخت نشود. مزنه این را گفت و با دیده گریان از مجلس خارج شد. خیزران که نمی خواست به طور آشکار با زینب مخالفت کرده باشد به بعضی از کنیزان خود با اشاره فهماند که زن مزنه را به یکی از اتاق های کاخ ببرند. و محرمانه دستور داد تا لباس و وضعش را تغییر دهند و به وی احسان نمایند. مهدی عباسی پس از پایان کار روزانه، نزد همسرش خیزران آمد و زینب از اتاق خارج شد، خیزران جریان آمدن مزنه و سخنان زینب و دستور خود را برای شوهرش شرح داد. مهدی، کنیز مأمور پذیرایی از مزنه را احضار نموده و پرسید: موقعی که می خواستی مزنه را به اتاق کاخ ببری چه می گفت؟ کنیز پاسخ داد: در فلان رهگذر باغ به او رسیدم در حالی که می خواست از باغ خارج شود و دیدم اشک از چشمانش سرازیر شده و این آیه را می خواند: و ضرب الله مثلا قریه کانت آمنه مطمئنه یأتیها رزقها رغدا من کل مکان فکفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما کانا یصنعون**نحل/ 112، ترجمه: خداوند (برای آنان که کفران نعمت می کنند) مثلی زده است: منطقه آبادی که امن و آرام و مطمئن بود و همواره روزیش از هرجا می رسید اما نعمت های خدا را ناسپاسی کردند و خداوند به خاطر اعمالی که انجام می داند لباس گرسنگی و ترس را براندامشان پوشانید. ***؛مهدی عباسی که سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود، بسیار گریست و به خیزران گفت: به خدا اگر درباره او این دستور را نمی دادی و از وی نگاهداری نمی کردی دیگر با تو حرف نمی زدم آنگاه رفتار بی رحمانه و خشن زینب را تقبیح کرد و گفت: اگر نه این بود که زینب مسن ترین زنان خاندان عباسی است او را طرد می نمودم و سوگند یاد می کردم که هرگز با وی سخن نگویم**ر.ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 3/ 59 57 به نقل از: مروج الذهب 3/ 313. ***.
هر که نامخت از گذشت روزگار - نیز ناموزد زهیچ آموزگار

حکایت 172: فریاد ابوذر

خلیفه سوم عثمان بن عفان دارایی بیت المال را میان خویشاوندان خویش به مصرف می رسانید و حکام و فرمانداران را بدون توجه به صلاحیت آنان از خاندان خویش تعیین و انتخاب می نمود. مردم از دست حکام عثمان به ستوه آمده و چندین بار شکایت آنها را به اصحاب پیامبر و حتی به خو عثمان نمودند ولی این شکایت ها تأثیری در وضع حال و روش او نکرد، اعمال خلاف عثمان و بذل و بخشش های وی به قوم و خویشانش که همه از مال مردم صورت می گرفت اصحاب پیغمبر را سخت خشمگین نمود. ابوذر غفاری که به دستور عثمان از مدینه به شام تبعید شده بود به طور علنی در مجالس مسلمین اعمال قبیح و ناشایست عثمان و طرفدارانش را به مردم گوشزد می کرد و آنها را از روش عثمان که بر خلاف رضای خدا و سنت پیامبر و حتی بر خلاف روش خلیفه اول و دوم بود آگاه می نمود. علت تبعید شدن ابوذر از مدینه به شام این بود که عثمان اموال زیادی به بنی امیه داد چنان که به مروان بن حکم و زید بن ثابت زیاده از صدهزار دینار از بیت المال مسلمین بخشش نمود ابوذر وقتی این مطلب را شنید با آواز بلند این آیه را تلاوت نمود: و الذین یکنزون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم**توبه/ 34، ترجمه: و کسانی که طلا و نقره را گنجینه (و ذخیره و پنهان) می سازند و در راه خدا انفاق نمی کنند به مجازات دردناکی بشارت ده. ***. چون عثمان از این ماجرا خبر یافت نسبت به ابوذر بسیار خشمگین شد و در مجلسی که جمعی حضور داشتند از مردم پرسید آیا جایز است که والی و حاکم از بیت المل مسلمین چیزی به عنوان قرض به دیگری بپردازد؟ کعب الاحبار گفت: اشکالی ندارد! ابوذر رو به کعب الاحبار نمود و گفت: یا بن الیهودیتین اتعلمنا دیننا ای پسر مرد و زن یهودی دین ما را توبه ما یاد می دهی؟! و با عصایی که در دست داشت چنان بر سر کعب الاحبر کوبید که سرش شکست بدین جهت عثمان ابوذر را از مدینه اخراج نموده و به شام فرستاد. ابوذر در شام نیز نیز از عثمان و معاویه بدگویی می کرد تا معاویه مجبور شد او را زندانی کند و در این مورد نامه ای به عثمان نوشت که ابوذر مردم را علیه تو تحریک می کند عثمان در پاسخ معاویه دستور داد که او (ابوذر) را سوار یک شتر بی جهاز کن و با زجر و شکنجه به سوی ما بفرست معاویه نیز چنین نمود و ابوذر را روانه مدینه کرد**ر.ک: علی (علیه السلام) کیست/ 116 115 به نقل از: منتخب التواریخ/ 176. ***.