هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 163 : قوم پیامبر

روزی معاویه خطاب به مردم گفت: ایها الناس خداوند سه ویژگی را برای قبیله قریش اختصاص داده است. اول این که به پیامبر خویش فرمود: و انذر عشیرتک الاقربین**شعراء/ 214، ترجمه: و خویشاوندان نزدیکت را انذار کن. *** در حالی که ما از عشیره اقربین و خویشاوندان نزدیک پیامبریم. دوم این که خطاب به پیامبرش فرمود: و انه لذکر لک و لقومک**زخرف/ 44، ترجمه: و این (وحی) مایه یادآوری (و عظمت) تو و قوم تو است. ***؛ در حالی که ما قوم پیامبریم. سوم این که به پیامبرش فرمود: لا یلاف قریش ایلافهم**قریش/ 2 1، ترجمه: (کیفر لشکر فیل سواران) به خاطر این بود که قریش (به این سرزمین مقدس) الفت گیرند، الفت آنها (در سفرهای زمستانه و تابستانه.) ***در حالی که ما از قریش هستیم. پس از آنکه سخنان معاویه به اینجا رسید مردی از انصار گفت: اولا خداوند می فرماید: و کذب به قومک**انعام/ 66، ترجمه: قوم و جمعیت تو آن (آیات الهی) را تکذیب و انکار کردند. *** در حالی که شما قوم پیامبرید. و ثانیا می فرماید: ضرب ابن مریم مثلا اذا قومک منه یصدون**زخرف / 57، ترجمه: و هنگامی که درباره فرزند مریم مثلی زده شد ناگهان قوم تو به خاطر آن داد و فریاد راه انداختند.*** در حالی که شما قوم پیامبرید. و ثالثاً می فرماید: و قال الرسول یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجوراً**فرقان/ 30، ترجمه: و پیامبر عرضه داشت: پرورگارا قوم من قرآن من قرآن را رها کردند)). *** و این در حالی است که شما قوم پیامبرید، آنچه گفتم سه جواب است در مقابل سه ادعای تو (معاویه) و اگر بر آنچه که گفتی بیفزایی ما نیز می افزاییم**ر.ک: زهر الربیع/ 90 89 سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 2/ 257،. محاضرات الادبآء/ 1 344. ***.

حکایت 164 : بازمانده قوم ثمود

گویند: جمعی، حجاج را باقیمانده قوم ثمود خواندند، او به منبر رفت و در خطبه اش چنین گفت: آیا می پندارید من از باقیماندگان قوم ثمود هستم و حال ین که خدای تعالی می فرماید: و ثمود فما ابقی**نجم/ 51، ترجمه: و همچنین قوم ثمود را (هلاک کرد) و کسی ز آنان را باقی نگذارد. درباره نظیر این آیه ر.ک: الحاقه/ 8. *** پس هر آینه خدای تعالی راست گفته و شما دروغ گفته اید و برفرض که ما از باقی ماندگان ثمود باشیم، کسی جز برگزیدگان و نیکوکاران ایشان، همراه صالح (علیه السلام) نجات پیدا نکرده است**ر.ک: فصلنامه بینات شماره 6/ 85، جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، 4/ 225. ربیع الابرار 1/ 704. ***.

حکایت 165 : حقا که عرب بادیه نشینی!

روزی یک اعرابی (عرب بادیه نشین) به زید بن صوحان که دستش در جنگ قطع شده بود گفت: به خدا سوگند سخن تو مرا به تعجب وامی دارد ولی دست تو مرا به شک می اندازد (آیا به علت دزدی قطع شده یا...) زید گفت: چه چیزی تو را به شک وامی دارد حال آن که این دست چپ من است که قطع شده، اعرابی گفت: والله نمی دانم دست راست را (به علت دزدی) قطع می کنند یا دست چپ را، زید گفت: راست گفته خدای تعالی که: الاعراب اشد کفرا و نفاقا و اجدر الا یعلموا حدود ما انزل الله علی رسوله و الله علیم حکیم**توبه/ 97، ترجمه: بادیه نشینان عرب، کفر و نفاقشان شدیدتر است و به نا آگاهی از حدود و احکامی که خدا بر پیامبرش نازل کرده، سزاوارترند. و خداوند دانا و حکیم است. ر.ک: فصلنامه بینات شماره 10/ 75، به نقل از: محاسن التأویل 8/ 3239. ***.