هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 157 : به نرمی بر آید ز سوراخ مار

روایت نموده اند که: واعظی بر معاویه وارد شد و او را با لحنی خشن و سخنانی درشت موعظه نمود.
معاویه به واعظ گفت: پیامبر خدا حضرت موسی (علیه السلام) و برادرش حضرت هارون (علیه السلام) از تو بهتر بودند و من نیز از فرعون بهترم. زمانی که خداوند آن دو پیامبر را به نزد فرعون فرستاد آنان را این گونه سفارش نمود: فقو لا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشی**طه/ 44. *** یعنی: ای موسی با برادرت هارون به سوی فرعون بروید که طغیان کرده است اما به نرمی با او سخن بگویید شاید متذکر شود یا (از خدا) بترسد)).
معاویه ادامه داد: پس از واعظ هیچ گاه به درشتی سخن مگو و موعظه منما به ویژه در محضر پادشاهان و خلفا**ر.ک: زهر الربیع/ 21. راغب الصفهانی در محاضرات می نویسد: مردی نزد هارون الرشید آمده وخواست او را موعظه نماید لذا از هارون پرسید: می خواهم تو را با سخنان خشن اندرز دهم و در حضورت درشت گویی کنم، آیا تحمل داری؟ هارون الرشید گفت: خیر. زیرا خدای تعالی کسی را که از تو بهتر بود ( موسی (علیه السلام به نزد کسی که از من بتر بود ( فرعون) فرستاد و فرمود: فقولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشی. ر.ک: محاضرات الادبآء 1/ 132. ***.
درشتی زکس نشنود نرم گوی - سخن تا توانی به آزرم گوی
که تندی و تیزی نیاید به کار - به نرمی برآید زسوراخ مار
فردوسی))

حکایت 158 : دروغ پشت دروغ

گویند: روزی شخصی در مجلس مرحوم شیخ هادی نجم آبادی حکایتی نقل کرد شیخ فرمود: اکنون این دروغ را ساختی یا از پیش، ساخته بودی؟ آن شخص گفت: هرگز دروغ نگفته ام. شیخ گفت: بجز دروغ سخنی نمی گویی، آن شخص به ناچار گفت: خدا یکی است (تا راست گفته باشد). شیخ گفت: آنچه گفتی از این باب است که خدا فرموده: اذا جآئک المنافقون قالوا نشهد انک لرسول الله و الله یعلم انک لرسوله و الله یشهد ان المنافقین لکاذبون**منافقون/ 1. ***.
یعنی: هنگامی که منافقان نزد تو آیند می گویند: ما شهادت می دهیم که یقیناً تو رسول خدایی. خداوند می داند که تو رسول او هستی ولی خداوند شهادت می دهد که منافقان دروغگو هستند (و به گفته خود ایمان ندارند**ر.ک: مردان علم در میدان عمل 4/ 469 به نقل از: سیمای بزرگان/ 285. ***).

حکایت 159 : ابوموسی و دبیر ترسا

خواجه نظام الملک طوسی حکایت کند که: امیر المؤمنین عمر خطاب به مدینه در مسجد نشسته بود. ابوموسی اشعری در پیش وی نشسته بود و حساب اصفهان عرضه می کرد به خطی نیکو و حسابی درست. چنان که همه پسندیدند از ابوموسی پرسیدند که این خط کیست؟ گفت: خط دبیر من است)). گفتند: کسی فرست تا در آید تا ما او را ببینیم)). گفت: در مسجد نتواند آمدن امیر المؤمنین عمر گفت: ابه جنابه؟ مرگ او جنب است؟ گفت: نه، که ترساست)). عمر تپانچه ای سخت به خشم به ران ابوموسی زد، چنان که ابوموسی گفت: پنداشتم رانم بشکست. گفت: نخوانده ای کلام و فرمان رب العزه اینجا که می گوید: یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الیهود و النصاری اولیآء بعضهم اولیآء بعض**مائده/ 51. ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده اید! یهود و نصاری را ولی، (و دوست و تکیه گاه خود) انتخاب نکنید، آنها اولیای یکدیگرند. ***. ابوموسی گفت: همان ساعت معزول کردم آن ترسا را و دستوری دادم تا به عجم باز رفت**ر.ک: سیاستنامه (نظام الملک)/ 200. ***)).