هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 155 : مجاهد شجاع

طاووس یمانی گوید: مردی یمنی را دیدم که پیش حجاج بن یوسف ثقفی ایستاده بود و با او مناظره می کرد و سؤالهای او را جواب مردانه باز می داد، حجاج حال برادر خود را از او پرسید که در ولایت یمن حاکم بود، گفت: ای مرد چون گذاشتی محمد بن یوسف را که حاکم شماست؟ گفت: بغایت فربه و بزرگ جثه و تر و تازه! گفت: از بدن او نمی پرسیم، از عدل و انصاف او می پرسیم، گفت: بی رحمی، ظالمی، فاسقی، فاجری، سفاکی، بی باکی است. گفت: چرا شکایت او به بزرگ تر از او نبرید تا ظلم او از شما دفع کند؟ گفت: آن کس که از او بزرگ تر است هزاربار از او ظالم تر است، گفت: مرا می شناسی؟ گفت: بلی، تو حجاج بن یوسفی و او برادر توست. گفت: از من نترسیدی که این سخنان درشت در روی من گفتی؟ گفت: هر که از خدای ترسد از غیر او نترسد و هر که حق گوید از باطل نیندیشد. گفت: از قبائل عرب کدام قبیله بهتر است؟ گفت: بنی هاشم، زیرا محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) از آن قبیله است، گفت: کدام قبیله بدتر است؟ گفت: ثقیف که تو و برادرت از آن قبیله اید. حجاج بفرمود تا او را ده هزار درم دادند، پس گفت: ای طاووس این مرد از آن طائفه است که حق سبحانه در صف ایشان فرموده است: یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومه لائم**مائده/ 54، ترجمه: آنها در راه خدا جهاد می کنند واز سرزنش هی ملامت گری هراسی ندارند. *** یعنی کوشش می کنند در راه خدا و نمی ترسند از ملامت هیچ ملامت کننده**ر.ک: لطائف الطواف/ 131. ***.

حکایت 156 : مجلسیان فرعون و حجاج

آورده اند که: زنی از شورشیان را که ام علقمه نام داشت، اسیر نموده و نزد حجاج آوردند. برخی از حاضران گفتند: ای زن! اطاعت جناب حجاج را گردن نه و گرنه از قهر و عذابش در امان نخواهی بود. زن گفت: قد ضللت اذا و ما انا من المهتدین**انعام/ 56، ترجمه: اگر چنین کنم، گمراه شده ام و از هدایت یافتگان نخواهم بود. ***. در این هنگام حجاج خطاب به زن شورشی گفت: یا عدوه الله (ای دشمن خدا)! مردم را با شمشیرت زدی و کاری بدون بصیرت انجام دادی. زن در پاسخ گفت: ای حجاج! من از خدای تعالی چنان می ترسم که از احدی غیر او ترسی ندارم و همین ترس خدایی تو را در نظرم از مگسی نیز کوچک تر و خوارتر نموده است. زن شورشی در حالی این سخنان را برزبان می آورد که سرخویش را به زیر افکنده بود لذا حجاج خطاب به وی گفت: سرت را بالا گرفته و به من نگاه کن. زن گفت: کراهت دارم به کسی بنگرم که خدای تعالی به او نمی نگرد! حجاج خطاب به مجلسیان و حاضران گفت: ای اهل شام! نظر شما درباره کشتن این زن و ریختن خونش چیست؟ گفتند کشتن او جایز و ریختن خونش حلال است! زن به حجاج رو نموده، گفت: مجلسیان و همنشینان برادرت از مجلسیان تو بهتر بودند. حجاج پرسید: برادرم کیست؟ زن گفت: فرعون. زمانی که او با مجلسیان خویش درباره موسی (علیه السلام) مشورت نمود، گفتند: ارجه و اخاه**اعراف/ 111. شعراء/ 36. ***.یعنی: کار او ( موسی (علیه السلام و برادرش (هارون) را به تأخیر اندازد)). وقتی سخنان آن زن به اینجا رسید، حجاج دستور قتل او را صادر نمود**ر.ک: محاضرات الادبآء 3/ 143، زهر الربیع/ 29. ***.

حکایت 157 : به نرمی بر آید ز سوراخ مار

روایت نموده اند که: واعظی بر معاویه وارد شد و او را با لحنی خشن و سخنانی درشت موعظه نمود.
معاویه به واعظ گفت: پیامبر خدا حضرت موسی (علیه السلام) و برادرش حضرت هارون (علیه السلام) از تو بهتر بودند و من نیز از فرعون بهترم. زمانی که خداوند آن دو پیامبر را به نزد فرعون فرستاد آنان را این گونه سفارش نمود: فقو لا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشی**طه/ 44. *** یعنی: ای موسی با برادرت هارون به سوی فرعون بروید که طغیان کرده است اما به نرمی با او سخن بگویید شاید متذکر شود یا (از خدا) بترسد)).
معاویه ادامه داد: پس از واعظ هیچ گاه به درشتی سخن مگو و موعظه منما به ویژه در محضر پادشاهان و خلفا**ر.ک: زهر الربیع/ 21. راغب الصفهانی در محاضرات می نویسد: مردی نزد هارون الرشید آمده وخواست او را موعظه نماید لذا از هارون پرسید: می خواهم تو را با سخنان خشن اندرز دهم و در حضورت درشت گویی کنم، آیا تحمل داری؟ هارون الرشید گفت: خیر. زیرا خدای تعالی کسی را که از تو بهتر بود ( موسی (علیه السلام به نزد کسی که از من بتر بود ( فرعون) فرستاد و فرمود: فقولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشی. ر.ک: محاضرات الادبآء 1/ 132. ***.
درشتی زکس نشنود نرم گوی - سخن تا توانی به آزرم گوی
که تندی و تیزی نیاید به کار - به نرمی برآید زسوراخ مار
فردوسی))