هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 154 : فرزدق شاعر و اقرار به زنا

عالم و دانشمند بزرگ حضرت شیخ بهائی علیه الرحمه در کتاب کشکول خویش چنین حکایت نموده: فرزدق شاعر معروف در حضور سلیمان بن عبد الملک چکامه ای سرود که یک بیت آن، این است:
فبتن بجانبی مصرعات - وبت افض اغلاق الختام
یعنی: آن زنان در حالی که برروی زمین افتاده بودند در کنار من خوابیدند و من نیز در حالی که بند از مهر بر می داشتم در کنار آنها خوابیدم.
سلیمان گفت: وای بر تو. در حضور من اقرار به زنا کردی باید بر تو حد شرعی جاری سازم. فرزدق گفت: قرآن کریم مرا به حد شرعی محکوم نساخته است. سلیمان پرسید: از کجا معلوم است و از کدام آیه، چنین موضوعی به دست می آید؟ فرزدق این آیه را خواند: و الشعراء یتبعهم الغاوون الم ترانهم فی کل واد یهیمون و انهم یقولون مالا یفعلون**شعراء/ 226 224، ترجمه: (پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) شاعر نیست) شاعر کسانی هستند که گمراهان از آنان پیروی می کند آیا نمی بینی آنها در هروادی سرگدانند و سخنانی می گویند که به آنها عمل نمی کنند؟ ***؛ سلیمان خندید و به او جایزه داد. مرحوم شیخ بهائی در پایان این حکایت چنین نوشته اند: صفی حلی بدین قصه اشاره کرده و درباره پاکدامنی سرایندگان و شاعران چنین گفته:
نحن الذین اتی الکتاب مخبرا - بعفاف انفسنا و فسق الالسن
یعنی: ما سرایندگان و شاعران همانانی هستیم که قرآن از پاکدامنی باطن ما و ناپاکی زبانمان خبر داده است**ر.ک: کشکول شیخ بهائی 2/ 10 9. ***.
شاعری تو مدار روی گران - شاعران روی را گران نکنند
نکنی آنچه گویی و نه شگفت - کانچه گویند شاعران نکنند
مسعود سعد سلمان

حکایت 155 : مجاهد شجاع

طاووس یمانی گوید: مردی یمنی را دیدم که پیش حجاج بن یوسف ثقفی ایستاده بود و با او مناظره می کرد و سؤالهای او را جواب مردانه باز می داد، حجاج حال برادر خود را از او پرسید که در ولایت یمن حاکم بود، گفت: ای مرد چون گذاشتی محمد بن یوسف را که حاکم شماست؟ گفت: بغایت فربه و بزرگ جثه و تر و تازه! گفت: از بدن او نمی پرسیم، از عدل و انصاف او می پرسیم، گفت: بی رحمی، ظالمی، فاسقی، فاجری، سفاکی، بی باکی است. گفت: چرا شکایت او به بزرگ تر از او نبرید تا ظلم او از شما دفع کند؟ گفت: آن کس که از او بزرگ تر است هزاربار از او ظالم تر است، گفت: مرا می شناسی؟ گفت: بلی، تو حجاج بن یوسفی و او برادر توست. گفت: از من نترسیدی که این سخنان درشت در روی من گفتی؟ گفت: هر که از خدای ترسد از غیر او نترسد و هر که حق گوید از باطل نیندیشد. گفت: از قبائل عرب کدام قبیله بهتر است؟ گفت: بنی هاشم، زیرا محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) از آن قبیله است، گفت: کدام قبیله بدتر است؟ گفت: ثقیف که تو و برادرت از آن قبیله اید. حجاج بفرمود تا او را ده هزار درم دادند، پس گفت: ای طاووس این مرد از آن طائفه است که حق سبحانه در صف ایشان فرموده است: یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومه لائم**مائده/ 54، ترجمه: آنها در راه خدا جهاد می کنند واز سرزنش هی ملامت گری هراسی ندارند. *** یعنی کوشش می کنند در راه خدا و نمی ترسند از ملامت هیچ ملامت کننده**ر.ک: لطائف الطواف/ 131. ***.

حکایت 156 : مجلسیان فرعون و حجاج

آورده اند که: زنی از شورشیان را که ام علقمه نام داشت، اسیر نموده و نزد حجاج آوردند. برخی از حاضران گفتند: ای زن! اطاعت جناب حجاج را گردن نه و گرنه از قهر و عذابش در امان نخواهی بود. زن گفت: قد ضللت اذا و ما انا من المهتدین**انعام/ 56، ترجمه: اگر چنین کنم، گمراه شده ام و از هدایت یافتگان نخواهم بود. ***. در این هنگام حجاج خطاب به زن شورشی گفت: یا عدوه الله (ای دشمن خدا)! مردم را با شمشیرت زدی و کاری بدون بصیرت انجام دادی. زن در پاسخ گفت: ای حجاج! من از خدای تعالی چنان می ترسم که از احدی غیر او ترسی ندارم و همین ترس خدایی تو را در نظرم از مگسی نیز کوچک تر و خوارتر نموده است. زن شورشی در حالی این سخنان را برزبان می آورد که سرخویش را به زیر افکنده بود لذا حجاج خطاب به وی گفت: سرت را بالا گرفته و به من نگاه کن. زن گفت: کراهت دارم به کسی بنگرم که خدای تعالی به او نمی نگرد! حجاج خطاب به مجلسیان و حاضران گفت: ای اهل شام! نظر شما درباره کشتن این زن و ریختن خونش چیست؟ گفتند کشتن او جایز و ریختن خونش حلال است! زن به حجاج رو نموده، گفت: مجلسیان و همنشینان برادرت از مجلسیان تو بهتر بودند. حجاج پرسید: برادرم کیست؟ زن گفت: فرعون. زمانی که او با مجلسیان خویش درباره موسی (علیه السلام) مشورت نمود، گفتند: ارجه و اخاه**اعراف/ 111. شعراء/ 36. ***.یعنی: کار او ( موسی (علیه السلام و برادرش (هارون) را به تأخیر اندازد)). وقتی سخنان آن زن به اینجا رسید، حجاج دستور قتل او را صادر نمود**ر.ک: محاضرات الادبآء 3/ 143، زهر الربیع/ 29. ***.