هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 153 : همین که تیر خوردم خوب شدم

جناب احمد عابدینی چنین می گوید: پس از شهادت طلبه فاضل شهید غلام رضا ملکی هم مباحثه اش سید محمد باقر کاظمی ایشان را در خواب دید و از او پرسید: چگونه شهید شدی و سپس چه شد؟ شهید ملکی در جواب گفته بود: همین که تیر خوردم خوب شدم! با شنیدن این خواب از ایشان، ناگهان به یاد داستان حبیب نجار افتادم که وقتی به خاطر توحید و خدا پرستی و گمراه دانستن بت پرستی، کشته شد آن چنان سریع از گرفتاری نجات پیدا کرده و وارد بهشت شد که خداوند نیز در بیان آیات، واسطه ها را حذف کرده و (از زبان او) می فرماید: انی آمنت بربکم فاسمعون قیل ادخل الجنه قال یا لیت قومی یعلمون بما غفرلی ربی و جعلنی من المکرمین**یس/ 27 25. *** (حبیب) گفت: من به پروردگارتان ایمان آوردم (اقرار) مرا بشنوید (او کشته شد و به وی) گفته شد که به بهشت من درآی. گفت: که کاش قوم من می دانستند که پروردگارم چگونه مرا آمرزید و در زمره عزیزان قرارم داده است. بلی، جالب است که حتی در آیه مذکور حرف عطف فاء نیز به کار نرفته است**زیرا از میان حروف عاطفه تنها حرف فاء برای فهماندن ترتیب بدون درنگ و به وقوع پیوستن امری بلافاصله است مانند: قام زید فعمرو یعنی: زید ایستاد و بلافاصله عمرو نیز ایستاد. ***نه در مورد فاصله بین شهادت به یگانگی خدا و ورود به بهشت و بشارت دادن به اهل خویش. و این گونه بیان، نشان از عالمی دارد که در آن هیچ فاصله ای بین شهات در راه خدا و وصول به نعمت های الهی نیست. همچنین نشان می دهد که برخی افراد آن قدر در فکر هدایت دیگرانند که حتی پس از کشته شدن در راه خدا و رسیدن به نعمت های بی پایان به جای غرق شدن در آن نعمت ها، آرزو می کنند که ای کاش قوم من می دانست که من به چه درجه ای رسیده ام! تا نه تنها از کشته شدنم غمگین و ناراحت نشوند بلکه خودشان نیز به فکر گام نهادن در این مسیر و رسیدن به این نعمت ها باشند**ر.ک: خاطرات قرآنی 135 134. ***.

حکایت 154 : فرزدق شاعر و اقرار به زنا

عالم و دانشمند بزرگ حضرت شیخ بهائی علیه الرحمه در کتاب کشکول خویش چنین حکایت نموده: فرزدق شاعر معروف در حضور سلیمان بن عبد الملک چکامه ای سرود که یک بیت آن، این است:
فبتن بجانبی مصرعات - وبت افض اغلاق الختام
یعنی: آن زنان در حالی که برروی زمین افتاده بودند در کنار من خوابیدند و من نیز در حالی که بند از مهر بر می داشتم در کنار آنها خوابیدم.
سلیمان گفت: وای بر تو. در حضور من اقرار به زنا کردی باید بر تو حد شرعی جاری سازم. فرزدق گفت: قرآن کریم مرا به حد شرعی محکوم نساخته است. سلیمان پرسید: از کجا معلوم است و از کدام آیه، چنین موضوعی به دست می آید؟ فرزدق این آیه را خواند: و الشعراء یتبعهم الغاوون الم ترانهم فی کل واد یهیمون و انهم یقولون مالا یفعلون**شعراء/ 226 224، ترجمه: (پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) شاعر نیست) شاعر کسانی هستند که گمراهان از آنان پیروی می کند آیا نمی بینی آنها در هروادی سرگدانند و سخنانی می گویند که به آنها عمل نمی کنند؟ ***؛ سلیمان خندید و به او جایزه داد. مرحوم شیخ بهائی در پایان این حکایت چنین نوشته اند: صفی حلی بدین قصه اشاره کرده و درباره پاکدامنی سرایندگان و شاعران چنین گفته:
نحن الذین اتی الکتاب مخبرا - بعفاف انفسنا و فسق الالسن
یعنی: ما سرایندگان و شاعران همانانی هستیم که قرآن از پاکدامنی باطن ما و ناپاکی زبانمان خبر داده است**ر.ک: کشکول شیخ بهائی 2/ 10 9. ***.
شاعری تو مدار روی گران - شاعران روی را گران نکنند
نکنی آنچه گویی و نه شگفت - کانچه گویند شاعران نکنند
مسعود سعد سلمان

حکایت 155 : مجاهد شجاع

طاووس یمانی گوید: مردی یمنی را دیدم که پیش حجاج بن یوسف ثقفی ایستاده بود و با او مناظره می کرد و سؤالهای او را جواب مردانه باز می داد، حجاج حال برادر خود را از او پرسید که در ولایت یمن حاکم بود، گفت: ای مرد چون گذاشتی محمد بن یوسف را که حاکم شماست؟ گفت: بغایت فربه و بزرگ جثه و تر و تازه! گفت: از بدن او نمی پرسیم، از عدل و انصاف او می پرسیم، گفت: بی رحمی، ظالمی، فاسقی، فاجری، سفاکی، بی باکی است. گفت: چرا شکایت او به بزرگ تر از او نبرید تا ظلم او از شما دفع کند؟ گفت: آن کس که از او بزرگ تر است هزاربار از او ظالم تر است، گفت: مرا می شناسی؟ گفت: بلی، تو حجاج بن یوسفی و او برادر توست. گفت: از من نترسیدی که این سخنان درشت در روی من گفتی؟ گفت: هر که از خدای ترسد از غیر او نترسد و هر که حق گوید از باطل نیندیشد. گفت: از قبائل عرب کدام قبیله بهتر است؟ گفت: بنی هاشم، زیرا محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) از آن قبیله است، گفت: کدام قبیله بدتر است؟ گفت: ثقیف که تو و برادرت از آن قبیله اید. حجاج بفرمود تا او را ده هزار درم دادند، پس گفت: ای طاووس این مرد از آن طائفه است که حق سبحانه در صف ایشان فرموده است: یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومه لائم**مائده/ 54، ترجمه: آنها در راه خدا جهاد می کنند واز سرزنش هی ملامت گری هراسی ندارند. *** یعنی کوشش می کنند در راه خدا و نمی ترسند از ملامت هیچ ملامت کننده**ر.ک: لطائف الطواف/ 131. ***.