هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 152 : نذیر سگها!

ثمامه بن اشرس نقل می کند که: از طرف هارون الرشید موظف شدم به تیمارستان بروم و از نزدیک با احوال دیوانگان آشنا شده و به امور آنان رسیدگی کنم. در آنجا جوان زیبا چهره ای را دیدم که از ظاهرش پیدا بود که عاقل است. با او مشغول صحبت شدم گفت: ای ثمامه! آیا این درست است که تو گفته ای انسان از دو حال خارج نیست یا نعمتی به او رسیده که شکرش واجب است و یا به گرفتاری و بلایی دچار شده که باید در مقابل آن صبور و شکیبا باشد؟ گفتم: آری، عقیده من این است. گفت: حال، اگر تو مست شدی و خوابیدی و غلامت بلایی ننگین به سرت آورد، آیا این نعمتی است که باید شکرش را بجا آوری یا این که بلایی است که باید بر آن صبر نمایی؟ ثمامه گوید: از شنیدن این حرف متحیر شدم و نتوانستم پاسخی بدهم. جوان گفت: سؤال دیگری دارم. گفتم: بپرس. گفت: کسی که خواب می بیند در چه وقت از رؤیای خود، لذت می برد؟ اگر بگویی موقع بیدار شدن، بدیهی است که آنچه در خواب دیده، پس از بیداری معدوم شده و معدوم هم لذتی ندارد. و اگر بگویی پیش از خواب، آن موقع هم که اصلاً خوابی ندیده است و اگر بگویی در حین خواب، در آن هنگام هم که متوجه خواب نبوده است. از این سؤال هم مبهوت شدم و ساکت ماندم و نتوانستم آن را پاسخ دهم. گفت: سؤال دیگر، گفتم: بپرس. گفت: در قرآن آمده که: و ما من دآبه فی الارض و لا طآئر یطیر بجناحیه الا امم امثالکم**انعام/ 38، ترجمه: هیچ جنبنده ای در زمین و هیچ پرنده ای که با دوبال خود پرواز می کند، نیست مگر این که امت هایی همانند شما هستند. *** و در جای دیگر فرموده: و ان من امه الا خلافیها نذیر**فاطر/ 24، ترجمه: و هرامتی در گذشته انذار کننده ای داشته است. *** (پس از مجموع این آیات به دست می آید که سگان نیز امتی هستند) حال بگو بدانم نذیر و بیم دهنده سگ ها کیست؟ گفتم: نمی دانم. جوان گفت: حال جواب پرسش ها را بشنو. در جواب سؤال اول باید می گفتی که پیش آمدها و نعمت ها بر سه دسته اند: 1 نعمتی که شکرش واجب است 2بلایی که صبر بر آن واجب است 3 بلایی که باید از آن دوری کرد تا گرفتار ننگ آن نشوی. پاسخ سؤال من از نوع سوم بود. جواب سؤال دوم هم این است که خواب، دفع الم و درد است نه لذت و هیچ لذتی همراه با درد متصور نمی شود. ثمامه گوید: آن جوان سپس سنگی به دست گرفت و گفت هرگاه سگی به تو حمله کرد نذیر و بیم دهنده اش این است، آنگاه سنگ را به طرف من پرتاب کرد اتفاقاً سنگ به خطا رفت و به من اصابت ننمود جوان خطاب به من گفت: ای سگ ناچیز! متأسفم از این که نذیر، تو را از دست داد. ثمامه گوید: دانستم که او هم مانند دیگر مجانین عقل درستی ندارد**ر.ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی/ 48 46 به نقل از: کشکول شیخ بهایی 1/ 376. لطایف الطوایف/ 419. ***.

حکایت 153 : همین که تیر خوردم خوب شدم

جناب احمد عابدینی چنین می گوید: پس از شهادت طلبه فاضل شهید غلام رضا ملکی هم مباحثه اش سید محمد باقر کاظمی ایشان را در خواب دید و از او پرسید: چگونه شهید شدی و سپس چه شد؟ شهید ملکی در جواب گفته بود: همین که تیر خوردم خوب شدم! با شنیدن این خواب از ایشان، ناگهان به یاد داستان حبیب نجار افتادم که وقتی به خاطر توحید و خدا پرستی و گمراه دانستن بت پرستی، کشته شد آن چنان سریع از گرفتاری نجات پیدا کرده و وارد بهشت شد که خداوند نیز در بیان آیات، واسطه ها را حذف کرده و (از زبان او) می فرماید: انی آمنت بربکم فاسمعون قیل ادخل الجنه قال یا لیت قومی یعلمون بما غفرلی ربی و جعلنی من المکرمین**یس/ 27 25. *** (حبیب) گفت: من به پروردگارتان ایمان آوردم (اقرار) مرا بشنوید (او کشته شد و به وی) گفته شد که به بهشت من درآی. گفت: که کاش قوم من می دانستند که پروردگارم چگونه مرا آمرزید و در زمره عزیزان قرارم داده است. بلی، جالب است که حتی در آیه مذکور حرف عطف فاء نیز به کار نرفته است**زیرا از میان حروف عاطفه تنها حرف فاء برای فهماندن ترتیب بدون درنگ و به وقوع پیوستن امری بلافاصله است مانند: قام زید فعمرو یعنی: زید ایستاد و بلافاصله عمرو نیز ایستاد. ***نه در مورد فاصله بین شهادت به یگانگی خدا و ورود به بهشت و بشارت دادن به اهل خویش. و این گونه بیان، نشان از عالمی دارد که در آن هیچ فاصله ای بین شهات در راه خدا و وصول به نعمت های الهی نیست. همچنین نشان می دهد که برخی افراد آن قدر در فکر هدایت دیگرانند که حتی پس از کشته شدن در راه خدا و رسیدن به نعمت های بی پایان به جای غرق شدن در آن نعمت ها، آرزو می کنند که ای کاش قوم من می دانست که من به چه درجه ای رسیده ام! تا نه تنها از کشته شدنم غمگین و ناراحت نشوند بلکه خودشان نیز به فکر گام نهادن در این مسیر و رسیدن به این نعمت ها باشند**ر.ک: خاطرات قرآنی 135 134. ***.

حکایت 154 : فرزدق شاعر و اقرار به زنا

عالم و دانشمند بزرگ حضرت شیخ بهائی علیه الرحمه در کتاب کشکول خویش چنین حکایت نموده: فرزدق شاعر معروف در حضور سلیمان بن عبد الملک چکامه ای سرود که یک بیت آن، این است:
فبتن بجانبی مصرعات - وبت افض اغلاق الختام
یعنی: آن زنان در حالی که برروی زمین افتاده بودند در کنار من خوابیدند و من نیز در حالی که بند از مهر بر می داشتم در کنار آنها خوابیدم.
سلیمان گفت: وای بر تو. در حضور من اقرار به زنا کردی باید بر تو حد شرعی جاری سازم. فرزدق گفت: قرآن کریم مرا به حد شرعی محکوم نساخته است. سلیمان پرسید: از کجا معلوم است و از کدام آیه، چنین موضوعی به دست می آید؟ فرزدق این آیه را خواند: و الشعراء یتبعهم الغاوون الم ترانهم فی کل واد یهیمون و انهم یقولون مالا یفعلون**شعراء/ 226 224، ترجمه: (پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) شاعر نیست) شاعر کسانی هستند که گمراهان از آنان پیروی می کند آیا نمی بینی آنها در هروادی سرگدانند و سخنانی می گویند که به آنها عمل نمی کنند؟ ***؛ سلیمان خندید و به او جایزه داد. مرحوم شیخ بهائی در پایان این حکایت چنین نوشته اند: صفی حلی بدین قصه اشاره کرده و درباره پاکدامنی سرایندگان و شاعران چنین گفته:
نحن الذین اتی الکتاب مخبرا - بعفاف انفسنا و فسق الالسن
یعنی: ما سرایندگان و شاعران همانانی هستیم که قرآن از پاکدامنی باطن ما و ناپاکی زبانمان خبر داده است**ر.ک: کشکول شیخ بهائی 2/ 10 9. ***.
شاعری تو مدار روی گران - شاعران روی را گران نکنند
نکنی آنچه گویی و نه شگفت - کانچه گویند شاعران نکنند
مسعود سعد سلمان