هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 139 : پا برهنه

با بشر حافی**حافی: پابرهنه، درباره حکایت بشر حافی ر.ک: داستان 1/ 134، (حکایت: بنده است یا آزاد.) *** از زاهدان قرون دوم و سوم قمری گفتند: چرا کفش در پای نکنی؟ گفت: آن روز که آشتی کردند، پای برهنه بودم. بازم شرم دارم که کفش درپای کنم، و نیز حق تعالی می گوید: زمین را بساط شما گردانیدم**و الله جعل لکم الارض بساطا، نوح/ 19. *** بربساط پادشاهان ادب نبود با کفش رفتن**ر.ک: تذکره الاولیاء/ 180. ***.

حکایت 140 : مأمون و مرد دزد!

محمد بن سنان حکایت می کند که: در خراسان نزد مولایم حضرت رضا علیه آلاف التحیه و الثنا و در مجلس مأمون بودم. مأمون در آن زمان معمولاً حضرت رضا (علیه السلام) را در سمت راست خود می نشاند. در این هنگام به مأمون خبر دادند که مردی دزدی نموده است. مأمون دستور داد او را حاضر کنند چون حاضر شد مأمون را در قیافه و شمایل مرد پارسایی مشاهده کرد که اثر سجده در پیشانی داشت. مأمون رو به او نموده و گفت: وای بر این ظاهر زیبا و این کار زشت! آیا با چنین آثار زهد و پارسایی که از تو می بینم، تو را به دزدی متهم کرده اند؟! مرد صوفی گفت: من این کار را از روی ناچاری انجام داده ام زیرا تو حق مرا از خمس و غنایم نپرداختی. مأمون گفت: تو در خمس و غنایم چه حقی داری؟ مرد گفت: خدای عزوجل خمس را به شش قسمت تقسیم کرد و فرمود: و اعملموا انما غنمتم من شی ء فان لله خمسه و للرسول ولذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل**انفال/ 41، ترجمه: بدانید هرگونه غنیمتی به دست آورید خمس آن برای خدا و برای پیامبر و برای نزدیکان و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه (از آنها) است. *** و همچنین غنیمت را به شش قسمت تقسیم کرد و فرمود: ما افآء الله علی رسوله من اهل القری فلله و للرسول ولذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل کی لا یکون دوله بین الاغنیآء منکم**حشر/ 7، ترجمه: آنچه را خداوند از اهل این آبادی ها به رسولش بازگرداند از آن خدا و رسول و خویشاوندان او و یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است تا (این اموال عظیم) در میان ثروتمندان شما دست به دست نگردد. *** بنابراین دو آیه، اکنون که در سفر مانده ام و بینوا و تهیدستم، تو مرا از حقم محروم ساخته ای. مأمون گفت: با این حرفهایی که تو می زنی، آیا من حکمی از احکام خدا و حدی از حدود الهی را ترک کنم مرد گفت: اول به کار خود پرداز و خویش را پاک کن و آنگاه به تطهیر دیگران همت گمار، نخست حد خدا را برنفس خود جاری کن، آنگاه دیگران را حد بزن. مأمون دیگر نتوانست سخن بگوید لذا رو به حضرت رضا (علیه السلام) نمود و گفت: در این باره چه نظری دارید؟ حضرت فرمود: این مرد می گوید تو، هم دزدی کرده ای، من هم دزدی کرده ام. مأمون از این سخن سخت برآشفت و آن گاه به مرد دزد گفت: به خدا قسم دست تو را خواهم برید. مرد گفت: آیا تو دست مرا قطع می کنی و حال آن که تو بنده من هستی؟! مأمون گفت: وای بر تو! من چگونه بنده توام؟! مرد گفت: به جهت این که مادر تو (کنیز بوده) و از اموال مسلمانان خریداری شده و تو بنده تمامی مسلمانان مشرق و مغربی، تا آن گاه که تو را آزاد کنند و من (که یکی از مسلمانان هستم) تو را آزاد نکرده ام. دیگر آن که تو خمس را بلعیده ای، بنابراین، نه حق آل رسول را ادا کرده ای و نه حق مثل من و امثال مرا داده ای، همچنین شخص ناپاک نمی تواند ناپاکی مثل خود را پاک سازد بلکه شخص پاک باید آلوده ای را پاک نماید و کسی که خود حد به گردن دارد نمی تواند بردیگری حد بزند مگر آن که اول از خود شروع کند. مگر نشنیده ای که خدای عزیز می فرماید: اتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسکم و انتم تتلون الکتاب افلا تعقلون**بقره/ 44، ترجمه: آیا مردم را به نیکی دعوت می کنید اما خودتان را فراموش می نمایید با این که شما کتاب (آسمانی) را می خوانید؟! آیا نمی اندیشید؟! ***. در این هنگام مأمون به حضرت رضا (علیه السلام) روی نمود و گفت: صلاح شما درباره این مرد چیست؟ حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: خدای جل جلاله به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: فلله الحجه البالغه**انعام/ 149، ترجمه: دلیل رسا و قاطع برای خداست (دلیلی که برای هیچ کسی بهانه ای باقی نمی گذارد.) *** خدای را دلیل رسایی هست که نادان به نادانی می فهمد و دانا به علم خود آن را درک می کند. دنیا و آخرت برپایه دلیل استوار است و اکنون این مرد بر تو دلیل آورده است. محمد بن سنان در ادامه گوید: چون سخن به اینجا رسید، مأمون فرمان داد تا مرد صوفی را آزاد کنند. مأمون پس از این واقعه، مدتی در میان مردم ظاهر نشد و در مورد حضرت رضا (علیه السلام) می اندیشید تا آنکه حضرت را مسموم نموده و به شهادت رساند**ر.ک: داستان های بحار الأنوار، 1/ 135 132، به نقل از: بحار الأنوار، 49/ 288. ***.

حکایت 141 : بنده سپاسگزار

پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) آن چنان بسیار عبادت می نمود که بر اثر ایستادن و قیام زیاد، پاهای مبارکش ورم می کرد. تا بدان حد نماز شب می خواند که چهره اش زرد می شد و آن چنان در حال عبادت می گریست که از حال می رفت.
شخصی به آن حضرت عرض کرد: مگر نه این است که خداوند در قرآن فرموده: لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر**فتح/ 2، ترجمه: تا خداوند گناهان گذشته و آینده ای را که به تو نسبت می دهند ببخشد. *** حال که خداوند گناه گذشته و آینده تو را بخشیده است**مفسرین گویند: مراد از گناه پیامبر، گناه او بود به عقیده مشرکان که دعوت او را به توحید خدا بزرگترین گناه او می شمردند. و منظور از گناه گذشته و آینده دعوت قبل از هجرت و بعد از هجرت بود. در اخبار و روایات معصموین چنین آمده که پیامبر را گناهی نیست و مراد گناهان امت و شیعیان اوست. ***، چرا این گونه خود را به زحمت می اندازی؟ حضرت در پاسخ فرمود: افلا اکون عبدا شکورا آیا بنده سپاسگزار خدا نباشم**ر.ک: داستان های بحار الأنوار، 4/ 20 به نقل از: بحار الأنوار، 17/ 257، 287. ***؟!