هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 137 : همردیف ظالمان

نقل است که ابوحنیفه را یک بار محبوس کردند. یکی از ظلمه (ستمکاران) بیامد و گفت: مرا قلمی بتراش. گفت: نتراشم. هر چند گفت، سود نداشت. گفت: چرا نمی تراشی؟ گفت: ترسم که از آن قوم باشم که حق تعالی فرموده است: اخشروا الذین ظلموا و ازواجهم**صافات/ 22. *** یعنی: ظالمان و همردیفانشان را جمع کنید (و به دوزخ ببرید)**ر.ک: تذکره الاولیاء/ 287. ***)).

حکایت 138 : از ماست که برماست!

شخصی شیر می فروخت و آب در آن می ریخت پس از چندین سال سیلابی بیامد و گوسفندان و اموالش را برد. به پسر خود گفت: نمی دانم این سیل از چه آمد! پسر گفت: ای پدر، این آبی است که به شیر داخل می کردی اندک اندک جمع شد و هر چه داشتیم برد مگر نخوانده ای که: و ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم**شوری/ 30. ***؛ یعنی: هر مصیبتی به شما رسد به خاطر اعمالی است که انجام داده اید**ر.ک: ماهنامه بشارت شماره 2/ 59. ***.
بد می کنی و نیک طمع می داری - نیکی نبود جزای بدکرداری

حکایت 139 : پا برهنه

با بشر حافی**حافی: پابرهنه، درباره حکایت بشر حافی ر.ک: داستان 1/ 134، (حکایت: بنده است یا آزاد.) *** از زاهدان قرون دوم و سوم قمری گفتند: چرا کفش در پای نکنی؟ گفت: آن روز که آشتی کردند، پای برهنه بودم. بازم شرم دارم که کفش درپای کنم، و نیز حق تعالی می گوید: زمین را بساط شما گردانیدم**و الله جعل لکم الارض بساطا، نوح/ 19. *** بربساط پادشاهان ادب نبود با کفش رفتن**ر.ک: تذکره الاولیاء/ 180. ***.