هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 135 : فلسفه آفرینش مگس

حکایت کنند: روزی منصور عباسی در حالی که برمنبر نشسته بود و سخن می گفت: مگسی روی بینی او نشست. منصور آن را با دستش دور کرد (حال آن که خلفا دستشان را روی منبر تکان نمی دادند) مگس پرواز کرد و بر چشم او نشست. او مجددا آن را پراند، ولی مگس دوباره روی چشم دیگر او نشست**الذباب ای: کلما ذب آب یعنی: کلما دفع، رجع. به قول سعدی:
شیرین بضاعت برمگس چندان که تندی می کند - او باد بیزن همچنان در دست و می آید مگس*** تا این که منصور ناراحت شد و آن مگس را با دستش کشت. چون از منبر پایین آمد، از عمرو بن عبید پرسید: خدا مگس را برای چه خلق کرد؟ عمرو گفت: برای این که ستمگران را ذلیل کند. منصور پرسید: این را از کجا می گویی؟ گفت: از قول خدای تعالی که فرموده: و ان یسلبهم الذباب شیئا لا یستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب**حج/ 73، ترجمه: و هرگاه مگس چیزی از آنها برباید، نمی توانند آن را بازپس گیرند. هم این طلب کنندگان ناتوانند و هم آن مطلوبان. ***. منصور گفت: صدق الله العظیم)). پروردگار با عظمت راست فرموده است**ر.ک: فصلنامه بینات شماره 10/ 73 به نقل از: الاقتباس 2/ 156. نکته: آورده اند که روزی منصور عباسی پس از آنکه از مزاحمت پی در پی مگسها خسته شده بود، از امام صادق (علیه السلام) پرسید: یا ابا عبد الله لای شی ء خلق الله عزوجل الذباب؟ ای ابا عبد الله خداوند مگس را برای چه آفریده است؟ امام صادق (علیه السلام) در پاسخ فرمود: لیذل به الجبارین! بدان جهت که ستمگران را ذلیل و خوار نماید! ر.ک: بحار الأنوار 47/ 166 ح 6 به نقل از: علل الشرایع 2/ 496 باب 249 ح 1. ***.

حکایت 136 : پاسخ شبلی

گویند: عمران بغدادی که از فقهاء اهل سنت بود و در بغداد می زیست شبلی**ابوبکر جعفر بن یونس خراسانی بغدادی. *** را آدامی نادان معرفی می نمود و مردم را از دیدار او منع می کرد. روزی با عده ای از یارانش با شبلی ملاقات کرد. عمران به یارانش گفت: برای این که کاملاً از نادانی او با خبر شوید از او پرسشی کنید تا پایه و مایه علمی او را آزموده باشید. یکی از یاران نزدیک عمران، از شبلی پرسید: هرگاه کسی پنج شتر داشته باشد چند شتر را باید به عنوان زکات بدهد؟ شبلی پاسخ داد: بنابر مذهب تو، یک گوسفند و بنابر مذهب ما، همه آنها را باید در راه خدا داد! او پرسید: پیشوای تو در این حکم کیست؟ شبلی گفت: امیر المؤمنین علی (علیه السلام)، زیرا هنگامی که این آیه نازل شد: من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا فیضاعفه له اضعافا کثیره**بقره/ 245، ترجمه: کیست که به خدا قرض الحسنه ای دهد (و از اموالی که خدا به او بخشیده انفاق کند) تا آن را برای او، چندین برابر کند. درباره مشابه این آیه، ر.ک: حدید/ 11. ***، علی (علیه السلام) آنچه در اختیار داشت همه را به حضور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آورد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چیزی برای امور خانواده خود باقی نگذاردی! علی (علیه السلام) پاسخ داد: خدا و رسول برای من کافی هستند. بالاخره علی (علیه السلام) آنچه داشت در راه خدا به بینوایان داد**ر.ک: ترجمه روضات الجنات 2، 528 527. ***.

حکایت 137 : همردیف ظالمان

نقل است که ابوحنیفه را یک بار محبوس کردند. یکی از ظلمه (ستمکاران) بیامد و گفت: مرا قلمی بتراش. گفت: نتراشم. هر چند گفت، سود نداشت. گفت: چرا نمی تراشی؟ گفت: ترسم که از آن قوم باشم که حق تعالی فرموده است: اخشروا الذین ظلموا و ازواجهم**صافات/ 22. *** یعنی: ظالمان و همردیفانشان را جمع کنید (و به دوزخ ببرید)**ر.ک: تذکره الاولیاء/ 287. ***)).