هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 117 : سه منزل و سه سلام

یاسر خادم می گود: شنیدم از اما رضا (علیه السلام) که می فرمود: موحش ترین آنچه این خلق را هست، در سه موطن ( جایگاه) است اول: روزی که متولد می شود و بیرون می آید از شکم مادرش پس می بیند دنیا را. دوم: روزی که می میرد پس مشاهده می کند آخرت و اهل آن را. سوم: روزی که برانگیخته می شود پس می بیند احکامی را که در دینا ندیده. و سلام فرستاد خدای عزوجل بریحیی علیه نبینا و آله و علیه السلام در این سه موطن و ایمن گردانید او را از خوفش و فرمود که: و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا**مریم/ 15، ترجمه: سلام بر او ( یحیی) آن روز که تولد یافت و آن روز که می میرد و آن روز که زنده برانگیخته می شود. *** و سلام کرد عیسی علیه نبینا و آله و علیه السلام بر نفس خویش در این سه موطن که گفت: و السلام علی یوم ولد و یوم اموت و یوم ابعث حیا**مریم/ 33، ترجمه: (عیسی گفت:) و سلام (خدا) بر من، در آن روز که متولد شدم و در آن روز که می میرم و آن روز که زنده برانگیخته خواهم شد. ر.ک: کشف الغمه (ترجمه: علی بن حسین زوارئی 3/ 124. تفسیر نمونه 13/ 27 به نقل از: تفسیر برهان 3/ 7. ***.
روزی که تو آمدی به دنیا عریان - جمعی به تو خندان و تو بودی گریان
کاری بکن ای دوست که وقت مردن - مردم هم گریان و تو باشی خندان

حکایت 118 : مساجد از آن خداست

نقل نموده اند که: معتصم عباسی در مجلسی که فقهای اهل سنت نیز در آن جمع بودند. سؤال کرد که: دست دزد را از کدام قسم باید برید؟
عده ای از فقیهان گفتند: از مچ، و به آیه تیمم استدلال کردند**این گروه می گفتند چون خداوند درباره تیمم فرموده: فامسحوا بوجوهکم و ایدیکم(نساء/ 43، مائده/ 6 ترجمه: صورتها و دستهایتان را با خاک پاک مسح نمایید) و لفظ ید را بر سرانگشتان تا مچ اطلاق نموده، بنابراین مراد از ید تنها همین مقدار است پس باید دست دزد را از مچ قطع نمود. ***.
و بعضی دیگر گفتند: از مرفق ( آرنج)، و به آیه وضو استدلال کردند**این گروه می گفتند چون خداوند درباره وضو فرموده و ایدیکم الی المرافق مائده/ 6، ترجمه: و دستهایتان تا آرنج بشویید) و لفظ ید را بر سرانگشتان تا آرنج اطلاق نموده، بنابراین مراد از یدتنها همین مقدار است پس باید دست دزد را از آرنج قطع نمود. ***. معتصم از حضرت جواد (علیه السلام) در این باره توضیح خواست. حضرت نخست از او در خواست نمود تا از سؤال خود صرف نظر کند ولی چون معتصم اصرار کرد، فرمود: آنچه آنها گفتند همه خطاست و تنها باید چهارانگشت از مفصل انگشتان بریده شود و کف دست و انگشت شست باقی بماند و قطع نگردد. هنگامی که معتصم دلیل این مطلب را جویا شد امام (علیه السلام) به کلام پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که سجود باید بر هفت عضو باشد، پیشانی و کف دودست و سر دوزانو و شست پاها استدلال کرد و سپس افزود: اگر از مچ یا مرفق بریده شود دستی برای او باقی نمی ماند تا سجده کند درحالی که خداوند امر کرده که اعظای هفتگانه مخصوص خداست و فرموده: و ان المساجدلله**جن/ 18، ترجمه: و این که مساجد از آن خداست. ***یعنی: همانا محل سجده ها از آن خاست. و آنچه مخصوص خداست نباید قطع شود. این سخن امام علی (علیه السلام)، اعجاب و شگفتی معتصم را برانگیخت و دستور داد بعد از آن بر طبق حکم آن حضرت، دست دزدان را از مفصل چهارانگشت ببرند**ر.ک: مکالمه قرآنی 1/ 49 48 به نقل از: تفسیر نمونه 25/ 125. وسائل الشیعه 18/ 490 ابواب حد السرقه باب 4 ح 5. منتهی الآمال 2/ 616 614. ***.

حکایت 119 : فرشته ای بزرگوار

مرحوم علامه شیخ علی اکبر نهاوندی در کتاب خزینه الجواهر فی زینه المنابر چنین نوشته اند: تنبیه، بدان که این عادت و حالت از برای طایفه زنان هست که چون صاحب جمالی ببینند که در ملاحظه او حیران بمانند حایض می شوند چنانچه ام الفضل دختر مأمون وقتی چشمش به جمال شوهرش امام محمد تقی (علیه السلام) افتاد در شب زفاف در وقتی که آن حضرت وارد حجله خانه شد چنان واله و حیران مند و وله و حیرت بر او دست داد که قوه ماسکه اش تمام شده، حایض گردید، امام (علیه السلام) از وسط حجره مراجعت فرمود، مادر ام الفضل نزد آن بزرگوار آمد و عرض کرد: برای چه مراجعت می فرمایید مگر جمال او پندتان نشد؟ حضرت در جواب او این آیه شریفه را قرآئت فرمود: فلما رأینه اکبرنه و قطعن ایدیهن و قلن حاش لله ما هذا بشرا ان هذا الا ملک کریم**یوسف/ 31، ترجمه: هنگامی که چشمشان ( زنان) به او ( یوسف) افتاد او را بسیار بزرگ (و زیبا) شمردند و (بی توجه) دست های خود را بریدند و گفتند منزه است خدا، این بشر نیست این یک فرشته بزرگوار است. ***.سپس مادر ام الفضل از دخترش پرسید. حایض شدی؟ او تصدیق کرد ولی چون مقام علم امام را دانا نبودند حمل بر سحر کردند**ر.ک: خزینه الجواهر فی زینه المنابر/ 80 79. ***.
کاش که آنان که عیب من جستند - رویت ای دلستان بدیدندی
تا بجای ترنج در نظرت - بی خبر دستها بریدندی
سعدی