هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 105 : امام هفتمین شیعیان بود

ابن جوزی از شقیق بلخی نقل کرده که گفت: سال 149 ق عازم حج بیت الله شدم در قادسیه جوانی را در کمال فریبایی و گندم گونی دیدم جامه ای پشمینه پوشیده و عبایی بردوش خود افکنده و نعلین به پا داشت. دور از مردم نشسته بود با خود گفتم این جوان از صوفیان است و می خواهد بار برمردم شود به خدا سوگند هم اکنون می روم و او را سرزنش کرده و از تصمیمی که دارد منصرف می نمایم به جانب او حرکت کردم هنگامی که به نزدش رسیدم و او متوجه حضور من شد گفت: ای شقیق! اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم**حجرات/ 12، ترجمه: از بسیاری از گمان ها بپرهیزید چرا که بعضی از گمان ها گناه است. *** با خود گفتم این جوان بنده نیکوکاری است چه خوب است به حضورش شرفیاب شوم و از اندیشه ای که کرده ام پوزش بخواهم و حلال بودی بطلبم. آن جوان از دیده ام پنهان شد. هنگامی که وارد واقصه شدم همان جوان را دیدم که نماز می خواند و اعضایش می لرزید و اشک مبارکش چون مروارید غلطان جاری بود با خود گفتم باید به حضورش شرفیاب شوم و پوزش بطلبم او نمازش را مختصر کرده پس از سلام نماز این آیه را تلاوت کرد و انی لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدی**طه/ 82، ترجمه: و من هر که را توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، سپس هدات شود می آمرزم. ***. با خود گفتم این بزرگوار از ابدال است زیرا تا به حال دوبار از دل من خبر داده است.
هنگامی که وارد منزل زباله شدم دیدم همان جوان کنار چاه آبی ایستاده و کوزه ای در دست دارد و می خواد آب بنوشد قضا را ( بر حسب اتفاق) کوزه از دستش رها شده و در میان چاه افتاد. جوان سر به سوی آسمان برداشت و گفت:
انت ربی اذا ظمئت الی الما - ءوقوتی اذا اردت طعاما
تو پروردگار من هستی آنگاه که (بسیار) تشنه شوم و تو قوت و خوراک منی آنگاه که گرسنه گردم شقیق گفت: به خدا سوگند دیدم آن چاه از آب پرشد چنانچه لبریز کرد، جوان کوزه اش را گرفت و از آب پر کرد و چهار رکعت نماز گزارد سپس به جانب تلی از ریگ که در آن نزدیک بود رهسپار شد و با دست مبارکش مشتی از آن ریگها را در میان کوزه ریخت و آشامید. من نزدیک رفته، تقاضا کردم که مقداری از آنچه خدا به شما ارزانی فرموده به من عنایت کنید فرمود: ای شقیق! همواره خدای منان نعمت های ظاهری و باطنی خودش را برما ارزانی داشته است. به خدای خود خوش بین باش.
سپس کوزه را به من عنایت فرمود و من آشامیدم احساس کردم که شربتی است که از بهترین شکرها ساخته اند به خدا سوگند تا آن زمان شربتی لذیذتر و خوشبوتر از آن نیاشامیده بودم سپس آن جوان را در هیچ یک از منازل ملاقات نکردم تا آنگاه که وارد مکه شدم نیمه شبی آن جوان را در زیر میزاب (ناودان طلا) ملاقات کردم. نماز می خواند و ناله و گریه جان خراشی داشت موقعی که فجر، طالع شد نماز بامداد را خوانده و طواف بیت الله کرد. هنگامی که می خواست از حرم بیرون برود او را دنبال کردم برخلاف آنچه در منازل میان راه او را تنها مشاهده کرده بودم اینک دیدم عده ای از غلامان وی را همراهی می کنند و گروهی از مردمان پروانه وار اطراف شمع وجود او در گردشند به وی سلام می کنند و دست و پای او را به منظور تبرک و تیمن می بوسند. پرسیدم: این جوان کیست؟ گفتند: این بزرگوار، امام هفتم شیعیان حضرت موسی بن جعفر الکاظم علیه صلوات الله العالم است. گفتم: آری، جای شگفتی نیست آن همه معجزه و کرامت از وی به ظهور برسد**ر.ک: کشکول شیخ بهائی 2/ 342 340. کشف الغمه 3/ 3، منتهی الامال 2/ 372374.***.
به راه مکه شخصی را بدیدم - نزار و زرد رنگ و ناتوان بود
به تنهایی بدون توشه می رفت - که از تنهائیش دل بدگمان بود
خیالم آمد از اهل سؤالست - ندانستم که جان کعبه آن بود
چو ما کردیم اندر قید منزل - که در وی تل سرخی هم عیان بود
بجام آب ریگی چند افکند - بیاشامید و شکرش برزبان بود
مرا ز آن جام شیرین جرعه ای داد - که گویا شکرم در کام جان بود
چو پرسیدم زحالش قائلی گفت - امام هفتمین شیعیان بود
محمد باقر واعظ

حکایت 106 : نقد صوفی

روایت نموده اند که: جماعتی از صوفیان در خراسان به محضر امام رضا (علیه السلام) رسیدند و به آن حضرت گفتند: مأمون نظر کرد در آنچه والی ساخته بود خدای متعال او را در آن امر، پس دید شما را اهل بیتی که اولاترین مردم هستید که پیشوای مردمان باشید و نظر کرد در میان شما اهل بیت پس تو را دید که سزاوارترین مردم هستی به جهت پیشوایی مردمان. پس مصلحت دید که رد کند این امر را به سوی تو. (در حالی) که امت محتاج اند به کسی که طعام های بدمزه و بی نانخورش خورد و لباس های خشن و زبر پوشد و بر درازگوش سوار شود و به عیادت افراد مریش رود. راوی گوید: وقتی سخنان صوفیان به اینجا رسید امام رضا (علیه السلام) که تا آن وقت بر متکا تکیه فرموده بود، راست نشستند و فرمودند: یوسف پیغمبر جامه های دیباج مزین به طلا می پوشید و نشسته بود بر متکیات آل فرعون و حکم می فرمود. آنچه مراد و مطلوب است از امام و انتظار می رود از او این است که قط و دل ورزد و چون سخن گوید راست گوید و چون حکم کند به عدل حکم نماید و چون وعده نماید وفا کند به درستی که حق سبحانه وتعالی لباس و طعام را حرام نگردانیده بلکه فرموده: قل من حرم زینه الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق**اعراف/ 32. *** یعنی: بگو چه کسی زینت های الهی را که برای بندگان خود آفریده، و روزهای پاکیزه را حرام کرده است**ر.ک: کشف الغمه (ترجمه: علی بن حسین زوارئی) 3، 147. ***؟
نقد صوفی نه همه صافی و بی غش باشد - ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
حافظ

حکایت 107 : سه خصلت مؤمن حقیقی

حارث بن دلهاث گوید: از امام رضا علیه آلاف التحیه و الثنا شنیدم که می فرمود: مؤمن، به حقیقت مؤمن نخواهد بود مگر این که سه خصلت و خوی نیک در او وجود داشته باشد آن سه خصلت عبارت است از الف: سنتی از پروردگارش ب: سنتی از پیامبرش ج: سنتی از ولیش. اما سنت پروردگارش، کتمان نمود سر است چنان که خدای عزوجل می فرماید: عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احداً الا من ارتضی من رسول**جن/ 27 26، ترجمه: دانای غیب اوست و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمی سازد مگر رسولانی که آنان را برگزیده است. *** و اما سنت پیامبرش را به مدارا نمودن با مردم است چنان که خدای عزوجل پیامبرش را به مدارا نمودن با مردم فرمان داد و فرمود: خذ العفو و امر بالمعروف و اعرض عن الجاهلین**اعراف/ 199، ترجمه: با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر و به نیکی ها دعوت نما و از جاهلان روی بگردان (و با آنان ستیزه مکن.) ***. و اما سنت ولی او، صبر نمودن در کارزار و در برابر محرومیت ها و سختی ها و بیماری هاست چنان که خدای عزوجل می فرماید: و الصابرین فی البأساء و الضرآء**بقره/ 177، ترجمه: و در کارزار و در برابر محرومیت ها و خستی ها و بیماری ها صبر و استقامت به خرج می دهند)). ر.ک: خصال صدوق 1/ 82. ***.