هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 103 : اهمیت زکات فطره

ابوبصیر و زراره روایت نموده اند که: امام صادق (علیه السلام) فرمود: زکات فطره به طور حتم کامل کننده روزه است همان گونه که صلوات بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در حال تشهد کامل کننده نماز است زیرا هر کس روز بگیرد ولی زکات فطره را عمدا نپردازد روزه ای برایش نیست همان گونه که اگر در حال نماز صلوات بر پیامبر را ترک نماید. نمازی برای او به شمار نمی آید. (در اهمیت پرداخت زکات فطره، همین بس که) خدای عزوجل زکات را بر نماز مقدم داشته در آنجا که می فرماید: قد افلح من تزکی و ذکر اسم ربه فصلی**اعلی/ 15 14، ترجمه: به یقین کسی که پاکی جست (و خود را تزکیه کرد) رستگار شد و (آن که) نام پروردگارش را یاد کرد سپس نماز خواند، ر.ک: من لا یحضره الفقیه 2/ 119، باب الفطره ح 25. ***.

حکایت 104 : پسران پیامبر

در حدیث وار شده است که: هارون الرشید به خدمت حضرت امام کاظم علیه سلام الله الدائم عرض کرد: چرا قبول می کنید که عامه و خاصه شما را به پیغمبر نسبت بدهند و به شما بگویند پسران رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و حال آنکه شما اولاد علی (علیه السلام) هستید و پیغمبر جد مادری شما است؟ حضرت فرمود اگر پیغمبر دختر تو را خطبه ( خواستگاری) کند آیا قبول می کنی؟ هارون گفت: بلی و فخر می کنم به آن بر عرب و عجم. حضرت فرمود: اما من، پس پیغمبر دختر مرا خطبه نمی کند و من دختر به او نمی دهم زیرا که او پدر من است و پدر تو نیست هارون گفت: احسنت یا موسی و در حدیث وارد شده است که حضرت فرمود: زن من بر او (پیامبر) حرام است به دلیل و حلائل ابناکم**نساء/ 23. *** یعنی: حرام است بر شما (ازدواج با) زنهای پسرانتان**ر.ک: کشکول منتظری 2/ 345 344، کشف الغمه 3/ 60. ***.

حکایت 105 : امام هفتمین شیعیان بود

ابن جوزی از شقیق بلخی نقل کرده که گفت: سال 149 ق عازم حج بیت الله شدم در قادسیه جوانی را در کمال فریبایی و گندم گونی دیدم جامه ای پشمینه پوشیده و عبایی بردوش خود افکنده و نعلین به پا داشت. دور از مردم نشسته بود با خود گفتم این جوان از صوفیان است و می خواهد بار برمردم شود به خدا سوگند هم اکنون می روم و او را سرزنش کرده و از تصمیمی که دارد منصرف می نمایم به جانب او حرکت کردم هنگامی که به نزدش رسیدم و او متوجه حضور من شد گفت: ای شقیق! اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم**حجرات/ 12، ترجمه: از بسیاری از گمان ها بپرهیزید چرا که بعضی از گمان ها گناه است. *** با خود گفتم این جوان بنده نیکوکاری است چه خوب است به حضورش شرفیاب شوم و از اندیشه ای که کرده ام پوزش بخواهم و حلال بودی بطلبم. آن جوان از دیده ام پنهان شد. هنگامی که وارد واقصه شدم همان جوان را دیدم که نماز می خواند و اعضایش می لرزید و اشک مبارکش چون مروارید غلطان جاری بود با خود گفتم باید به حضورش شرفیاب شوم و پوزش بطلبم او نمازش را مختصر کرده پس از سلام نماز این آیه را تلاوت کرد و انی لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدی**طه/ 82، ترجمه: و من هر که را توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، سپس هدات شود می آمرزم. ***. با خود گفتم این بزرگوار از ابدال است زیرا تا به حال دوبار از دل من خبر داده است.
هنگامی که وارد منزل زباله شدم دیدم همان جوان کنار چاه آبی ایستاده و کوزه ای در دست دارد و می خواد آب بنوشد قضا را ( بر حسب اتفاق) کوزه از دستش رها شده و در میان چاه افتاد. جوان سر به سوی آسمان برداشت و گفت:
انت ربی اذا ظمئت الی الما - ءوقوتی اذا اردت طعاما
تو پروردگار من هستی آنگاه که (بسیار) تشنه شوم و تو قوت و خوراک منی آنگاه که گرسنه گردم شقیق گفت: به خدا سوگند دیدم آن چاه از آب پرشد چنانچه لبریز کرد، جوان کوزه اش را گرفت و از آب پر کرد و چهار رکعت نماز گزارد سپس به جانب تلی از ریگ که در آن نزدیک بود رهسپار شد و با دست مبارکش مشتی از آن ریگها را در میان کوزه ریخت و آشامید. من نزدیک رفته، تقاضا کردم که مقداری از آنچه خدا به شما ارزانی فرموده به من عنایت کنید فرمود: ای شقیق! همواره خدای منان نعمت های ظاهری و باطنی خودش را برما ارزانی داشته است. به خدای خود خوش بین باش.
سپس کوزه را به من عنایت فرمود و من آشامیدم احساس کردم که شربتی است که از بهترین شکرها ساخته اند به خدا سوگند تا آن زمان شربتی لذیذتر و خوشبوتر از آن نیاشامیده بودم سپس آن جوان را در هیچ یک از منازل ملاقات نکردم تا آنگاه که وارد مکه شدم نیمه شبی آن جوان را در زیر میزاب (ناودان طلا) ملاقات کردم. نماز می خواند و ناله و گریه جان خراشی داشت موقعی که فجر، طالع شد نماز بامداد را خوانده و طواف بیت الله کرد. هنگامی که می خواست از حرم بیرون برود او را دنبال کردم برخلاف آنچه در منازل میان راه او را تنها مشاهده کرده بودم اینک دیدم عده ای از غلامان وی را همراهی می کنند و گروهی از مردمان پروانه وار اطراف شمع وجود او در گردشند به وی سلام می کنند و دست و پای او را به منظور تبرک و تیمن می بوسند. پرسیدم: این جوان کیست؟ گفتند: این بزرگوار، امام هفتم شیعیان حضرت موسی بن جعفر الکاظم علیه صلوات الله العالم است. گفتم: آری، جای شگفتی نیست آن همه معجزه و کرامت از وی به ظهور برسد**ر.ک: کشکول شیخ بهائی 2/ 342 340. کشف الغمه 3/ 3، منتهی الامال 2/ 372374.***.
به راه مکه شخصی را بدیدم - نزار و زرد رنگ و ناتوان بود
به تنهایی بدون توشه می رفت - که از تنهائیش دل بدگمان بود
خیالم آمد از اهل سؤالست - ندانستم که جان کعبه آن بود
چو ما کردیم اندر قید منزل - که در وی تل سرخی هم عیان بود
بجام آب ریگی چند افکند - بیاشامید و شکرش برزبان بود
مرا ز آن جام شیرین جرعه ای داد - که گویا شکرم در کام جان بود
چو پرسیدم زحالش قائلی گفت - امام هفتمین شیعیان بود
محمد باقر واعظ