هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 96 : شهره عوام!

شهید مرتضی مطهری (قدس سره) می نویسد: چندی بود که در میان مردم عوام، نام شخصی بسیار برده می شد و شهرت او به قدس و تقوا و دیانت پیچیده بود. همه جا عامه مردم، سخن از بزرگی و بزرگواری او می گفتند. مکرر در محضر امام صادق (علیه السلام)، سخن از آن مرد و ارادت و اخلاص عوام الناس**توده مردم. *** نسبت به او به میان می آمد امام (علیه السلام) به فکر افتاد که دور از چشم دیگران، آن مرد بزرگوار را که تا این حد مورد علاقه و ارادت توده مردم واقع شده از نزدیک ببیند. یک روز به طور ناشناس نزد او رفت. دید ارادتمندان وی که همه از طبقه عوام بودند غوغایی در اطراف او بپا کرده اند. امام بدون آن که خود را بنمایاند و معرفی کند، ناظر جریان بود. اولین چیزی که نظر امام را جلب کرد، اطوارها و ژست های عوام فریبانه وی بود. تا آنکه او از مردم جدا شد و به تنهایی راهی را پیش گرفت. امام آهسته به دنبال او روان شد تا ببیند کجا می رود و چه می کند و اعمال جالب و مورد توجه این مرد از چه نوع اعمالی است.
طولی نکشید که آن مرد مقابل دکان نانوایی ایستاد. امام با کمال تعجب مشاهده کرد که این مرد، همین که چشم صاحب دکان را غافل دید، آهسته دو عدد نان برداشت و در زیر جامه خویش مخفی کرد و راه افتاد. امام با خود گفت: شاید منظورش خریداری است و پول نان را قبلا داده یا بعدا خواهد داد، ولی بعد فکر کرد اگر این طور بود پس چرا همین که چشم نانوای بیچاره را دور دید نان ها را بلند کرد و راه افتاد.
باز امام آن مرد را تعقیب کرد و هنوز در فکر جریان دکان نانوایی بود که در مقابل بساط یک میوه فروش ایستاد. آنجا هم مقداری درنگ کرد و تا چشم میوه فروش را دور دید، دو عدد انار برداشت و زیر جامه خود پنهان کرد و راه افتاد. برتعجب امام افزوده شد. تعجب امام آن وقت به منتهی درجه رسید که دید آن مرد به سراغ یک نفر مریض رفت و نانها و انارها را به او داد و راه افتاد. در این وقت امام خود را به آن مرد رساند و اظهار داشت: من امروز کار عجیبی از تو دیدم)). تمام جریان را برایش بازگو کرد و از او توضیح خواست.
او نگاهی به قیافه امام کرد و گفت: خیال می کنم تو جعفر بن محمدی)).
- بلی درست حدس زدی، من جعفر بن محمدم)).
- البته تو فرزند رسول خدایی و دارای شرافت نسب می باشی، اما افسوس که این اندازه جاهل و نادانی)).
- چه جهالتی از من دیدی؟)).
- همین پرسشی که می کنی از منتهای جهالت است؛ معلوم می شود که یک حساب ساده را در کار دین نمی توانی درک کنی. مگر نمی دانی که خداوند در قرآن فرموده: من جاء بالحسنه فله عشر امثالها**انعام/ 160. *** هر کاری نیکی ده برابر پاداش دارد. بازقرآن فرموده: و من جاء بالسیئه فلا یجری الا مثلها**انعام/ 160. *** هر کار بد فقط یک برابر کیفر دارد. روی این حساب من دونان دزدیدم دو خطا محسوب شد، دو انار هم دزدیدم دو خطای دیگر شد، مجموعا چهار خطا شد امام از آن طرف آن دو نان و آن دو انار را در راه خدا دادم در برابر هر کدام از آنها ده حسنه دارم مجموعا چهل حسنه نصیب من می شود. در اینجا یک حساب خیلی ساده نتیجه مطلب را روشن می کند و آن این که چون چهار را از چهل تفریق کنیم، سی و شش باقی می ماند، بنابراین من سی و شش حسنه خالص دارم، و این است آن حساب ساده ای که گفتم تو از درک آن عاجزی)).
- خدا تو را مرگ بدهد؟ جاهل تویی که به خیال خود این طور حساب می کنی. آیه قرآن را مگر نشنیده ای که می فرماید: انما یتقبل الله من المتقین**مائده/ 27. *** خدا فقط عمل پرهیزگاران را می پذیرد. حالا یک حساب بسیار ساده کافی است که تو را به اشتباهت واقف کند؛ تو، به اقرار خودت چهار گناه مرتکب شدی و چون مال مردم را به نام صدقه و احسان به دیگران دادی نه تنها حسنه ای نداری، بلکه به عدد هریک از آنها گناه دیگری مرتکب شدی. پس چهار گناه دیگر بر چهار گناه اولی تو اضافه شد و مجموعا هشت گناه شد. هیچ حسنه ای هم نداری)).
امام این بیان را فرمود و در حالی که آن مرد بهت زده به صورت امام خیره شده بود، او را رها کرد و برگشت.
امام صادق (علیه السلام) وقتی این داستان را برای دوستان نقل کرد، فرمود: این گونه تفسیرها و توجیه های جاهلانه و زشت در امور دینی سبب می شود که عده ای گمراه شوند و دیگران را نیز گمراه سازند**ر.ک: داستان راستان 1/ 181 178 به نقل از: وسائل الشیعه، 2/ 57، بحار الأنوار 47/ 238، لطیفه: گویند: جوحی را دیدند که گوسفند مردم را می دزدید و گوشت آن را صدقه می داد. شخصی از او پرسید: این کار تو چه معنی دارد؟ جوحی گفت: ثواب صدقه با گناه دزدی برابر گردد و در این میان دنبه و پیه اش منفعت باشد، ر.ک: گلشن لطائف 2/ 5، لطیفه 764. ***.
عجب نبود که از قرآن نصیبت نیست جز نقشی - که از خورشید جز گرمی نبیند چشم نابینا
سنائی

حکایت 97 : خودستایی

شخصی به حضور امام صادق علیه سلام الله الفارق آمد و عرض کرد: یابن رسول الله! آیا جایز است که انسان، از خودش تعریف نموده و خود را بستاید؟
امام (علیه السلام) در پاسخ فرمود: در موردی که اضطرار به آن پیدا کند جایز است. آیا نشنیده ای که یوسف (علیه السلام) به عزیز مصر گفت: اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم**یوسف/ 55. (بنابراین آیه شریفه، خزانه داران و متولیان امور هم باید تعهد داشته باشند و هم تخصص)*** مرا سرپرست خزائن سرزمین (مصر) قرار بده چرا که نگهدارنده و آگاهم.
و همچنین آیا نشنیده ای که عبد صالح هود (علیه السلام) به قوم خود گفت: و انا لکم ناصح امین**اعراف/ 68. درباره آیاتی که مذکور شباهت مفهومی دارند. ر.ک: شعراء/ 107، 125، 143، 162، 178، دخان/ 18. ***؛ و من خیر خواه امینی برای شما هستم**ر.ک: داستان های صاحبدلان 1/ 177 176 به نقل از: تفسیر صافی/ 513 ذیل تفسیر آیه 32 سوره نجم به نقل از تفسیر عیاشی. همچنین ر.ک: تفسیر نمونه 22/ 544.***)).

حکایت 98 : چیزی از طب برای جالینوس نمانده

در حدیثی آمده است که: حکیمی نصرانی به نزد امام صادق (علیه السلام) آمد و گفت: آیا در کتاب پروردگارتان ( قرآن مجید) یا در سنت پیامبرتان چیزی از طب یافت می شود؟
امام (علیه السلام) فرمود: آری، در کتاب پروردگار ما این آیه وجود دارد: کلوا و اشربوا و لا تسرفوا**اعراف/ 31. *** و در سنت پیامبر ما نیز این حدیث وجود دارد الاسراف فی الاکل رأس کل داء و الحمیته منه اصل کل دوآء**اسراف در غذا خوردن سرآمد تمامی بیماری هاست و پرهیز نمودن سرآمد تمامی داروهاست. ***)). نصرانی پس از شنیدن این سخنان ایستاد و گفت: و الله ما ترک کتاب ربکم و لا سنه نبیکم شیئاً من الطلب لجالینوس!.
به خدا قسم کتاب پروردگارتان و سنت پیامبرتان دیگر چیزی از طب را برای جالینوس حکیم باقی نگذاشته است**ر.ک: زهر الربیع/ 258. درباره شبیه این حکایت ر.ک: بحار الأنوار 62/ 267، تفسیر نمونه 6/ 154 153 به نقل از: تفسیر مجمع البیان ذیل آیه 31 سروه اعراف. سعدی علیه الرحمه در گلستان چنین حکایت نموده: یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرستاد. سالی در دیار عرب بود و کسی تجربه پیش او نیاورد و معالجه از وی درنخواست. پیش پیغمبر آمد و گله کرد که مر این بنده را برای معالجه اصحاب فرستاده اند و در این مدت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی که برنده معین است به جای آورد. رسول (علیه السلام) گفت: این طایفه را طریقتی است که تا اشتها غالب نشود، نخورند و هنوز اشتهایی باقی بود که دست از طعام بردارند. حکیم گفت: این است موجب تندرستی. زمین ببوسید و برفت ر.ک: گلستان سعدی/ باب سوم/ حکایت چهارم. ***.
با آنکه در وجود طعامست عیش نفس رنج آورد طعام که بیش از قدر بود
گر گلشکر خوری بتکلف - زیان کند و رنان خشک دیر خوری گلشکر بود
سعدی