هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 63 : تواضع امام حسن مجتبی (علیه السلام)

حسن بن علی (علیهم السلام) راگذری بربینوایان افتاد که پاره های نان پیش رو داشتند و می خوردند. امام را دعوت به طعام خویش نمودند. امام با آنان نشست و خورد. آنگاه سوار بر مرکب شد و فرمود: ان الله لا یحب من کان مختالا فخورا**نساء/ 36. درباره مشابه آیه مذکور ر.ک: لقمان 18، حدید 23. *** یعنی: خداوند کسی را که متکبر و فخر فروش است دوست نمی دارد**ر.ک: ماهنامه بشارت شماره 8/ 60. ***)).
عیب است بزرگ برکشیدن خود را - وز جمله خلق برگزیدن خود را
از مردمک دیده بباید آموخت - دیدن همه کس را و ندیدن خود را
ابو منصور انصاری

حکایت 64 : شاهد و مشهود

روایت کند ابو الحسن علی بن احمد الواحدی (رحمه الله) در تفسیر وسیط مرفوعاً به سند خود که: مردی گفت: داخل شدم در مسجد مدینه، دیدم مردی را که روایت حدیث می کند از رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و مردم در گرد او در آمده اند من پیش رفتم و گفتم مراو را که: خبر می دهی مرا از شاهد و مشهود))**به احتمال قوی مراد وی آیه 3 سوره مبارکه بروج است که می فرماید: و سوگند به شاهد و مشهود)). ***؟
گفت: بلی، اما شاهد پس روز جمعه است و اما مشهود پس روز عرفه است. از آنجا تجاوز کردم (گذشتم) و آمدم پیش دیگری که او نیز حدیث نقل می کرد گفتم: خبر می دهی مرا از شاهد و مشهود))؟ گفت: بلی. اما شاهد روز جمعه است و اما مشهود پس روز نحر ( عید قربان). از آنجا نیز تجاوز کردم و آمدم نزد جوانی که گوئیا روی ( چهره) او طلای احمرا ( سرخ) است، روایت می فرمود از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) پیش رفتم و گفتم: خبر می دهی مرا از شاهد و مشهود))؟ گفت: بلی. اما شاهد پس محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است و اما مشهود پس روز قیامت است. آیا نشنیده ای که حق تعالی فرموده که یا ایها النبی انا ارسلناک شاهدا**احزاب/ 45 ترجمه:ای پیامبر! ما تو را گواه فرستادیم، درباره مشابه این آیه، ر.ک: فتح/ 8، مزمل/ 15.*** و دیگر فرمود که: ذالک یوم مجموع له الناس و ذلک یوم مشهود**هود/ 103، ترجمه: همان روزی است که مردم در آن جمع می شوند و روزی که همه آن را مشاهده می کنند. ***؟ بعد از آن، سؤال کردم از اولی گفتند: ابن عباس است و سؤال کردم از دومی گفتند: ابن عمر است و سؤال کردم از سومی گفتند: حسن بن علی بن ابی طالب (علیهم السلام) است. و بود قول حسن (علیه السلام) احسن**ر.ک: کشف الغمه (ترجمه: علی بن حسین زوارئی) 2/ 117.***.

حکایت 65 : با پرستوها

در اتاق باز شد نگاه دخترک لغزید طرف باغچه گلها، آرام بیرون آمد کسی در حیاط نبود نگاهی به اتاق آقا انداخت در باز بود با خود فکر کرد که لابد کسی پیش آقاست. برگشت و به طرف باغچه آمد نگاهش به پروانه ای افتاد با بالهای رنگی. یک لحظه به دنبال پروانه دوید روی گل زیبایی نشسته بود در برابر گل سرش را خم کرد چشمهایش را بست و بویید. انگشتان باریکش را به ساقه سبز گل تکیه داد و آرام چرخی داد. گل را چید جلوتر رفت، گل دیگری چید و چند گل دیگر تا شد یک دسته گل زیبا دستهایش پر از هاگ گلها شد. آمد پشبت در اتاق آقا ودست هایش را دراز کرد و گفت: بفرمایید آقا. آقا نگاه کرد. دست دراز کرد و گلها را گرفت بویید و به او نگاه کرد چه زیبا چه رنگارنگ. دخترک گفت: آقا، بهترین هدیه ها را به بهترین انسان ها می دهند. لبخندی صمیمی برلبان آقا سبز شد چند لحظه ای به او نگریست و زیر لب زمزمه کرد: تو آزادی دخترم**انت حره لوجه الله. ***! خدا آزادی را به تو داده است چیزی زیباتر از آزادی نیست که در برابر گل های زیبا به تو هدیه شود. دخترک به یاد پروانه و پرستو افتاد نگران شد با خود فکر می کرد که نکند از باغ خانه آقا از میان پروانه ها و گل های خوشبو بیرون برود گفت: آقا اگر آزادم پس بگذار بمانم آقا گفت: تو آزادی. به طرف در برگشت بقیه حرف ها را نشنید اما حس کرد کسی می گوید: بمان با گلها یا برو با پرستوها. انس بن مالک راوی این داستان می گوید: به آقا (امام حسین (علیه السلام عرض کردم: آزادی یک دختر در برابر چند شاخه گل...؟! فرمود: خدا این گونه به ما آموخته است: و اذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منها او ردوها**نساء/ 86. *** یعنی: هرگاه به شما تحیت و درود گویند پاسخ آنرا بهتر از آن بدهید یا (لا اقل) به همان گونه پاسخ گویید. امام (علیه السلام) در ادامه فرمود: نیکوتر از درود وی، رهائیش بود**ر.ک: ماهنامه بشارت شماره سوم/ 47 46 این حکایت بازنوشته وبه قلم زیبای جناب مرتضی دانشمند است. ***.