هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 59 : پسر من و دختر تو

ابن شهر آشوب در مناقب خویش حدیث کند که: دو زن مرافعه داشته اند بر سر دختری و پسری. هر یک می گفت که پسر از آن من است و دختر از آن تو است. این منازعه (کشمکش) را به نزد عمر آوردند تا حل و فصل خصومت بنماید عمر بیچاره شد. به هر یک از صحابه پناه برد همه را عاجز دید گفت: کجاست مفرج الکرب. و به روایت مجلسی در جلد هشتم بحار الانوار چون این نازله بر عمر وارد شد، پیوسته برمی خاست و می نشست و خود را به این طرف و آن طرف می انداخت وی می گفت:ای معشر مهاجرین و انصار! آخر بگویید آنچه در نزد شماست. همه گفتند: انت المفزع (تویی پناه ما) عمر از این سخن در غضب شد و گفت: یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله وقولوا قولا سدیداً**احزاب/ 70، ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده اید! تقوای الهی پیشه کنید و سخن حق بگوئید (درباره مشابه این آیه، ر.ک: نساء/ 9. *** اما و الله انا وایاکم لنعرفن ابن بجدتها**البجده (مصدر مره از بجد است): اصل، خاک، اندرون و باطن کار، گفته می شود: هو عالم ببجده امرک یعنی: او از باطن و نهان کار تو آگاه است. و مجازاً گفته می شود: انا ابن بجدتهایعنی: من دانای به حقیقت آن چیز و آگاه به آن هستم. *** یعنی: ای مردم آنچنان که ایمان آورده اید از خدا بترسید و سخن محکم و صحیح بگویید به خدا قسم من و شما می دانیم و می شناسیم که عالم و دلیل و راهنما کیست. صحابه گفتند: گویا علی بن ابی طالب را اراده کرده ای. عمر گفت: کجا همانند علی را می توان پیدا کرد و آیا حره ای، دیگر می تواند به مثل علی فرزند بیاورد؟ صحابه گفتند: بفرست تا حاضر شود. عمر گفت: هیهات منزلت علی شامخ تر و رفیع تر از این است شمخ من هاشم و لحمه من رسول الله و اثره من علم یؤتی لها و لا یأتی علی آن بنیان رفیعی است که اصلا ثلمه و رخنه ای در آن پیدا نمی شود و او جبل و کوه شامخی است که هیچ مرغی از سر او پرواز نمی کند. یادگار رسول خدا و معدن علم است که باید به طرف او رفت نه این که او به طرف ما بیاید. برخیزید و به سرعت به نزد او بروید. مرا با جمعی از صحابه به طلب آن حضرت شتافتند. او را در باغی دیدند که زیر جامه ای کوتاه در بر دارد و به شخم زدن زمین مشغول است و این آیه شریفه را تلاوت می کند: ایحسب الانسان ان یترک سدی الم یک نطفه من منی منی ثم کان علقه فخلق فسوی**قیامت/ 38 36، ترجمه: آیا انسان گمان می کند بی هدف رها می شود؟ آیا او نطفه ای از منی که در رحم ریخته می شود نبود؟ سپس به صورت خون بسته در آمد و خداوند او را آفرید و موزون ساخت. *** و سیلاب اشک از دیده های حق بینش بر رخسار روشن تر از ماهش جریان دارد. صحابه از گریه علی (علیه السلام) به گریه در آمدند. پس حضرت ساکت شد و سؤال کرد که برای چه بدین جا شدید؟ عمر گفت: یا ابا الحسن! دو زن بر سر پسری و دختری نزاع دارند و هر یک می گویند پسر از آن من است و دختر از آن تو است ما در حل این مشکل بیچاره شدیم. حضرت دست برد و پر کاهی را برداشت و فرمود: چواب این مسأله از برداشتن این پر کاه آسان تر است. فرمان بده تا هر کدام از آن دوزن شیر خود را در ظرفی بدوشند، هر کدام از دو شیر که سنگین تر است پسر از آن صاحب همان شیر است. (زیرا) خداوند متعال می فرماید: للذکر مثل حظ الانثیین**نساء/ 11، 176، ترجمه: سهم (میراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر است. *** و اطبا همین را اساس و مبنا گرفته اند از برای پسر و دختر بودن. عمر دست خود را برهم زد و گفت: به خدا قسم خداوند متعال تو را اراده ولی قوم تو را نخواسته اند. حضرت فرمود: یا اباحفص! آرام باش و صوت خود را از اینجا و آنجا کوتاه کن ان یوم الفصل کان میقاتاً**نباء/ 17، ترجمه: آری روز جدایی، میعاد همگان است درباره مشابه این آیه ر.ک: دخان/ 40. *** مراد آن است که روز اول خلافت را از من منع کردی و امروز اقرار به فضل من می نمایی؟ راوی گوید: عمر مراجعت کرد درحالی که گویی صورت او را قیراندود کرده بودند از فرط حزن و اندوه**ر.ک: قضاوت های حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)/ 59 57، به نقل از: مناقب ابن شهر آشوب و بحار الأنوار ج 8. ***.
کسی که گفت سلونی سزد امامت را - نه آن که کرد بلولا بجهل خود اقرار
امام اهل معارف کسی تواند بود - که کرد تربیتش مصطفی بدوش و کنار
ملا محمد طاهر

حکایت 60 : زیباترین لباس و زیباترین سپاس

روایت نموده اند که امام حسن مجتبی (علیه السلام) هنگام نماز زیباترین لباس های خود را می پوشید. شخصی از آن حضرت پرسید: ای پسر رسول خدا! چرا زیباترین لباسهای خود را در نماز می پوشید؟ اما حسن (علیه السلام) در پاسخ فرمود: خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد**قال علی (علیه السلام): ان الله جمیل یحب الجمال و یحب ان یری اثر النعمه علی عبده ر.ک: الکافی 6/ 438 کتاب الزی و التجمل باب التجمل و اظهر النعمه))، ح 1. *** و در قرآن کریم می فرماید: خذوا زنتکم عند کل مسجد**اعراف/ 31، ترجمه: زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد، با خود بردارید. ***. از این رو دوست دارم زیباترین لباسهایم را هنگام نماز برتن نمایم**ر.ک: سرگذشت های عبر انگیز/ 168 به نقل از: بحار الأنوار 83/ 185، 43/ 339. تفسیر نمونه 6/ 151 به نقل از: وسائل الشیعه 3 / ابواب احکام الملابس، باب 7. ***.

حکایت 61 : دو قاتل و یک مقتول

روایت نموده اند که: روزی امام علی (علیه السلام) با جمعی از یاران خود، از کنار خرابه ای می گذشتند. ناگهان مردی در حالی که کاردی در دست داشت و دست های او آغشته به خون بود از خرابه بیرون آمد.
همراهان امام آن مرد را دستگیر نمودند و وقتی به خرابه رفتند با جسد مردی به تازگی کشته شده بود، رو به رو شدند. یاران امام به حضرت عرض کردند: یا امیر المؤمنین! این مرد قاتل است و باید قصاص شود. امام از مرد پرسید: در این باره چه می گویی؟ چه کسی او را کشته است؟ مرد گفت: یا امیر المؤمنین! من او را کشتم. حضرت فرمود: چرا او را کشتی؟ مرد در حالی که این پا و آن پا می کرد گفت: به علت کار خلافی که انجام داده بود. حضرت دستور داد که مقدمات قصاص قاتل فراهم شود. همین که قاتل را برای قصاص می بردند، ناگهان مردی شتابان آمد و در دست و پای جلاد افتاد و گفت: او را نکشید. او قاتل نیست. من قاتل آن مرد هستم و باید مرا قصاص کنید، نه او را. مردم آن مرد را پیش علی (علیه السلام) بردند. او نیز در حضور حضرت، اقرار کرد که خودش آن مرد را کشته است. حضرت، مرد اول را که قرار بود قصاص شود به حضور طلبید و از او پرسید: تو که قاتل نبودی، چرا اقرار به قتل کردی؟ مرد گفت: یا امیر المؤمنین! من در حالی از خرابه بیرون آمدم که کاردی در دست داشته و دستهایم آغشته به خون بود و اگر می خواستم انکار کنم، هیچ کس از من قبول نمی کرد، سپس عین ماجرا را توضیح داد و گفت: من در حال ذبح گوسفندی در خانه ام بودم ناگهان صدای ناله و در خواست کمک شنیدم با همان کاردی که گوسفند را ذبح کرده بودم و بادست های خون آلود، به کمک او رفتم که قاتل با دیدن من فرار کرد و با همان حال از خرابه بیرون آمدم و با آن نشانه ها، دیگر هیچ کس حرف مرا قبول و باور نمی کرد. و من برای این که مورد ضرب و شتم مردم قرار نگیرم مجبور به اقرار شدم. امام علی (علیه السلام) پس از شنیدن این ماجرا، به یاران خود رو کرد و فرمود: حکم این مسأله چیست؟ یاران امام عرض کردند: نفر اول را آزاد کنید و دومی را قصاص نمایید.
امام (علیه السلام) فرمود: این حکم بر خلاف حقیقت است. آنگاه به آن فرمود: این دو نفر را به نزد فرزندم حسن (علیه السلام) ببرید و حکم مسأله را از او بپرسید. یاران حضرت آن دو را به نزد امام حسن (علیه السلام) برده و ماجرا را برای حضرتش نقل نمودند. امام حسن (علیه السلام) فرمود: به امیر المؤمنین (علیه السلام) بگویید که اگر این مرد دوم ( قاتل واقعی) کسی را کشته، در عوض کسی دیگر (مرد اول) را احیا نموده و از مرگ رهایی بخشیده است. و خداوند می فرماید: و من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا**مائده 32، ترجمه: (مقرر داشتیم که هر کس، انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد، چنان است که گویی همه انسان ها را کشته) و هر کس، انسانی را از مرگ رهایی بخشد، چنان است که گویی همه مردم را زنده کرده است. *** بنابراین نباید مرد دوم را قصاص نمود**توضیح: اکثر فقها حکم فوق را پذیرفته و بدان فتوی داده اند به شرط آن که آن دو فرد با یکدیگر همدستی و تبانی (ساخت و پاخت) نکرده باشند. ***. یاران امام علی (علیه السلام) جریان قضاوت امام حسن (علیه السلام) را به اطلاع حضرت علی (علیه السلام) رسانیدند. امام علی (علیه السلام) پس از شنیدن پاسخ فرزندش امام حسن (علیه السلام)، به عنوان تأیید و تنفیذ حکم صادره این آیه را تلاوت فرمود: ذریه بعضها من بعض**آل عمران/ 34، ترجمه: آنها فزندان (و دودمانی) بودند که از نظر پاکی و تقوا و فضیلت) بعضی از بعض دیگر گرفته شده بودند. ***. آنگاه حضرت دستور آزادی آن دو نفر را صادر فرمود و مقرر فرمود تا دیه مقتول را از بیت المال پرداخت کنند**ر.ک: ماهنامه بشارت، سال چهارم، شماره 22 (فروردین و اردیبهشت 1380) صفحه 47 46. (با تصرف) بر اساس نوشتاری از برادر شهاب کاظمی))، به نقل از: وسایل الشیعه 19/ 107، کتاب القصاص، ابواب دعوی القتل و ما یثبت به ح 1، تفسیر گازر 2/ 359. جواهر الکلام 42/ 207 296. ***.