هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 57 : مصداق جزء

روایت نموده اند که: مردی به هنگام وفات به جزء مال خود وصیت کرد (یعنی وصیت کرد که یک جزء از ثلث مال وی را در مورد خاصی به مصرف برسانند) ولی آن را معین ننمود پس از مرگ وی، ورثه اش (درباره مقدار یک جزء) اختلاف کردند. داوری به نزد حضرت امیر المؤمنین بردند. حضرت قضاوت کرد که یک هفتم ترکه (از ثلث مال) میت را بدهید. سپس (به عنوان شاهد و دلیل) این آیه را تلاوت فرمود: لها سبعه ابواب لکل باب منهم جزء مقسوم**حجر/ 44. *** یعنی: دوزخ هفت در دارد و برای هر دری گروه معینی از آنها تقسیم شده اند**ر.ک: قضاوت های حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)/ 131 130، به نقل از: ارشاد مفید و مناقب ابن شهر آشوب. ***.
و علی واضع اقدامه - فی محل وضع الله یده
امام شافعی

حکایت 58 : ذکر رفیع

ابن عباس گوید: ابوسفیان ( پدر معاویه و پدربزرگ یزید) در آخر عمرش نابینا شده بود روزی در مجلسی نشسته بودیم و حضرت علی بن ابی طالب علیه سلام الله الملک الغالب - نیز در آن مجلس بود، پس مؤذن اذان گفت چون اشهد ان محمد رسول الله گفت، ابوسفیان گفت: آیا کسی در این ملجس هست که از او باید ملاحظه ( پروا) کرد؟ شخصی از حاضران گفت: نه ابوسفیان گفت: ببینید این مرد هاشمی (رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم نام خود را در کجا قرار؛ داده است. پس حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) گفت: خدا دیده تو را گریان گرداند ای ابو سفیان، خدا چنین کرده است او (رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم نکرده است زیرا که حق تعالی فرموده: و رفعنا لک ذکرک**انشراح/ 4، ترجمه: و نام نیکوی تو را (به رغم دشمنان) در عالم بلند کردیم. ***. ابوسفیان گفت: خدا بگریاند دیده کسی را که گفت در اینجا کسی نیست که از او ملاحظه باید کرد و مرا بازی داد**ر.ک: منتهی الامال 1/ 54. ***.
انا عبد لفتی انزل فیه هل اتی - الی متی اکتمه اکتمه الی متی
امام شافعی

حکایت 59 : پسر من و دختر تو

ابن شهر آشوب در مناقب خویش حدیث کند که: دو زن مرافعه داشته اند بر سر دختری و پسری. هر یک می گفت که پسر از آن من است و دختر از آن تو است. این منازعه (کشمکش) را به نزد عمر آوردند تا حل و فصل خصومت بنماید عمر بیچاره شد. به هر یک از صحابه پناه برد همه را عاجز دید گفت: کجاست مفرج الکرب. و به روایت مجلسی در جلد هشتم بحار الانوار چون این نازله بر عمر وارد شد، پیوسته برمی خاست و می نشست و خود را به این طرف و آن طرف می انداخت وی می گفت:ای معشر مهاجرین و انصار! آخر بگویید آنچه در نزد شماست. همه گفتند: انت المفزع (تویی پناه ما) عمر از این سخن در غضب شد و گفت: یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله وقولوا قولا سدیداً**احزاب/ 70، ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده اید! تقوای الهی پیشه کنید و سخن حق بگوئید (درباره مشابه این آیه، ر.ک: نساء/ 9. *** اما و الله انا وایاکم لنعرفن ابن بجدتها**البجده (مصدر مره از بجد است): اصل، خاک، اندرون و باطن کار، گفته می شود: هو عالم ببجده امرک یعنی: او از باطن و نهان کار تو آگاه است. و مجازاً گفته می شود: انا ابن بجدتهایعنی: من دانای به حقیقت آن چیز و آگاه به آن هستم. *** یعنی: ای مردم آنچنان که ایمان آورده اید از خدا بترسید و سخن محکم و صحیح بگویید به خدا قسم من و شما می دانیم و می شناسیم که عالم و دلیل و راهنما کیست. صحابه گفتند: گویا علی بن ابی طالب را اراده کرده ای. عمر گفت: کجا همانند علی را می توان پیدا کرد و آیا حره ای، دیگر می تواند به مثل علی فرزند بیاورد؟ صحابه گفتند: بفرست تا حاضر شود. عمر گفت: هیهات منزلت علی شامخ تر و رفیع تر از این است شمخ من هاشم و لحمه من رسول الله و اثره من علم یؤتی لها و لا یأتی علی آن بنیان رفیعی است که اصلا ثلمه و رخنه ای در آن پیدا نمی شود و او جبل و کوه شامخی است که هیچ مرغی از سر او پرواز نمی کند. یادگار رسول خدا و معدن علم است که باید به طرف او رفت نه این که او به طرف ما بیاید. برخیزید و به سرعت به نزد او بروید. مرا با جمعی از صحابه به طلب آن حضرت شتافتند. او را در باغی دیدند که زیر جامه ای کوتاه در بر دارد و به شخم زدن زمین مشغول است و این آیه شریفه را تلاوت می کند: ایحسب الانسان ان یترک سدی الم یک نطفه من منی منی ثم کان علقه فخلق فسوی**قیامت/ 38 36، ترجمه: آیا انسان گمان می کند بی هدف رها می شود؟ آیا او نطفه ای از منی که در رحم ریخته می شود نبود؟ سپس به صورت خون بسته در آمد و خداوند او را آفرید و موزون ساخت. *** و سیلاب اشک از دیده های حق بینش بر رخسار روشن تر از ماهش جریان دارد. صحابه از گریه علی (علیه السلام) به گریه در آمدند. پس حضرت ساکت شد و سؤال کرد که برای چه بدین جا شدید؟ عمر گفت: یا ابا الحسن! دو زن بر سر پسری و دختری نزاع دارند و هر یک می گویند پسر از آن من است و دختر از آن تو است ما در حل این مشکل بیچاره شدیم. حضرت دست برد و پر کاهی را برداشت و فرمود: چواب این مسأله از برداشتن این پر کاه آسان تر است. فرمان بده تا هر کدام از آن دوزن شیر خود را در ظرفی بدوشند، هر کدام از دو شیر که سنگین تر است پسر از آن صاحب همان شیر است. (زیرا) خداوند متعال می فرماید: للذکر مثل حظ الانثیین**نساء/ 11، 176، ترجمه: سهم (میراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر است. *** و اطبا همین را اساس و مبنا گرفته اند از برای پسر و دختر بودن. عمر دست خود را برهم زد و گفت: به خدا قسم خداوند متعال تو را اراده ولی قوم تو را نخواسته اند. حضرت فرمود: یا اباحفص! آرام باش و صوت خود را از اینجا و آنجا کوتاه کن ان یوم الفصل کان میقاتاً**نباء/ 17، ترجمه: آری روز جدایی، میعاد همگان است درباره مشابه این آیه ر.ک: دخان/ 40. *** مراد آن است که روز اول خلافت را از من منع کردی و امروز اقرار به فضل من می نمایی؟ راوی گوید: عمر مراجعت کرد درحالی که گویی صورت او را قیراندود کرده بودند از فرط حزن و اندوه**ر.ک: قضاوت های حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)/ 59 57، به نقل از: مناقب ابن شهر آشوب و بحار الأنوار ج 8. ***.
کسی که گفت سلونی سزد امامت را - نه آن که کرد بلولا بجهل خود اقرار
امام اهل معارف کسی تواند بود - که کرد تربیتش مصطفی بدوش و کنار
ملا محمد طاهر