هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 30 : آن ابر سیه که فیض می بارد از اوی

معاذ بن جبل گوید: در جنگ تبوک، بر اثر گرمای شدید مردم، هر یک به گوشه ای می رفتند. من که در کنار پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم به حضرتش نزدیک تر شدم و عرضه داشتم: ای رسول خدا! مرا به کاری راهنمایی فرما که به بهشتم رساند و از دوزخم وارهاند فرمود: از چیزی بزرگ پرسیدی ولی در عین حال اگر خدا بخواهد هر دشواری را آسان خواهد کرد.ای معاذ! خدای را بپرست و هیچ چیز را شریک او قرار مده، نماز را به پای دار و زکات واجب خود بپرداز و ماه رمضان، روزه بدار اینک اگر بخواهی، از ابواب خیر به تو خبر خواهم داد. عرضه داشتم: آری،ای پیامبر خدا، آنگاه فرمود: روزه سپر بازدارنده از آتش دوزخ است و صدقه، معاصی را فرو می پوشد و شب زنده داری مرد در عبادت پروردگار، موجب رضایت حضرت حق است سپس حضرت این آیه شریفه را تلاوت فرمودند: تتجافی جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفاً و طمعاً و مما رزقناهم ینفقون**سجده/ 16. *** یعنی: (مؤمنان) پهلوهایشان از بسترها در دل شب دور می شود و (به پا می خیزند و رو به درگاه خدا می آورند) و پروردگار خود را با بیم و امید می خوانند و از آنچه به آنان روزی داده ایم انفاق می کنند**ر.ک: نشان از بی نشان ها 425. ***)).
شب ها تو چو شمع کن به بیداری خوی - تا شاهد امید نماید به تو روی
غافل منشین که نیست غیر از شب تار - آن ابر سیه که فیض می بارد از اوی

حکایت 31 : گناهان پاییزی

ابوعثمان می گوید: من و سلمان علیه رضوان الله الحنان در زیر درختی نشسته بودیم، سلمان شاخه درختی را که برگ هایش خشک شده بود، جنبانید و در نتیجه همه برگ ها بر زمین ریخت. آنگاه سلمان به من گفت: ای ابوعثمان! از من نمی پرسی که چرا چنین کردم؟ گفتم: سبب این کار چه بود؟ سلمان گفت: با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در زیر این درخت نشسته بودیم آن حضرت شاخه ای را که برگ هایش خشکیده بود، تکان داد و همه برگ ها برزمین ریخت سپس به من فرمود: ای سلمان! از من نمی پرسی که چرا چنین کردم؟ عرض کردم: یا رسول الله! سبب چه بود؟ پیامبر فرمود: مؤمن چون بر آن وجهی که دستور رسیده، وضو بگیرد و پس از آن نمازهای پنج گانه شبانه روزی را به جای آورد، گناهان او می ریزند همچون این برگ ها که از این درخت فروریخت. آن گاه حضرت این آیه شریفه را تلاوت فرمود: واقم الصلاه طرفی النهار و زلفا من اللیل ان الحسنات یذهبن السیئات**هود/ 114. *** یعنی: در دو طرف روز و اوایل شب نماز را برپا دار چرا که حسنات، سیئات (و آثار آنها) را از بین می برند**ر.ک: سرگذشتهای تلخ و شیرین قرآن 4/ 163- 162 به نقل از: منهج الصادقین 4/ 462، تفسیر نمونه 9/ 268 به نقل از: مجمع البیان. ***.
بلغ العلی بکماله - کشف الدجی بجماله
حسنت جمیع خصاله - صلوا علیه و آله
سعدی

حکایت 32 : روانهای روان از بدن مؤمنان

نقل شده است که: عارفی با خود می اندیشید آیا در قرآن مجید آیه ای وجود دارد که مضمون این حدیث را تأیید نماید: یخرج روح المومن من جسده کما یخرج الشعر من العجین یعنی: روح مؤمن به هنگام جان دادن چنان آسان از جسدش بیرون می رود همانند بیرون آوردن مویی از اندرون خمیر**درباره مشابه حدیث مذکور، ر.ک: المعجم الاوسط 1/ 225، الدر المنثور 6/ 167. *** عارف مذکور، تمامی قرآن را از اول تا آخر با تدبر مطالعه نمود و چیزی در این باره نیافت. تا این که شبی حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دید، عرض کرد: یا رسول الله! خداوند تعالی فرموده: ولا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین**انعام /59، ترجمه: و نه هیچ تر و خشکی وجود دارد جز این که در کتابی آشکار ثبت است. *** و حال آن که من تمام قرآن را با دقت مطالعه کردم ولی معنی این حدیث را پیدا نکردم، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به وی فرمود: سوره یوسف را مطالعه کن تا معنی حدیث را بیابی. آنجا که خداوند فرموده: فلما رأینه اکبرنه و قطعن ایدیهن**یوسف /31. ***یعنی: هنگامی که چشم آنان (زنان) به او (یوسف) افتاد او را بسیار بزرگ (و زیبا) شمردند و (بی توجه) دستهای خود را بریدند همان گونه که زنان، عذاب و درد بریدن دست خود را نفهمیدند، مؤمن نیز هنگامی که فرشتگان رحمت و جایگاه خویش در بهشت و نعمت ها و لذایذ بهشتی و حور و قصور را می بیند قلب و فکر او غرق تماشای اینان شده و درد مرگ و سکرات موت را حس نمی کند**ر.ک: رنگارنگ 2/ 433. ***.
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن - من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
سعدی