هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

فصل اول: استناد امامان و معصومین (علیهم السلام)

هو آیات بینات فی صدور الذین اوتوا العلم
عنکبوت، 49.
سلام الله علیکم
اهل بیت العصمه
و مفاتیح الرحمه
و الاوصیاء بالحق
و الهادون للخلق
سلم الله علیکم
معادن دین الله
و معادن حکم الله
و مظاهر لطف الله
و مخازن علم الله
و مهابط وحی الله
و حمله کتاب الله
و خلفاء رسول الله
سلم الله علیکم
اعلام الهدایه
و اقطاب الولایه
و انوار الملکوت
و اسرار اللاهوت
و ینابیع العلوم
عن الحی القیوم
سلام علیکم
مصابیح الظلام
و ساده السلام
و هداه دار السلام
و ائمه کل الانام
و رحمه الله و برکاته

حکایت 25 : جوان

روزی یکی از اعراب بادیه نشین نزدیک خانه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و با آواز بلند آن حضرت را صدا زد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با عبائی که باگل سرخ رنگین شده بود از حجره بیرون آمدند، عرب گفت: با چنین لباسی به سوی من آمده ای گویی که خود را جوان می پنداری! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آری. من جوان، پسر شخصی جوان و برادر فردی جوان هستم. عرب گفت: اینکه شما خودت جوان هستی قابل قبول است اما چگونه پسر جوان و برادر جوان هستی؟ پیامبر فرمود: آیا سخن خداوند را در قرآن نشنیده ای که می فرماید: قالوا سمعنا فتی یذکرهم یقال له ابراهیم**انبیاء 60، ترجمه: گفتند: شنیدیم نوجوانی از (مخالفت با) بتها سخن می گفت که او را ابراهیم می گویند)). *** من پسر ابراهیم هستم که قرآن با عنوان فتی (جوان) از او یاد کرده است. اما درباره این که من برادر شخصی جوان هستم باید بگویم که در جنگ احد شنیدم که منادی حق در آسمان ندا می کرد لا سیف الا ذو الفقار و لا فتی الا علی یعنی: شمشیری نیست جز شمشیر ذو الفقار و جوانی نیست جز علی (علیه السلام) و بدان که علی (علیه السلام) برادر من است و من برادر اویم**ر.ک: داستان ها و پندها 9 / 33- 32 به نقل از: مناقب ابن شهر آشوب 3 / 88 معانی الاخبار / 119. ***.
طلع البدر علینا - من ثنیات الوداع
وجب الشکر علینا - ما دعا لله داع
ایها المبعوث فینا - جئت بالامر المطاع
جئت شرفت المدینه - مرحبا یا خیر داع

حکایت 26 : پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و کودک بیمار

سدید الدین محمد عوفی در کتب جوامع الحکایات ولوامع الروایات می نویسد: عبد الله جابر روایت می کند که: در سفری از اسفار به خدمت سید ابرابر (علیه السلام) می رفتم، زنی پیش سید آمد و کودکی خرد در کنار گرفته بود، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او را بستد و پیش خود برزین کوهه نشاند و معوذتین (سوره فلق و ناس) بخواند و بر او دمید و گفت: دور شو ای دشمن خدای از او که من رسول خدایم و به مادرش باز داد چون مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) از آن سفر بازگشت و بدان جا رسید، همان زن پیش آمد و دو گوسفند هدیه آورد و گفت: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)! به برکت لفظ مبارک تو، پسر من صحت یافت. پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او را جوابی به خوبی بگفت و یک گوسفند قبول کرد و او را در مقابله آن صلتی داد و بفرمود، از آن گوسفند، طعام ساختند، چون حاضر آوردند از آن تناول نکرد و هیچ نخورد. و بر لفظ مبارک راند که لا نرید منکم جزآء و لا شکورا**انسان / 9. *** یعنی: من به نیکویی مکافات نطلبم و احسان به مجازات نجویم**یعنی: احسان من به جهت دریافت پاداش نیست)). ر.ک: جوامع الحکایات ولوامع الروایات / 43. ***.
ماه فرو ماند از جمال محمد - سرو نباشد باعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست - در نظر قدر با کمال محمد
وعده دیدار هر کسی به قیامت - لیله اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی - آمده مجموع در ظلال محمد
عرصه گیتی مجال همت او نیست - روز قیامت نگر مجال محمد
و آنهمه پیرایه بسته جنت فردوس - بو که قبولش کند بلال محمد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد - تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتابد - نور نتباد مگر جمال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابد - پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا بخواب دید جمالش - خواب نمی گیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی - عشق محمد بس است و آل محمد