هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 23 : پیامبر و معجزه بسم الله

روزی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از مدینه طیبه بیرون رفت. دید که مرد عربی سر چاهی برای شتر خود آب می کشد، فرمود: آیا اجیر می خواهی که برای شترت آب بکشد؟ عرض کرد: بلی: برای هردلوی (سطلی) سه عدد خرما، اجرت می دهم. حضرت راضی شده و یک دلو آب کشید و سه خرما به عنوان مزد دریافت نمود. پس هشت دلوی دیگر آب کشید که ناگهان ریسمان پاره شد و دلو به درون چاه افتاد. مرد عرب غضبناک شد، جسارت نموده و به صورت آن حضرت سیلی زد و بیست و چهار خرما به ایشان مزد داد. آن بزرگوار دست خود را میان چاه کرد و دلو را بیرون آور. چون اعرابی این حلم و حسن خلق را از آن حضرت مشاهده نموده، دانست که آن جناب بر حق است، بنابراین کاردی برداشت و دست خود را قطع نمود، آنگاه بی هوش شده و برزمین افتاد. در این حال قافله ای که از آنجا می گذشت، با وی برخورد نموده و آبی برصورتش پاشیدند هنگامی که مرد عرب به هوش آمد از او پرسیدند: تو را چه شده است؟ عرب گفت: به صورت پیامبر سیلی زدم، می ترسم که دچار عقوبت شوم. سپس مرد عرب ازجا برخاسته، دست قطع شده خود را نیز از زمین برداشت و جهت رسیدن به خدمت پیامبر، راهی مدینه شد. وقتی به مدینه رسید، دید که عده ای از اصحاب پیامبر در جایی نشسته اند، آنان از وی پرسیدند: چه می خواهی؟ گفت: از پیامبر خدا، حاجتی می خواهم. سلمان او را به خانه فاطمه زهرا (علیها السلام) برد، پیامبر نشسته بود و حسین (علیه السلام) را که کودکی خردسال بودبرزانوان خویش نشانده بود. اعرابی عذرخواهی نمود، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: پس چرا دستت را قطع کرده ای؟ عرض کرد: من دستی را که به صورت نازنین شما سیلی زده باشد، نمی خواهم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اسلام بیاور و به یگانگی خدا، اقرار کن. عرض کرد: اگر شما بر حق هستید دست قطع شده مرا به حالت اول برگدانید. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دست قطع شده او را بر جای اولیه اش قرار داده و فرمود: بسم الله الرحمن الرحیم.
آنگاه دست مبارک خود را برموضع قطع شده مالید. دست آن عرب به حالت اول بازگشت، اعرابی شهادتین برزبان جاری ساخت و مسلمان شد**ر.ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 1 / 130-129 به نقل از: ستارگان درخشان 1 / 23. ***.

حکایت 24 : بسم الله گفت و داخل ظرف آب جوش شد

در صدر اسلام، گروهی از مسلمانان توسط رومیان در جنگی اسیر شدند یکی از قهرمانان لشکر روم که آنها را اسیر کرده بود به پادشاه روم گفت: قربان! در میان این گروه مسلمانانی که اسیر کرده ایم مردی است فوق العاده دلیر و شجاع. پادشاه گفت: او را حاضر کنید تا من او را ببینم.
مقابل تخت و بارگه پادشاه روم را با یک سری جواهرات و اشیاء دیگر به گونه ای درست کرده بودند که هر کس به نزدش می رفت بالاجبار می بایست به شکل خمیده همانند حالت رکوع بر او وارد شود که در حقیقت این عمل نوعی کرنش و تعظیم پادشاه به شمار می آمد.
همین که آن مرد مسلمان شجاع را احضار نمودند و او از تشکیلات و تشریفات آنان باخبر شد گفت: ممکن نیست که من همانند کسی که در حال رکوع است برپادشاه وارد شوم چون من از سرور مسلمانان محمد بن عبد الله (صلی الله علیه و آله و سلم) خجالت می کشم که با چنین حالتی به حضور کافری برسم.
هنگامی که پادشاه از جریان مطلع شد گفت: آن سلسله جواهرات و تزیینات و غیره را بردارید تا آن مسلمان به نزد ما بیاید. مأمورین آن جواهرات و اشیاء را برداشتند مرد مسلمان با هیبت و وقار خاصی بر پادشاه روم وارد شد. پادشاه با او به اصطلاح از هر دری سخن گفت و صحبت و گفتگویشان به طول انجامید.
پادشاه روم خطاب به مرد مسلمان گفت: دین ما را بپذیر تا قسمتی از فرمانداری و حکومت روم را به تو واگذار نمایم تا آنچه دلت می خواهد انجام دهی. مرد مسلمان گفت: وسعت کشور روم نسبت به تمام دنیا چه اندازه است؟
پادشاه گفت: به اندازه یک سوم و یا یک چهارم دنیاست، مرد مسلمان گفت: اگر تمام دنیا را پر از طلا و جواهرات کنی و به من ببخشی در عوض شنیدن اذان یک روز، من آن دنیا کذایی تو را قبول نمی کنم. پادشاه گفت: اذان چیست و منظور تو چیست؟ مرد مسلمان گفت: برخی از جملات اذان عبارت است از اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله**شهادت و گواهی می دهم که معبودی به جز خدای متعال وجود ندارد و شهادت می دهم که حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فرستاده و رسول خدای تعالی است. *** (صلی الله علیه و آله و سلم)پادشاه گفت: حب و علاقه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در قلب این مرد ریشه دوانده و ثابت شده است و ممکن نیست که در این ساعت از دین خود برگردد.
سپس پادشاه دستور داد که دیگ بزرگی را پر از آب نموده و بر روی آتش بگذارند تا هر زمان که آب آن به جوش آمد مرد مسلمان را در میان آن بیندازند پس از به جوش آمدن آب آن مرد مسلمان و دلیر را در میان آب انداختند او در همان حال گفت: بسم الله الرحمن الرحیم و از یک طرف وارد و از طرف دیگر به قدرت خداوند به سلامتی خارج گشت! حاضرین همه تعجب نموده و انگشت حیرت به دهان گرفتند.
پادشاه گفت: به من سجده کن تا تو و آنان را که با تو اسیرند همه را آزاد نمایم.
مرد مسلمان گفت: در دین ما سجده نمودن برای غیر خدا جایز نیست. پادشاه گفت: پس دست مرا ببوس تا تو و همراهانت را آزاد کنم.
مرد مسلمان گفت: دست بوسیدن جایز نیست مرگ دست پدر و یا پادشاه عادل و یا استاد و معلم.
پادشاه گفت: پس لااقل پیشانی مرا ببوس تا تو و هم کیشانت را آزاد نمایم. مرد مسلمان گفت: این کار را به یک شرط انجام می دهم.
پادشاه گفت: هر طور که می خواهی به جا بیاور.
در این هنگام مرد مسلمان برای آزادی خود و همراهانش با تدبیر جالب و زیبنده ای این عمل را انجام داد بدین گونه که آستین پیراهن خود را برپیشانی پادشاه گذاشت و پیشانی او را به نیت بوسیدن آستین خود، بوسید.
پادشاه وی و همراهانش را با بخشش اموال بسیار آزاد نمود و برای رئیس مسلمانان نوشت: اگر این مرد در کشور ما و معتقد به دین ما می بود ما تا سر حد پرستش به او اعتقاد پیدا می نمودیم**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 1 / 29 - 26 به نقل از: الدین فی قصص 1 / 25، پندهای جاویدان / 92. ***.

بخش دوم: استناد به آیات قرآن،