هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 21 : ذکر بسم الله و گذشتن از آب

شخصی بیدار دل همواره برای شنیدن وعظ و سخنرانی به شهر می رفت اما تنها مشکلش این بود که در مسیر رفت و آمد او رودخانه ای قرار داشت که او به جهت نداشتن وسیله شخصی و سوار شدن برقایق کرایه ای اغلب اوقات دیر به مجلس سخنرانی می رسید، روزی واعظ و سخنران مجلس درباره اهمیت آیه شریفه بسم الله الرحمن الرحیم صحبت می کرد تا این که گفت: ای مردم در این آیه اسم اعظم خداوند وجود دارد و نکات مهمی در این اسم مطرح است و فواید و آثار بسیاری نیز بر آن مترتب است تا بدین حد که اگر کسی با اخلاص کامل بسم الله بگوید حتی می تواند از روی آب عبور نموده و بر آب راه برود. آن مرد بیدار دل از شنیدن این سخنان خوشحال شد و پنداشت که کارش آسان گردیده است لذا تصمیم گرفت روز بعد بسم الله بگوید و از روی آب عبور کند صبح روز بعد هنگامی که کنار رودخانه رسید قایقی برای رفتن به آن سوی رودخانه نبود او هم بسم الله گفت و از روی آب گذشت. بعد از چند روزی به این فکر افتد که به جهت سپاسگزاری از واعظ او را به خانه اش میهمان کند به نزد واعظ رفت و از او دعوت نمود وقتی که با هم به لب رودخانه رسیدند قایقی را نیافتند به همین خاطر او از واعظ خواست که با هم بسم الله بگویند و از روی آب عبور کنند.
مرد بیدار دل بسم الله گفت و از روی آب عبور کرد و به آن طرف رودخانه رسید و از آن سو فریاد زد و از واعظ خواست که او هم به آن طرف بیاید اما واعظ گفت: من نمی توانم برروی آب بیایم مرد گفت: همان مطلبی را که به من آموختی به آن عمل کن واعظ گفت: آن چیزی که همراه تو است با من نیست و آن ایمان تو به بسم الله الرحمن الرحیم است صداقت و اخلاص و ایمان انسان وسایلی هستند که انسان را به سر منزل مقصود می رسانند دانش و علم تنها برای رسیدن به مقصود کافی نیست**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 1، 42، به نقل از: اخلاق و احکام 418. ***.

حکایت 22 : تا ولاالضالین را در گوش من خوانده است!

یکی از شاگردان شیخ اعظم انصاری گوید: چون از مقدمات علوم و سطوح فارغ گشتم برای تکمیل تحصیلات به نجف اشرف رفتم و به مجلس افادت شیخ درآمدم ولی از مطالب و تقریراتش هیچ نمی فهمیدم. خیلی براین حالت متأثر شدم تا جائی که دست به ختوماتی زدم باز فایده نبخشید بالاخره به حضرت امیر علیه السلام متوسل گشتم.
شبی در خواب خدمت آن حضرت رسیدم. حضرت آیه شریفه بسم الله الرحمن الرحیم را در گوش من قرائت فرمود. صبح چون در مجلس درس حاضر شدم. درس را می فهمیدم کم کم جلو رفتم، پس از چند روز به جایی رسیدم که در آن مجلس صحبت می کردم. روزی از پایین منبر درس با شیخ بسیار صحبت می نمودم و اشکال می گرفتم. آن روز پس از پایان درس خدمت شیخ رسیدم.
شیخ آهسته در گوش من فرمود: آن کسی که بسم الله را در گوش تو خوانده است تا ولاالضالین را در گوش من خوانده است. این را گفت و رفت.
من از این قضیه بسیار تعجب کردم و فهمیدم که شیخ دارای کرامت است زیرا تا آن وقت به کسی این مطلب را نگفته بودم**ر.ک: داستان های شنیدنی از کرامات علما / 62 61، به نقل از: بحار الانوار، 72 / 130. ***.

حکایت 23 : پیامبر و معجزه بسم الله

روزی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از مدینه طیبه بیرون رفت. دید که مرد عربی سر چاهی برای شتر خود آب می کشد، فرمود: آیا اجیر می خواهی که برای شترت آب بکشد؟ عرض کرد: بلی: برای هردلوی (سطلی) سه عدد خرما، اجرت می دهم. حضرت راضی شده و یک دلو آب کشید و سه خرما به عنوان مزد دریافت نمود. پس هشت دلوی دیگر آب کشید که ناگهان ریسمان پاره شد و دلو به درون چاه افتاد. مرد عرب غضبناک شد، جسارت نموده و به صورت آن حضرت سیلی زد و بیست و چهار خرما به ایشان مزد داد. آن بزرگوار دست خود را میان چاه کرد و دلو را بیرون آور. چون اعرابی این حلم و حسن خلق را از آن حضرت مشاهده نموده، دانست که آن جناب بر حق است، بنابراین کاردی برداشت و دست خود را قطع نمود، آنگاه بی هوش شده و برزمین افتاد. در این حال قافله ای که از آنجا می گذشت، با وی برخورد نموده و آبی برصورتش پاشیدند هنگامی که مرد عرب به هوش آمد از او پرسیدند: تو را چه شده است؟ عرب گفت: به صورت پیامبر سیلی زدم، می ترسم که دچار عقوبت شوم. سپس مرد عرب ازجا برخاسته، دست قطع شده خود را نیز از زمین برداشت و جهت رسیدن به خدمت پیامبر، راهی مدینه شد. وقتی به مدینه رسید، دید که عده ای از اصحاب پیامبر در جایی نشسته اند، آنان از وی پرسیدند: چه می خواهی؟ گفت: از پیامبر خدا، حاجتی می خواهم. سلمان او را به خانه فاطمه زهرا (علیها السلام) برد، پیامبر نشسته بود و حسین (علیه السلام) را که کودکی خردسال بودبرزانوان خویش نشانده بود. اعرابی عذرخواهی نمود، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: پس چرا دستت را قطع کرده ای؟ عرض کرد: من دستی را که به صورت نازنین شما سیلی زده باشد، نمی خواهم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اسلام بیاور و به یگانگی خدا، اقرار کن. عرض کرد: اگر شما بر حق هستید دست قطع شده مرا به حالت اول برگدانید. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دست قطع شده او را بر جای اولیه اش قرار داده و فرمود: بسم الله الرحمن الرحیم.
آنگاه دست مبارک خود را برموضع قطع شده مالید. دست آن عرب به حالت اول بازگشت، اعرابی شهادتین برزبان جاری ساخت و مسلمان شد**ر.ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 1 / 130-129 به نقل از: ستارگان درخشان 1 / 23. ***.