هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 16 : دزد اموال نه دزد عقاید

رئیس گروهی از دزدان، اموال قافله ای را غارت نمود در میان کاروانیان شخصی بود که بر روی طاقه های پارچه خود جمله بسم الله الرحمن الرحیم را نوشته بود**در میان تجار سابق برای محفوظ ماندن اموالشان از دست راهزنان این عمل مرسوم بوده است. ***. وقتی که چشم رئیس راهزنان به این جمله شریفه افتاد فوراً دستور داد که این اموال را به صاحبانش برگردانید برخی از دزدها به او اعتراض نموده و علت این کار را جویا شدند رئیسشان گفت: آخر ما دزد اموال مردم هستیم نه دزد عقیده آنها چون اگر به آن نوشته ترتیب اثر ندهیم آنها بی اعتقاد خواهند شد**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 2، 9، به نقل از: تجلی سعادت 14، نکته: باز صد رحمت به دزدان قدیم! ***.

حکایت 17 : بسم الله بگو و برخیز

روزی خانمی مسیحی دختر فلجی را از لبنان به سوریه آورده بود زیرا پزشکان لبنان از معالجه دختر فلجش نا امید شده و به اصطلاح او را جواب کرده بودند.
زن با دختر فلج خود نزدیک حرم مطهر حضرت رقیه (علیها السلام) منزل می گیرد تا در آنجا برای معالجه فرزندش به پزشک دمشقی مراجعه نماید تا این که روز عاشورا فرامیرسد و او می بیند که مردم دسته دسته به طرف محلی که حرم مطهر حضرت رقیه (علیها السلام) در آنجاست می روند، از مردم شام می پرسد: اینجا چه خبر است؟
می گویند: اینجا حرم دختر امام حسین (علیه السلام) است او نیز دختر فلج خود را در منزل تنها گذاشته و درب خانه را می بندد و به حرم حضرت می رود و به حضرتش متوسل می شود و گریه می کند تا به حدی که غش نموده و بی هوش برزمین می افتد در آن حال کسی به او می گوید: بلند شو و به منزل برو چون دخترت تنها است و خداوند او را شفاده داده است. زن برخاسته و به طرف منزل حرکت می کند وقتی که به خانه می رسد درب منزل را می زند ناگهان با کمال تعجب می بیند که دخترش درب را باز می کند!
مادر جویای وضع دخترش می شود و احوال او را می پرسد دختر در جواب مادر می گوید: وقتی شما رفتید دختری به نام رقیه وارد اتاق شده و به من گفت: بلند شو تا با هم بازی کنیم من گفتم: نمی توانم چون فلج شده ام آن دختر گفت: بگو بسم الله الرحمن الرحیم تا بلند شوی و سپس دستم را گرفت و من بلند شدم و دیدم که تمام بدنم سالم است. او داشت با من صحبت می کرد که شما درب را زدید. آن دختر ( حضرت رقیه) (علیها السلام به من گفت: مادرت آمد. سرانجام مادر مسیحی با دیدن این کرامت از دختر امام حسین (علیه السلام) مسلمان شد**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 2، 15، به نقل از: سحاب رحمت 777. ***.

حکایت 18 : مائده آسمانی

حکایت نموده اند که در زمان های گذشته در شهر مکه مرد فقیر و با ایمانی زندگی می کرد او همیشه روزه دار بود و روزه ها را برای رضایت خدای تعالی روزه می گرفت هنگامی که آفتاب غروب می کرد و وقت افطار می رسید دست در جیب خود می نمود و کاغذی را بیرون می آورد و به آن نگاه می کرد و چیزی نمی خورد زیرا با نگاه کردن به جمله ای که بر کاغذ نوشته شده بود و خواندن آن جمله گرسنگی اش برطرف می شد.
پس از مرگ وی، کاغذ را از جیبش در آوردند روی آن جمله مبارکه بسم الله الرحمن الرحیم نوشته شده است معلوم شد که از برکت اسم اعظم پروردگار متعال از او رفع گرسنگی می شده است**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 2، 74، به نقل از: بهشت جاودان، 363. ***.