هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 10 : آقا! اسم اعظم خدا چیست؟

یکی از علماء می فرمودند: شخصی خدمت یکی از علمای بزرگ آمد و گفت: آقا! اسم اعظم خدا چیست؟)).
عالم بزرگوار او را در نزد خود نگه داشت تا این که در یک شب بسیار سرد آن مرد را صدا زد و فرمود: همین الآن به فلان نقطه از بیابان کنار شهر برو در آنجا چاهی وجود دارد یک مقدار از آن چاه آب بیاور، این بنده خدا به راه افتاد و خود را به آن چاه رسانید و مقداری آب برداشت و برگشت. در مسیر بازگشت ناگهان شیر درنده ای مقابلش ظاهر شد او دست و پای خود را گم کرد و نگران و مضطرب شد فریاد زد بسم الله الرحمن الرحیم یا الله و به زمین افتاد و غش کرد وقتی به هوش آمد دید از آن شیر خبری نیست. خود را به منزل آن عالم بزرگوار و اهل معنی رسانید عالم به او فرمود: چرا اینقدر دیر کردی؟)).
آن مرد جریان را برای عالم تعریف کرد عالم فرمود: همین کلمه ای را که گفتی خودش اسم اعظم خدا بود چون از صمیم دل و در حالت اضطرار بیان شده بود، شرایطش باید فراهم گردد تا به هدف اجابت برسد شما هم در آن حالت ترس و دلهره و اضطراب دل از همه بریدی سیم دل خود را از همه قطع نمودی و به خدا متصل کردی و گفتی: بسم الله الرحمن الرحیم یا الله**مولوی: معنی الله گفت آن سیبویه - یولهون فی الحوائج هم الیه . *** شرایط فراهم شد و دعایت مستجاب گردید**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 2، 81 80، به نقل از: داستان هایی از سوره حمد، 131.***.
آنکه شد دور از خدا در چنگ شیطان اوفتد - بره دور از شبان را گرگ صحرا می خورد .

حکایت 11 : کلید در گنج حکیم

از حضرت علامه حسن زاده آملی منقول است که فرمودند: عالم جلیل سید جلیل فرزند محسن (1176 1256 ق) از احفاد و نوه های امام زین العابدین علی بن الحسین (علیهم السلام) که مقبره اش در شهر خوی زیارتگاه عموم است در یکی از شب ها جد بزرگوارش حضرت علی امیر المؤمنین علیه افضل صلوات المصلین را در عالم خواب دید و به آن حضرت از کندفهمی خود گلایه و شکایت نمود.
حضرت امیر علیه صلوات الله البصیر به وی فرمودند: بسم الله الرحمن الرحیم)).
پس از این که بسم الله از مقام ولایت به وی تلقین شد و از خواب برخاست می دانست آنچه را که باید بداند**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم، 2، 17 به نقل از: 320 معجزه از علی (علیه السلام)، 232. ***.
بسم الله الرحمن الرحیم - هست کلید در گنج حکیم
نظامی گنجوی)).

حکایت 12 : گفتگوی شیطان چاق با شیطان لاغر

شیطانی چاق روزی با شیطانی لاغر برخورد نمود شیطان چاق از شیطان لاغر پرسید: عزیزم! چرا تو چنین لاغر و ضعیف شده ای؟ شیطان لاغر در پاسخ گفت: من بر شخصی مسلط و مأمور گمراه کردن او هستم ولی او در اول هر کاری از قبیل خوردن، آشامیدن و موارد دیگر زبانش به ذکر بسم الله گویا است بدین جهت از نفوذ در او و شرکت نمون در کارهایش محروم هستم و همین سبب لاغری من است. حال توای عزیز بگو بدانم چرا چاق شده ای؟ شیطان چاق پاسخ داد: چاقی من به خاطر آن است که شاد هستم زیرا برشخصی غافل و بی خبر و بی تفاوت مسلط شده ام که در هیچ کاری بسم الله نمی گوید مثلاً به هنگام ورود و خروج و خوردن و آشامیدن و سایر موارد، او در هرکاری آنچنان غافل و سرگرم است که اصلاً به یاد خدا نیست و همین سبب چاقی من است**ر.ک: استان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم، 1، 96. ***.